ആദ്യത്തെ 184 വരികൾ.
جنت؟ نه. نه
آنچه در «ارواح مدرسه» گذشت
مدی، یا حداقل روحش، گیر افتاده
باورم نمیشه اون روح توی خونهمه
مدی
دلت نمیخواد کلاً نیست و نابودش کنی؟
میخوام دوستامو ببینم. واقعاً میخوام
باید از سر و کول هم بیاین پایین
و بیاین پایین به کتابخونه
کلاسِ والی یه دورهمی گرفتن
میخوای با من بیای؟
اینطوری نیست که یه قرار باشه. چرا نباشه؟
بیدار شو
برگرد سر تمرین گروه موسیقی، باشه؟
اون گفت وقتشه که بیدار شی
خوشحالم که یکی رو پیدا کردی، واقعاً میگم
ولی دلم برات تنگ شده
این یه نقشه مرگه
شاید همهشون به هم وصل باشن
این یه مسیره. راهی به زخمِ «دان»
اگه این اشیا کلید باشن چی؟ خب، ولی به کجا ختم میشه؟
باید درهایی که بهشون مربوطه رو پیدا کنیم
سلام، راندا
جدی؟
اون عکس... همون عکسِ قابشده
از تو، مدی، و اون یارو با جلیقهی ماهیگیری؟
آره، اون بابای مدیه
اون بیدار شده
هی. داری با کی حرف میزنی؟
توی گلخونه دچار حمله پانیک شدم
که باعث شد آسمم عود کنه و اونجا زندانی شدم
امیدوارم کار درست رو انجام بدی
من همیشه طرف تو بودم
تا حالا برات سوال نشده چرا اینهمه از ما اینجا مردیم؟
این مدرسه پیچیدهتر از اونیه که فکر میکنی
کاش تا ابد همینجا با من گیر میافتادی
اون اینجا چیکار میکنه؟
مدی کجاست؟
سایمون
هیچی
سایمون
اون کدوم گوریه؟
من اینجا چیکار میکنم؟
تو مردی؟
یعنی، امیدوارم نه. تو بگو
جنت، یه اتفاقی افتاده. باید ادامه بدیم
به من نگو چیکار باید بکنیم
تکون نخور
همونجا بمون
مدی کجاست؟
فقط اومدم اینجا دنبالش بگردم
و بعد با این یارو اینجا گیر افتادم
تو توی این قضیه دست داشتی؟
نه
نه، مسئول این اتفاق من نیستم، جنت
میدونم چی فکر میکنی... یه قدم هم تکون نخور
دقیقاً همونجایی هستی که لایقشی
یالله، سریع
زود باش! زود باش! جنت، خواهش میکنم
شاید انرژیِ تولید شده
یه نوع شکاف جدید ایجاد کرده... همون نور قرمز
قبلاً هیچوقت اینطوری نشده بود
به نظر میرسه این اتفاق منحصربهفرد باشه
اگه انرژیِ تولید شده... اون اینجا چیکار میکنه؟
چرا پیش مدی نیست؟
سوال خوبیه
اون... اون مُرد؟
اون... اون یه
روحها که خونریزی ندارن
با بابام حرف زدی؟
آره. من، خب... ببین، بعد از اینکه تو، اوم
بعد از اینکه جنت با کامیونِ خودم بهم زد، من
اون کجا رفت؟
هی
مدی، واقعاً خوشحالم که حالت خوبه
اوه، یه لحظه ما رو ببخشین
فقط میخوام یه دقیقه با پسرم حرف بزنم
بیا اینجا
دیشب چه غلطی شد؟
حالا حرفمو باور میکنی؟
اوه، ساندرا. سلام. سلام
خب، بالاخره یه پرستار پیدا کردم
اینجا خیلی کمبود نیرو دارن
خوبی؟
من خوبم؟ عالیام
حالا که بیدار شدی خیلی بهترم
تو خوبی؟
چه حسی داری؟
حسهای زیادی دارم
صبح بخیر
اینا برای چیه؟
اون زخمِ سرت داشت علائم عفونت نشون میداد
برای همین میخوایم درمان با آنتیبیوتیک رو برات شروع کنیم
جراحتی مثل این میتونه عوارض جانبیِ خیلی شدیدی داشته باشه
اوم، گیجی، فراموشی، حتی از دست دادن هوشیاری
اگه درمان نشه میتونه کشنده باشه
اما با یه معجزه، به نظر میرسه برای تو
داره رو به بهبودی میره
عالیه، خب، پس میخوام مرخص شم
فعلاً نمیتونی بری
باید چند ساعت دیگه اینجا نگهت داریم
تحت نظر باشی
تکیه بده
فقط دنبال یه توضیح واقعیام
