Avatar: The Last Airbender

Avatar: The Last Airbender

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

സീസൺ 3

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

Avatar The Last Airbender S03E08
കമന്ററി എഴുതിയത് ehsan_202064

ടാഗുകൾ

other
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2011-09-26
ഡൗൺലോഡുകൾ: 93
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: Yes

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 176 വരികൾ.

آب

خاک...

آتش

باد

مدت ها پيش...

چهار ملت با هم در هماهنگي با يکديگر زندگي مي کردند

بعد همه چيز با حمله ي ملت آتش تغيير کرد

تنها آواتار، کسي که بر تمام چهار عنصر اصلي تسلط داشت ميتونست اونها رو متوقف کنه

اما دقيقا وقتي که جهان بيش ترين نياز رو به اون داشت.

ناپديد شد

صد سال گذشت و من و برادرم آواتار جديد رو پيدا کرديم

يه کنترل کننده ي باد به نام آنگ

و با اينکه مهارت هاي کنترل بادش عاليه

بايد قبل از اينکه آماده نجات مردم بشه چيزهاي زيادي رو ياد بگيره.

اما من باور دارم که آنگ ميتونه جهان رو نجات بده

آنچه گذشت...

تو داري به تنها کنترل کننده ي باد در تمام قطب جنوب نگاه ميکني.

اين کشتي هنگامي که مادربزرگ يک دختر کوچک بوده به قبيله ي من رفت و آمد ميکرده.

اين قسمتي از اولين حمله ي ملت آتش بود.

افسانه ها ميگويند که ماه اولين کنترل کننده ي باد بود.

اجداد ما ديدند که او چطور جزر و مد را فشار مي دهد و ميکشد

و ياد گرفتند آن را خودشان انجام بدهند

من هميشه ميدونستم که کنترل آب من در شب قوي تره.

تو داري چيکار ميکني؟

من آب خودم رو ميسازم

ناگهان، آنها چيزي را از پايين سرسرا، از درون تاريکي شنيدند.

اووووه....

او به سوي نور مشعل آمد

و آنها ميدانستند که شمشير وينگ فان شبح زده شده!

آآآآآه- آآآآآآه

من فکر ميکنم «مردي با يک شمشير براي يک دست» رو بيشتر دوست داشتم.

مهماني هاي شب ماني قبيله ي آب بايد منزجر کننده باشه.

نه، صبر کنيد، من يکي دارم.

و اين يک داستان قبيله ي آب جنوبي واقعيه.

اين يکي از اون داستان هاي « دوست پسر عموي من

کسي رو ميشناخت که اين براي اون اتفاق افتاد» هست؟

نه، اين براي مامان رخ داد.

يک زمستان، وقتي مامان يک دختر بچه بود

يک کولاک تمام دهکده رو براي هفته ها دفن کرد.

يک ماه بعد، مامان فهميد که اون دوستش نيني رو از طوفان به بعد نديده.

بنابراين مامان و چند نفر ديگه رفتند که حال خانواده ي نيني رو بپرسند.

وقتي اونها به اونجا رسيدند، هيچکس خونه نبود.

فقط يک آتش در آتشگاه ميلرزيد.

وقتي مردها براي جستجو بيرون رفتند

مامان درخانه موند.

وقتي اون تنها بود، صدايي شنيد.

‏«هوا خيلي سرده و من نميتونم گرم بشم»‏

مامان چرخيد و نيني رو ديد که در کنار آتش ايستاده.

اون آبي بود، انگار که اون يخ زده.

مامان براي کمک بيرون رفت، اما وقتي همگي برگشتند

نيني رفته بود.

اون کجا رفته بود؟

هيچکس نميدونه.

خانه نيني تا امروز خالي مونده.

اما گاهي اوقات، مردم دودي رو ميبينند که از بخاري بلند ميشه

انگار نيني کوچک هنوز سعي ميکنه گرم بشه.

صبر کنيد.

بچه ها، شنيديد؟

من صداي مردمي رو زير کوه ميشنوم، اونها فرياد ميزنند.

پووف، تلاش خوبي بود.

نه، من جدي ام، من چيزي شنيدم.

احتمالا تو فقط از داستان هاي ارواح هيجان زده شدي.

متوقف شد.

بسيار خب، الان، من ترسيدم.

سلام، بچه ها.

متأسفم که شما رو ترسوندم، اسم من هامائه.

شما بچه ها نبايد به تنهايي در شب در اين جنگل باشيد.

من مسافر خانه اي در نزديکي اينجا دارم، چرا براي مقداري چاي ادويه زده و تخت خواب گرم اونجا نميايد؟

بله، ممنون.

ممنونم که گذاشتيد ما امشب اينجا بمونيم، شما مسافرخانه ي دوست داشتني داريد.

تو شيرين نيستي؟

ميدوني، شما بايد مراقب باشيد.

مردم در اون جنگل هايي که توش اردو زده بوديد ناپديد مي شوند.

منظورتون چيه، ناپديد ميشن؟

وقتي که ماه کامل ميشه، مردم وارد مي شوند

ولي بيرون نمي آيند.

کي چاي بيشتري ميخواد؟

نگران نباشيد، شماها همگي کاملا اينجا امن خواهيد بود.

چرا من اتاق هاتون رو بهتون نشون ندم تا شما بتونيد يک استراحت شبانه ي خوب داشته باشيد؟

ميدونم، مومو، اين مکان ترسناکه.

نميدونم که ميتونم استراحت کنم يا نه.

پاشو - پاشو.

وقت رفتن به خريده.

اون آقاي يائو بنظر مياد که چيزي براي شما داره.

شايد ما بايد برگرديم و ببينيم اون به ما مقداري سوسيس کومودوي رايگان ميده يا نه.

