ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
این برنامه حاوی الفاظ رکیک است
صحنههایی با محتوای جنسی
و صحنههایی که ممکن است برای برخی بینندگان ناراحتکننده باشد
و صحنههایی که ممکن است برای برخی بینندگان ناراحتکننده باشد
امپراتور سفارش یه اپرای دیگه رو داد
امپراتور سفارش یه اپرای دیگه رو داد
دوست داری براش متن بنویسی؟
ولی تو داری برای من کار میکنی! اون یه کم از آهنگاش رو برام زد
از این لحظه به بعد، ما با هم دشمنیم
از این لحظه به بعد، ما با هم دشمنیم
دیگه یکشنبهها توی کلیسا زیاد نمیبیننش
اون متننویس منو دزدید
«عروسی موتسارت» چطوره؟
داری از وین میری؟ پارسال آواز خوندنت رو دیدم
داری از وین میری؟ پارسال آواز خوندنت رو دیدم
هنوز بهش فکر میکنم
داری این رو برای همسرت مینویسی؟ بله
میتونی خیلی راحت باهاش حرف بزنی. اینم مدل حرف زدن منه
میتونی خیلی راحت باهاش حرف بزنی. اینم مدل حرف زدن منه
نوامبر برای تنها موندن خیلی طولانیه. بله، همینطوره
اون از فاش کردن موضوع اپراش خودداری میکنه
تو حالا کاپلمایستر هستی، سالیری
تو حالا کاپلمایستر هستی، سالیری
اگه تماشاچیها سالن تئاتر رو ترک کنن
و به سمت قصر راه بیفتن و سر من رو بخوان
بهت اجازه میدم که تعطیلش کنی
امپراتور ما به جنگ میره و تو مردم رو تحریک میکنی؟
امپراتور ما به جنگ میره و تو مردم رو تحریک میکنی؟
نمیتونستی بشنویش، نه؟
او به بزرگی و عظمت دست یافته بود
# «دون جووانی، کِیوی ۵۲۷: پیشدرآمد»
خب، این وقت شب کی میتونه درِ خونهم رو بزنه؟
خب، این وقت شب کی میتونه درِ خونهم رو بزنه؟
توی راه که میاومدم، به خدمتکارت گفتم یه دکتر خبر کنه
یه پزشک مهربون که اومده برام داروی تقویتی تجویز کنه؟
یا آدمهای گردنکلفتی که اومدن من رو با خودشون ببرن؟
شاید نوع درمانت به حرفهایی که بهشون میزنم بستگی داشته باشه
شاید نوع درمانت به حرفهایی که بهشون میزنم بستگی داشته باشه
آه
میخوام قصهت رو تموم کنی کاپلمایستر. هنوز وقت داریم
میخوام قصهت رو تموم کنی کاپلمایستر. هنوز وقت داریم
میدونی چی همیشه برام عجیب بود؟
اینکه در لحظات اوج شرارت و بدذاتیم
هیچوقت مجازات نشدم
هیچوقت مجازات نشدم
هرچی رفتارم وقیحانهتر میشد
بیشتر منتظر عذاب الهی میموندم
و اون... اون عذاب هیچوقت نیومد
در واقع، کاملاً برعکس بود. برای کارهام پاداش هم میگرفتم
در واقع، کاملاً برعکس بود. برای کارهام پاداش هم میگرفتم
من مرگ «بونو» رو تماشا کردم... و مقامش رو به من دادن
خیانت کردم... و هیچ اتفاقی نیفتاد
هیچ اتفاقی نیفتاد
اما هر کاری عواقبی داره
بالاخره... وقت حسابکتاب میرسه
بالاخره... وقت حسابکتاب میرسه
اپرای «فیگارو» تعطیل شد
برای اولین بار، واقعاً جلوی موتسارت رو گرفته بودم
برای اولین بار، واقعاً جلوی موتسارت رو گرفته بودم
و منتظر پاسخ خدا به این جسارتم بودم
اما به نظر نمیرسید که اون بخواد از مخلوقش دفاع کنه
آمادئوس شاگردهای بیشتری رو از دست داد
اوضاع مالی اونقدر سخت شد که مجبور شد خونهش رو کوچیکتر کنه
حتی معرفی کردن «زوسمایر» توسط من، بیشتر از اون چیزی که انتظار داشتم ثمر داد
حتی معرفی کردن «زوسمایر» توسط من، بیشتر از اون چیزی که انتظار داشتم ثمر داد
خب، من عاشق موسیقیشم. واقعاً میگم
از همون موقعی که صداش رو از لای تختههای کف اتاق میشنیدم
از همون موقعی که صداش رو از لای تختههای کف اتاق میشنیدم
توی خونه مادرم، عاشقش بودم. اما
چی؟
کافی نیست
کافی نیست
ولفگانگ
پام اذیتم میکنه و دکتر فکر میکنه
یه مدتی دور بودن از اینجا برام خوبه
فکر میکنه باید برم آبدرمانی توی «بادن»
فکر میکنه باید برم آبدرمانی توی «بادن»
جدی؟ اینطور فکر میکنه؟
شاید فقط برای یک یا دو ماه
کارل میتونه پیش مادر و خواهرهام بمونه
کارل میتونه پیش مادر و خواهرهام بمونه
بعداً میگم اون رو بیارن پیشم
اگه بخوای، تو هم میتونی یکی از اینها داشته باشی؟
اوهوم
وقتی رسیدم اونجا، برات خبر میفرستم
وقتی رسیدم اونجا، برات خبر میفرستم
