ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آنچه گذشت ...
کمک هزینهات رو گرفتی؟
نه، راستش تو به من نیاز داری.
- چی؟ - من از طرف ادارهی کل بهداشت کهنه سربازان اومدم.
فقط اومدم اینجا تا تجهیزاتتون رو چک کنم
- و مطمئن بشم که همچی مرتبه. - تو با ادارهی کل بهداشت کار میکنی؟
منو فرستادن اینجا تا در مورد این روش درمانی تحقیق کنم.
- میخوای همیارم بشی؟ - آره.
چشمات رو ببند.
چی متوجه شدی؟
لب ساحل هستم.
- چی میبینی؟ - توی آبم.
تو توی آبی؟
نمیتونم نفس بکشم. دارم توی آب خفه میشم.
- و این دستا ... - دستای کی؟
دو دست بزرگ و قوی که منو از آب میکشن بیرون.
این قیافه چیه؟
منو شگفت زده کردی.
سلام. اسم من بنـه
و یه معتادم.
- سلام، بن. - سلام، بن.
اون میدونه تو متأهلی؟
- نه. - البته که نمیدونه.
میخوام حقیقت رو بهش بگم. فقط بهم وقت بده.
هی، یه چیزی واست فرستادم.
- اوه خدا، چیه؟ - یه کارت هدیهاس
که باهاش بلیط هواپیما به کالیفرنیا بخری.
واسه تو و جونی.
یه دانش آموز تو کلاس دستور زبان انگلیسیم دارم
آنتون گیتوود.
مطمئن نیستم تو زندگیش چه خبره
ولی احساس میکنم زیر فشار زیادیه.
- کجا میری؟ - میخوام برم اعتصاب کنم.
همه همینالآن برگردن
سر کلاسشون!
- خانوم، باید برگردین عقب. - خواهش میکنم!
یالا. اینا یه مشت بچهن!
لعنت به پلیس!
همه اینا تموم میشه، میدونی؟
کل بعد از ظهر مشغول صحبت کردن با هیئت مدیره بودم
که شغلم رو نگه دارم.
- آنتون چطوره؟ - پیش پدرشه.
اون پسر داره شبیه پدرش میشه
و منم هیچ کاری نمیتونم بکنم.
ترجمه از عـرفـان notion erfanam7@
بهتون که گفتم دخترا،
اون چیزی به جز رابطه نمیخواد.
خیلیخب، بچهها، فراموش نکنین
فردا با مقالهی «سرزمین بایر»تون شروع میکنیم.
«با دستان قویام ترس را بهت نشان میدهم.»
هی، برانکا
ازش اقتباس بگیرین. هر کاری میخواین باهاش بکنین.
موضوعش رو تغییر بدین.
باهاش حال کنین.
آه، آقای سالووی. یه لحظه وقت دارین؟
البته آنتون، چی شده؟
خب، ممنون که واسه مقالهی «مزرعه حیوانات» بهم نمرهی کامل رو دادین.
جملهی که واسم نوشتین خیلی ارزش داشت.
خب، مقالهی خوبی بود.
میخواستم بدونم
میتونین روی مقالهی دیگهای که دارم روش کار میکنم، نگاهی بندازین
شاید بتونن نظرتونو در موردش بگین.
چاپش کردم. میدونم ...
بعضیوقتا معلمهای پیر از این کارا خوششون میاد.
درسته.
ممنون، آنتون.
چیه؟ یه داستان کوتاه؟
نه، فقط یه مقالهاس.
چیز خاصی نیست.
داری دوباره واسه دانشگاه پرینستون اقدام میکنی؟
آره، شاید، نمیدونم.
از وقتی که بهم گفتی
«کورنال وست» اونجاست ...
یه دوست قدیمی از کالج دارم
که الآن مدیر قسمت دستور زبان اونجاست.
- جدی میگی؟ - آره.
اگه بخوای میتونم یه زنگ بهش بزنم.
- این کارو میکنی؟ - معلومه که این کارو میکنم.
و اینم میخونم، و نظرم رو بهت میگم.
خب، ممنون.
آقای سالووی
بهتون برنخوره، ولی
بنظرم معلم خوبی هستین
ولی شاید بهتر باشه تکالیف دانشآموزا رو
اول کلاس بگین
چون در انتهای کلاس هیچکس گوش نمیده.
نکتهی خوبی بود.
آقای سالووی، مدیر مدرسه ویلسون ...
- با هیئت مدیره پشت تلفنه ... - تو چت شده؟
هیچ میدونی این ما رو چقدر بد نشون میده؟
گند خیلی بزرگیه، جنل.
بله ران، یه نامهی تأسف باره.
ولی اتفاقات تأسف همیشه اتفاق میوفتن.