تو منو مجبور ميکني که از جذابيت هاي زنانه ام استفاده کنم

تا از اون مرد بيچاره سوء استفاده کنم؟

فکر ميکنم تو و من قراره به آساني با هم زندگي کنيم

تو هيچ موز خاکستري تا هفته ي آينده نداري؟

خبف من بايد يک پسر رو به جزيره ي هينگ-وا بفرستم تا اونها رو بگيرم، و اون يک سفر دو روزه است.

خب، راستش، فردا ماه کامله.

درواقع، من نميتونم يک پسر حمل کننده ي ديگه اي رو در جنگل از دست بدم.

ناپديد شدن مردم در جنگل

چيز عجيبي در طول ماه هاي کامله

اين فقط بوي بد حقه هاي جهان ارواح رو ميده.

شرط مي بندم اگه ما يه دوري اطراف شهر بزنيم

مي فهميم که اين مردم چه کاري با محيط کردن که ارواح رو عصباني کرده.

و بعد تو ميتوني بلافاصله اين معماي کوچک رو حل کني،حالت آواتار.

کمک کردن به مردم، اين کاريه که ميکنم.

چرا شماها همه ي اين چيزها رو به مسافرخانه برنميگردونيد؟

من فقط بايد يه مقدار ديگه از کارهاي روزانه امو انجام بدم.

من در زمان کوتاهي برميگردم.

شهري که شما اينجا داريد، اسرارآميزه.

شهر اسرار آميز براي بچه هاي اسرار آميز

اون هاما يه مقدار عجيب بنظر مياد.

انگار که اون چيزي ميدونه، يا چيزي رو مخفي ميکنه.

خنده داره.

اون خانم خوبيه که ما رو داخل آورده و مکاني براي موندن بهمون داده.

مهرباني اون من رو ياد مادربزرگ ميندازه.

اما منظورش از اون «بچه هاي اسرارآميز» چي بود؟

واو، من نميدونم

شايد بخاطر اينکه اون چهار تا بچه ي عجيب رو پيدا کرده که شب توي جنگل اردو زده بودند؟

اين يه مقدار اسرار آميز نيست؟

من ميخوام يه نگاهي به اطراف بندازم.

سوکا، سوکا، داري چيکار ميکني؟

تو نميتوني در اطراف خونه ي کسي سرک بکشي.

مشکلي پيش نمياد.

اون ميتونه چند لحظه ديگه خونه باشه.

سوکا، تو ما رو توي دردسر ميندازي

و اين کار مشخصا گستاخانه است.

من هنوز کارم تموم نشده.

بيا ديگه...

باشه، اون يه مقداري ترسناک بود.

خب اون يه سرگرمي داره.

هيچ چيز عجيبي درباره اون اينجا نيست.

سوکا، تو به اندازه کافي نگاه کردي.

هاما زود برميگرده.

فقط يک صاحب خانه ي عاشق عروسک خيمه شب بازي معمولي، هان؟

پس چرا اون دري رو اينجا قفل کرده؟

احتمالا براي جلوگيري از جاسوسي مردمي مثل تو در بين وسايلش.

خواهيم ديد.

اين اتاق به جز يک صندوق چيزي توش نيست.

شايد گنجه.

سوکا، داري چيکار ميکني؟

تو داري به زور وارد يک اتاق خصوصي ميشي.

من بايد ببينيم چي توي اونه.

ما نبايد اينکارو انجام بديم.

شايد يه کليد يه جايي اينجاها باشه.

اه، اون رو بده من.

باز شو، باز شو.

اين اونقدري که بنظر ميومد ساده نيست.

بچه ها، من درباره اين نميدونم.

اين ديوانگيه، من ميرم.

هر جور دوست داري، انجامش بده، تاف

من بهتون ميگم چي توي جعبه است.

يک شانه ي قديمي؟

اين بزرگترين گنج منه.

اين تنها چيزيه که من از بزرگ شدنم در قبيله ي آب جنوبي دارم.

شما از قبيله ي آب جنوبي هستيد؟

دقيقا مثل شما.

چطور ميدونيد؟

من صحبت هاي شما رو اطراف اردوگاهتون شنيدم.

اما چرا بهمون نگفتيد؟

ميخواستم غافلگيرتون کنم.

من همه ي اين غذاها رو امروز خريدم که بتونم براتون يک ناهار قبيله ي آبي بزرگ درست کنم.

البته، من نميتونم همه ي اجزائي رو که نياز دارم اينجا به دست بيارم، اما

اگه کامکوات هاي اقيانوسي رو به اندازه کافي بجوشوني خيلي شبيه الوهاي دريايي هستند

عاليه.

من ميدونستم که بلافاصله احساس کردم به شما ربطي دارم.

و من ميدونستم شما ي راز رو نگه مي داشتيد

پس فکر ميکنم هردوي ما درست ميگفتيم.

اما من متأسفم که ما اطراف رو سرک کشيديم.

بخشش پذيرفته شد.

حالا بيايد آشپزي کنيم.

من از آلوهاي دريايي فاصله ميگيرم.

من فکر کردم اونها کامکوات هاي اقيانوسي هستن

به اندازه کافي نزديک هستند

کي سوپ پنج طعم ميخواد ؟

شما يه کنترل کننده ي آبيد.

من هرگز يک کنترل کننده ي آب ديگه از قبيله مون نديدم.

بخاطر اين که ملت آتش تمام اونها رو نابود کردند.

من آخريش بودم

پس چطوري به اينجا رسيديد؟

من از خانه ام دزديده شدم

بيشتر از 60 سال پيش بود که حمله ها آغاز شد.

اونها دوباره و دوباره اومدند

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left