به نظر میرسه از توضیحی که من بهت میدم خوشت نمیاد
خیلی خب، بهت گفتم چه خبر بود
اون مدرسه مثل روزِ چهارم جولای غرقِ نور شده بود
پس واقعاً دیدیش
یه چیزی دیدم که نمیتونم توضیحش بدم
ولی هنوز کاملاً آماده نیستم که بیفتم دنبال روحها
ولی قبول داری. دیدیش
همه اینجا هستن. همه؟
همه حاضر و آمادهان
حتی یه دونه روح هم از این مدرسه غیبش نزده
پس جابهجایی بدن در کار نبوده؟
اینطور به نظر نمیاد
اوه، و اتفاقی الیوت فرن و سارا رو دیدم
بهشون گفتم داریم یه جورایی دوباره گروه رو جمع میکنیم
ولی اونا گفتن ما خیلی به هم وابستهایم
و علاقهای به ماجراهای ما ندارن
این یه ذره قضاوتگرانه است
صبر کن، پس این یعنی
هیچکس اینجا با بدنِ سایمون نرفته بیرون
شاید واقعاً توی دنیایِ مردهها، زنده است
این دیوانهکننده است
من کاری نکردم جز اینکه به سمت نور رفتم
آره، همون اولین اشتباهت بود
جدی؟ شوخی میکنی؟
چون به نظر من، من فقط به این خاطر اینجام
چون اون نمیخواست تو رو تنها بذاره
اوه، مدی موند تا از همهمون محافظت کنه
اگه به خاطر اون نبود، نه از زخمهامون رها میشدیم
و نه از دیشب جونِ سالم به در میبردیم
اون به ما کمک کرد، پس ما هم به تو کمک میکنیم
ولی باید تمرکز کنیم
بفهمیم اینجا چه خبره
مخصوصاً اگه ذرهای واقعیت
توی هشدارهای آقای مارتین دربارهی یه شرارتِ بزرگتر توی این مدرسه باشه
ببخشید. وایسا. شرارتِ بزرگتر؟
هی. ببخشید، بابام حواسمو پرت کرد
خبری نشد؟ نه
ولی اون سایمونه
شاید فقط یه زمانِ کوتاهی لازم داشته. رفته یکم خلوت کنه
این قضایا واقعاً وحشتناک پراسترس بوده
آره، میدونم که باورت نمیشه
و تو هم میدونی که باورت نمیشه
از کی تا حالا گشتن دنبال یه توضیح منطقی
شده یه نظرِ احمقانه؟
از وقتی که بدنِ دوستمون مثل یه لباسِ پوستی توی شهر چرخونده شد؟
لعنتی. موافقم
خب حالا چی؟
برمیگردیم مدرسه؟
یعنی... امنه؟
پسر، نسخه اولش حدود ۵۰۰۰ دلار میارزه
دقیقاً
پس چرا سعی داری ۸۰ دلار به من بفروشیش؟
پس ۲۰۰۰ دلار بده
تا میتونم بدم. خوبه. قبوله ۵۰
خدایا، اینجا یه درسِ دائمی از بیهودگیه
واقعاً
ببین، من از اون تیپهای راهنمای تورِ معمولی نیستم
ولی تو از همون اول کلی برای کمک به ما زحمت کشیدی
و مدی هم یکی از آدمخوبهاست
پس اگه چیزی لازم داشتی، رو من حساب کن
واو، این خیلی خوبه. ولی زیادهروی نکن
من حق دارم این پیشنهادم رو پس بگیرم
«دان» اولین کسی بود که متوجه شد
وقتی کسی اون توئه، چراغها چشمک میزنن
آره، ولی اون فقط یه لامپِ شُل بود
که داشت دربارهش حرف میزد، نه؟ این یکی کلاً مثل فیلم «ترون» بود
خب، شاید فرضیه اولیه من
کاملاً هم غلط نبوده
اولش فکر میکردیم انرژیِ ترومایِ جمعیِ ما
شاید اونقدر قدرت تولید کنه
که بتونه مرز نامرئیای که ما رو اینجا زنجیر کرده بشکنه
که شاید بتونیم از محوطه مدرسه خارج بشیم
اما شاید
با حضور همهمون اون تو، اونقدر انرژی تولید کردیم
که نه تنها پرده بین زنده و مرده رو کنار زدیم
بلکه یه راهروی کاملاً جدید باز کردیم
صبر کن. اون مرز
مدی میگفت وقتی شماها از محوطه مدرسه میرین بیرون
صاف برمیگردین به همونجایی که مردین، درسته؟
درسته. اومهوم
No comments yet. Be the first to leave one.