خب کارل، قبل از اینکه بری، میخوای یه شعبدهبازی کوچولو بهت نشون بدم؟
# «کنسرتو پیانو شماره ۲۷ در سی بمل، کِیوی ۵۹۵: لارگتو»
داری گوش میدی؟
یه بار دیگه
دیدی؟
حالا این آهنگ توی ذهنته
وقتی امشب میری که بخوابی، شاید صداش رو بشنوی
وقتی امشب میری که بخوابی، شاید صداش رو بشنوی
اونوقت یاد من میافتی، مگه نه؟
آره
بیا، اینم از این
بیا، اینم از این
بفرما
شاید تو هم بشنویش
خداحافظ کارل
خداحافظ کارل
آتیش
کاپلمایستر. مزاحمتون که نشدم؟
چرا شدی. ولی نه بیشتر از اون سربازها
چرا شدی. ولی نه بیشتر از اون سربازها
چی میخوای، یوهان؟
امروز صبح یه خبرهایی از لژ خودم شنیدم
امروز صبح یه خبرهایی از لژ خودم شنیدم
فراماسونها. میدونی که من اونجا برادرتونم؟
بله، شنیده بودم
راستی، خیلی مشتاقیم که تو هم به ما ملحق بشی
خدا خیرت بده، ولی من... من فقط به یک ارباب خدمت میکنم
خدا خیرت بده، ولی من... من فقط به یک ارباب خدمت میکنم
بله، البته
خب، امروز صبح شنیدم
که یکی از برادران انجمن ما ناگهانی فوت کرده
اوه، طفلکی، کی؟
اوه، طفلکی، کی؟
کی؟
آنتونیو. بهم گفتن که اینجا
آنتونیو. بهم گفتن که اینجا
خب، بهم گفتن که الان اینجا زندگی میکنی
آره، نظرت چیه؟
اوه، خب، اِم... شوخی میکنم، اینجا یه خرابهست
اوه، خب، اِم... شوخی میکنم، اینجا یه خرابهست
میدونم هست. نگران نباش، بهزودی برمیگردیم یه جای بهتر
راستی، کنستانز اینجاست؟ نه، توی «بادن» هست
راستی، کنستانز اینجاست؟ نه، توی «بادن» هست
«بادن» رو میشناسی؟ یه شهر تفریحی و آبدرمانی عالیه
پاهاش مشکل پیدا کرده. انگار آب اونجا بهش کمک میکنه
موتسارت
پدرت فوت کرده
امروز صبح خبر رو از انجمن برادری گرفتم
باشه
میفهمم
میفهمم
اِم
اِ، کِی؟ کِی اون...؟
دو روز پیش
میخواستم خودم کسی باشم که این رو بهت میگه
میخواستم خودم کسی باشم که این رو بهت میگه
فکر کردم شاید کمک کنه
که خبر رو از زبون یه آدم آشنا بشنوی
تو واقعاً یه آدم آشنا و دوستی؟
موتسارت
خیلی از آهنگسازها به کاپلمایستر به چشم یه دشمن نگاه میکنن
خیلی از آهنگسازها به کاپلمایستر به چشم یه دشمن نگاه میکنن
اما من اینطور نیستم. واقعاً نیستم
البته
خب... ممنون که خبرم کردی
اما فکر کنم الان ترجیح میدم تنها باشم
اما فکر کنم الان ترجیح میدم تنها باشم
البته. حتماً
اگه چیزی لازم داشتی
هر چیزی
تسلیت میگم، ولفگانگ
تسلیت میگم، ولفگانگ
اینجا سارِ کوچولویی آروم گرفته، یه دلبرِ شیرین و سربههوا
اینجا سارِ کوچولویی آروم گرفته، یه دلبرِ شیرین و سربههوا
هنوز اول جوونیش بود که وقتش تموم شد
و دوست کوچولوی عزیزم به پایان تلخی رسید
و دوست کوچولوی عزیزم به پایان تلخی رسید
آه
ای مردمِ مهربون، اشکی بریزید چون اون خیلی عزیز بود
مطمئنم الان اون بالاهاست
و داره رفاقت من رو به آسمونها جار میزنه
چون وقتی ناگهانی از پیشم رفت
چون وقتی ناگهانی از پیشم رفت
غم بزرگی به قلبم نشست
به یاد یک همدم خوب
این اولین باری بود که توی مراسم ختم یه پرنده شرکت میکردم
این اولین باری بود که توی مراسم ختم یه پرنده شرکت میکردم
اونم چه مراسمی
خب، اون واقعاً موجود خاصی بود
اَه
این آهنگ اصلاً مناسب گوش دادن با حالِ خمار نیست
این آهنگ اصلاً مناسب گوش دادن با حالِ خمار نیست
این چیه؟ اپرای بعدیمون
اپرای بعدیمون؟ اپرای بعدیمون
و موضوعش چیه؟
و موضوعش چیه؟
تا اینجا نظرت چیه؟ فکر کنم اصل مطلب رو گرفتیم
طرف یه زنبارهی بیحیاست
طرف یه زنبارهی بیحیاست
هزار تا زن توی اسپانیا؟ هزار و سه تا
هزار و سه تا. خب، بفرما
راستی، هنوز با امپراتور حرف زدی؟
راستی، هنوز با امپراتور حرف زدی؟
اِ، هنوز نه، اِم
بهم گفتن که زیاد توی مودِ گپ زدن نیست
چند وقته که از جبهه برگشته؟ به اصطلاح
چند وقته که از جبهه برگشته؟ به اصطلاح
دو هفته. نمیخواست برگرده
ولی حال جسمیش خوب نبود
کسی میدونه داریم میبریم یا نه؟
کسی میدونه داریم میبریم یا نه؟
چی رو میبریم؟ جنگ رو
معلومه که داریم میبریم
معلومه که داریم میبریم
No comments yet. Be the first to leave one.