ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
سلام - سلام
چی؟
هیچی
حالت خوبه؟
یعنی، ...
بله
با چیزی که فکر میکردم
خیلی فرق داشت
اوه...
فرق خوب؟
بله. نه منظورم این نبود که...
دوست داشتنی بود
-اون... -نه اه،بله
فوق العاده بود
واقعا
-واقعا؟ -بله
من خر و پف میکنم؟
مثل یه شیپور وایکینگ
-واقعا؟ -مم
میدونی یه صدای شبیه توله سگای کوچولو در میاری که
-وقتی که خوابیدی -این درست نیست
جدی میگی؟
نه
تو ساکت بودی
آروم
خیلی زیبا
اینو میدونی؟
و تو
-اونو نگو -نه تو نمیتونی بری
-مجبورم -نه
-اگه پندراگون بهت خیانت کنه چی؟ -پس تو باید تو محافظت کردن از پری ها کمک کنی
اونا به من اعتماد ندارن اونا از گوئین حرف شنوی دارن. اونا...
آتش! آتش!
چه اتفاقی افتاد؟
اول گلوشو بریدن
بعدش سوزوندنش
این راته و پیمان خونیش
ملکه ی من، فوند ها عدالت و میخوان
مدرکی داریم؟
رات راه و ورودی جنوبی رو تصرف کرده
و تهدید کرده هر پری ای که با این پیمان پندراگون موافقت کنه میکشه
مردان من از همین امروز صبح شلیک شدن
نیموئه داره زندگیش و واسه این کشتی ها پیشکش میکنه
قبولش نکنی مرگه من میرم رات و ببینم
این کار منه من میرم
من نمیتونم ریسک کنم که اتفاقی برات بیافته
بقیه رو تو میدون جمع کن و اماده ی حرکت بشین
پری ها امروز میرن تو اون کشتی ها
سلام برادر
امن بمون برادر
ببخشید آقا
من نمیتونم از این هدف منحرفت کنم؟
این هدف یه مشت شنه که از لای انگشتام سر میخوره
تو حالت خوب نیست
فقط یه تبه که از مسافرام گرفتم
تو سن من تو نسبت به نسیمم آسیب پذیر تر میشی
دروغ ضعیفی بود بهتری از اینم میتونی
نگرانم که حضور من اینجا پیمانت با شاه اوتر رو به خطر نندازه
این یه ریسک که من باید قبولش کنم انتخاب دیگه ای نداشتم
انتخاب داری
با سیر کردن تشنگیش واسه انتقام شاید بتونیم روی خوبشو بکشیم بیرون
چطوری؟
منو بهش بده
چی؟
اون خیلی وقته که سر منو میخواد
تو دیوونه ای. نه. من اجازشو نمیدم.
با عرض احترام باید بگم شما ملکه ی پری ها هستید نه مرلین
من بهتون گفتم من محافظتتون رو نمیخوام
خب من یه عادت افتضاح دارم که کاری که بهم میگن و انجام ندم
یه چیزی که انگار من به هم خونم رسوندم
به علاوه
من تنها عضو این دربارم
که برای ملاقات با اوتر
و الهی کردن مقصودش یه شانسی داره
اگه حس کنم خیانتی در جریانه
هر کاری میکنم تا بهت هشدار بدم
من نمیخوام بخاطر من صدمه ببینی
من نمیخوام هیچکسی بخاطر من آسیب ببینه
خب همینه دیگه
هممونو شجاع کردی
ما هیچ وقتی نداشتیم
هیچ وقت آرزوی وقت بیشتر و نکن
خدایان ممکنه بشنون و آرزوت و برآورده کنن
و من نمیتونم از این مسیر منحرفت کنم؟
منو بشناشی انگار خودتو شناختی
اون چی میخواد؟
این وقتش نیست که بر علیه هم نوع خودت اعلام جنگ کنی
کشتی های پندراگون دارن میان که هممونو نجات بدن با تشکر از نیموئه
ملکتون یه سگ دیوونست
پری هایی که اونو دنبال میکنن خائن به هم نوع خودشون هستن
افراد تو خون اول رو ریختن از ملکمون اطاعت نکردن
اون ملکه ی ما نیست
و تو هم مطمئنن رئیس من نیستی
این مرد سعی داره که خیلی از شما نا شکر ها رو نجات بده
ترجمه نکن
اون حرفمو میفهمه
اینطور نیست، رات؟
چون تو اینجا یه انتخاب داری
تو میتونی آخرین رئیس تاسک ها باشی که تو سرزمینش گرمر ایستاد
تا وقتی که آخرین جنگجویان بزرگ قبیله هم سلاخی شدن
سر یه پیمان خونی
یا اینکه تو میتونی اولین رئیش یه دوره ی جدید باشی
که مردمش، زبانش، و مراسم هاش و برای نسل ها بعد نجات داد
نوه هات داستان هایی تعریف میکنن از رات عادل
رات خردمند
که مردمش رو به غرورش ترجیح داد
پس...