بخاطر همین مدرسه مدیر داره.
از طرف دادگاس.
- و تو فکر کردی بهمون نگی؟! - در رو ببند.
منظورم اینه که، بیخیال. هیئت مدیره فکر میکنه ...
اوضاع اونجا خیلی درهم برهمه.
دارم با تلفن حرف میزنم. چی میخوای؟
...اما واسه خودم هم سوال شده.
روی بیصدا گذاشتمش
- چی میخوای؟ - میتونم صبر کنم.
چه خبره؟
در طول اعتصاب
یه دختر اسپری آسمش رو گم میکنه.
چیزی نمیگه.
فقط میشینه و رنگش میپره.
پدر و مادرش عصبانی میشن، چندتا وکیل استخدام میکنن
و یه نامه به هیئت مدیره میفرستن.
این اتفاق هیچوقت نیوفتاده.
- خدای من. - بذار من باهاش حرف بزنم.
- چی؟ صبرکن. - هی، ران، ران
نوآه سالووی صحبت میکنه.
نوآه؟ نمیدونستم اونجایی.
آره، نه، همینالآن سرزده اومدم تو.
خب، شروع خوبی داشتی.
اون روز مصاحبهات رو توی تلوزیون دیدم.
آره، ببین، باید بگم
روز خیلی سختی بود، و جوری که جنل
جوری که مدیر مدرسه ویلسون
قضیه رو کنترل کرد
باید خوشحال باشی که اونو داری.
آهان. آره.
خب، خوشحالم که میشنوم...
هنوز تو رو نترسوندیم، نوآه.
جنل، میشه الآن منو از روی بلندگو برداری؟
میخوای اخراجم کنی؟
باشه. خیلیخب..
اوهوم.
متوجهام.
متأسفم. متأسفم.
کاری هست بتونم بکنم؟
به اندازهی کافی انجام دادی، نوآه.
چرا اینجایی؟
آه، فکر کردم باید اینو بخونی
بهش نگو بهت دادمش.
هی، نوآه.
دفعه بعدی در بزن.
سلام، صندق صوتی تروور.
دارم راه میوفتم، پس میخواستم ببینم
واسه ساعت 6 آماده هستی.
فکر کردم بتونیم قبل کنسرت یه غذایی بزنیم.
هر جا که تو بخوای.
باشه؟
خیلیخب، به زودی میبینمت. نمیتونم صبر کنم.
کنسرت عالی میشه!
سرت شلوغه؟
یه عذرخواهی بهت بدهکارم.
نه، نه، من بد موقع اومدم تو.
خب، هنوزم رئیسمی؟
بهم اخطار دادن.
هفته بعد باید به هیئت مدیره توضیح بدم
که یه صخره هستم یا یه جای سخت.
خب، من چی هستم؟ صخره؟
نه، بنظرم جای سخت هستی.
چرا به تو داده؟
گفت نظرم رو میخواد.
پس چرا به من دادیش؟
خب، اون در حال تصمیم گیری ...
خیلی سختیه. پس ...
گفتم شاید اگه تو بخونیش بتونی بهش کمک کنی.
امروز رسماً دهنم رو سرویس کرد.
ممنون بابت این.
حتماً ...
حتماً میخونمش و یه فکری واسش میکنم.
خب، خوشحالم که با تو بیانش کردم.
اگه یه ...
رفیق خواستی.
رفیق؟
خب، میدونی
مثل یه دوست، همدم.
همم.
کسی که انتخاب میکنی باهاش وقت بگذرونی
چون از همراه شدن باهاش لذت میبری.
امشب چطوره؟
واقعاً؟
آره، میتونم در مورد مقالهی آنتون حرف بزنیم،
مشروب بخوریم و چرت و پرت بگیم.
جدی میگی؟
تو چی فکر میکنی؟
فکر میکنم جدی نمیگی.
و مجبورم امشب ...
با پسرم به کنسرت برم.
امم.
بهرحال جواب نمیداد.
نه.
احتمالاً کار درست همینه.
بابت خبرت ممنونم، نوآه.
شب خوبی داشته باشی.
کجاشو نشنیدی؟
خب، حداقل میتونه بیاد اینجا.
شب خوبی نیست.
چرا نمیتونی تشویقش کنی بیاد بیرون
و جلو صورتم توضیح بده که چی اینقدر مهمه
که 300 دلار رو صرف خرید یه چیز کاملاً مضخرف کردم.
نمیدونم. شاید مشکل همینجا باشه.
تروور، همینالآن بیا بیرون.
- 300دلار. - باشه، من 300 دلار رو بهت میدم
فقط برو.
تروور، تا سه میشمارم!
No comments yet. Be the first to leave one.