کدومش میشه؟
خون...
بهای خون
مرگ!
مال منو بگیر
اگه این تنها راهیه که هم نوع خودتو نجات میدی، یالا
خون با خون تلافی میشه
بس کن
یه احمق شجاع
هنوزم یه احمقه
نیموئه؟
تو کی هستی؟
جوابمو بده
تو کالیا رو دوست داری
-تو یه نوع ارباب تاریکی ای؟ -اون بهت بینایی غیر طبیعی داده
-در قبالش چه قولی دادی؟ -اینجا من غیر طبیعیه نیستم
تو توسط خدایان تاریکی نفرین شدی ،بچه
من میتونم بهت کمک کنم
ولی تنها اگه بهم حقیقت و بگی
من تو درمانگاه دیدمت
من صورتت رو دیدم
تو تصاحبشون میکنی مگه نه؟
تو یه طوری مرده ها رو تصرف میکنی
صبر کن، چرا تو این اتاقی؟
منو سوال پیچ نکن!
و هیچ تلاشی برای دخالت کردن نکن
یا تو دوباره صورتمو میبینی
تو واسه نیموئه اومدی؟
تو...
-چیشد چه اتفاقی افتاده ؟ -هیچی
من فقط یکم سرم گیج رفت همین
-متاسفم نباید میومدم -خب باهام حرف بزن
مورگانا
ام...
من دارم میرم
-چی؟ -من به اینجا تعلق ندارم
-البته که تعلق داری -نه، من یکی از شما نیستم
-من یکی از اونا نیستم -ما بهت نیاز داریم
من میفهمم تو نیاز داری چیکار کنی ولی من باید یه راهه دیگه پیدا کنم نیموئه
-تو هنوز میخوای مبارزه کنی؟ -بله
-برای پری ها؟ -بله
پس با من بیا
نیموئه
چه اتفاقی داره میافته
صبر کن تو داری فرار میکنی؟
نه
تو داری فرار میکنی
کمک کن
نیموئه کجاست؟
مطمئن نیستم
چی نیاز داری؟
همه چی مار ها دارن وسایل و میدزدن
و ما باید اون ذخیره های غذا رو ببریم تو واگن ها
باشه
عادلانست
می میرونیم
اینجایی پس
اره
اونا خیلی از بابتش خوشحال نیستن
ولی تاسک ها با ما میان
خبر خوبیه
تو کارتو خوب انجام دادی
نیموئه
دستام دارن میلرزن
لطفا بذار بمونم
نه آرتور من نیازت دارم که پیش اونا باشی
بهم قول بده
قول بده
قول میدم
من یکم حسودیم میشه
من همیشه میخواستم سوار یه کشتی بشم
مال خودم و با یه روز اختلاف از دست دادم
راستش اون روزی بود که همدیگه رو دیدیم
من فکر کردم تو تو هاگزبریج بودی واسه خوندنم
تو افتضاح نبودی
افتضاح نبودم؟ یعنی مهربونیتو میرسونه که اینو میگی
تو فکر میکردی که داغون ترین چیز ممکنی
میدونستم یکم خائنی
برام مهم نبود
وقتی دیدمت نفسم گرفت
تو احضار های منو نادیده میگیری
سرورم
من نمیتونم حسش کنم
من باهاش ارتباط برقرار میکنم...
بهش میرسم و فقط تاریکی هست
تو شمشیر انتقام جوی نوری
تو مبارزات سخت در برابر ارباب تاریکی
فکر میکنی میتونی از لمسش فرار کنی؟
از فسادش؟
هیولا
گوشت رو جر نمیده
روح و پاره میکنه
تو منو دوست داری پدر؟
No comments yet. Be the first to leave one.