ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
« تقدیم به جانفدایان راه آزادی »
چند وقت تو پوشش بودی؟
این مأموریت آخری، شش سال.
اونجا یه زندگی معمولی داشتی؟
فقط باید اینطور نشون میدادم.
و روابط جنسی؟
سامیا. چطور باهاش کنار میای؟
«مارشن» چطور جا افتاده؟
همیشه راحت نیست که آدم از نقش بیاد بیرون.
میخوام یه مأمور جدید رو آموزش بدی.
دانیلا روئیز موراتا.
داری اعزام میشی تهران
تا مهندسهای هستهای ایران رو شناسایی کنی.
«کایوت» بازداشت شد.
الان دست روسهاست.
«کایوت» از اون عملیات خبر داره...
در حال حاضر توی اوکراین جریان داره.
ممکنه تمام فعالیتهای مخفیانه لو بره.
فکر میکنم «سامیه ظهیر» مهرهی خیلی باارزشی باشه.
و میخوای که ما جذبش کنیم.
سازمان نیاز داره
که از مذاکرات سر در بیاره.
اونا به یه نفر توی همون اتاق نیاز دارن.
من هیچوقت به کشورم خیانت نمیکنم.
اونا قضیهی ما رو میفهمن.
میگیرنت و میکشنت.
- اون توئه؟ - داره با بریتانیاییها جلسه میذاره.
شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟
ما میدونیم اون چی میخواد.
بفهم برای رسیدن بهش حاضره تا کجا پیش بره.
داری ازم میخوای یه جاسوس دوجانبه بشم.
اونا «کایوتی» رو مثل من نمیشناسن.
- یه فرصت لازم داریم. - خب، خودمون جورش میکنیم.
بخواب رو زمین. برو توی آپارتمانش.
اطلاعات میگه «کایوتی» رو بردن پشت خطوط دشمن
توسط «والهالا».
عملیات نجات کلید خورد.
خودشه. «کایوتی» پیش اون بود.
هر اتفاقی که افتاد،
تو به راهت ادامه بده.
من تهرانم.
نزدیک بود منو بکشی.
من هیچوقت کاری رو «نزدیک بود» انجام نمیدم.
میتونی «سامیا» رو بیاری بیرون؟
تو بگو.
تنها کاری که باید بکنی...
...راز نگهداشتنه.
بهمون یاد دادن که احساسات حقیقت ندارن.
تکانههای آنی.
خاطرات.
بو، لمس، مزه.
دروغ میگم.
آدمها رو فدا میکنم.
همه اینها برای یه هدفِ واحد و غیرممکنه:
اینکه ثابت کنم هر چیزی که حس کردم...
هر چیزی که الان حس میکنم...
عینِ حقیقته.
تا حالا با کسی که توی بخش «اس اند تی» کار کنه آشنا نشدم.
بچههای «اس اند تی» زیاد اهل معاشرت نیستن.
ماها اکثراً یه مشت خوره هستیم،
آدمهای منزوی و بی رفیق.
ولی ما تمام گندکاریای مخفیت رو میدونیم،
پس با ما درنیفت.
خب، کارت چیه؟
خودت که میدونی. داری شنودم میکنی.
بخش من شنود داخلی انجام نمیده.
ولی میدونم از کی بپرسم.
اینجوری بگم که آمار بخشهایی از آفریقا دست منه.
فرض کن منم آمار بخشهایی از اروپا رو دارم.
دنیا چقدر کوچیکه.
من مامور میدانی بودم.
تحت پوشش غیررسمی.
حالا از پشت میز مامورای غیررسمی رو مدیریت میکنم.
خب، منم آمار رفقای بریتانیاییمون رو دارم.
فکر کردم گفتی هیچ رفیقی نداری.
1452-
اچهشتکیاس/۱۷.
هانا واتسون.
داره روی نظارت «جیسیاچکیو» کار میکنه.
طلاق گرفته، یه بچه داره.
ممنونم، قربان.
۱۴۵۲-
اچهشتکیاس/۱۷.
هیچ ردی از خودت نذار.
هیچ مدرک الکترونیکی یا فیزیکیای نباید باشه.
نه ایمیلی، نه کاغذی.
هیچ صدای ضبطشدهای نباید باشه.
حافظهی خیلی خوبی دارم.
اما حافظهی قوی مثل یه تیغ دو لبهست.
وقتی کاری که میکنی به بقیه صدمه میزنه،
فراموش کردن خودش یه نعمته.
یه حافظهی بینقص هی سنگین و سنگینتر میشه...
تا اینکه تبدیل به یه نفرین میشه.
۱۴۵۲-
اچ۸کیاس/۱۷.
هانا واتسون.
آقای کولبی. واسه فیزیوتراپی اومدین.
قبلاً انجامش دادم.
به ما اعتماد نداری؟
چیه؟ کم آوردی؟
میترسی گیر بیفتی؟
میترسم.
میترسم قبل از اینکه سامی آزاد بشه، جلومو بگیرن.
بعد از اون دیگه برام فرقی نمیکنه.
هانا واتسون.
مطلقه. یه بچه. تنها.
کارش تمام زندگیشه. کلی نقطه ضعف داره که میشه ازشون سوءاستفاده کرد.
و داره شما بریتانیاییها رو میپاد.
یه سوژه عالیه.
عالی بود.
خب، چه خبره؟
دو ماهی میشه.
برای یه عملیات اقدام شد.
کی؟
همین اواخر.
چرا به من نگفتی؟
- کجا؟ - نیروهای «آر.اس.اف» داشتن
از یه کلانتری توی «موگران» که اونجا ازش
بازجویی شده بود، برمیگردوندنش به زندان «کوبر».
تیم نظارتی «اس.ای.اس» ما یه فرصتی گیر آوردن.
- و شکست خوردن. - متأسفم.
زندهست؟
«سمیه» زندهست.
تاییدش رو گرفتیم.
پس میدونی کجاست.
داریم روش کار میکنیم.
دمت گرم. زدی لونهی زنبور رو بدجوری به هم ریختی.
حالا دیگه میدونن که اون مهرهی باارزشیه.
همهش پرید.
من نیستم.
- بله؟ - هی. اون اینجاست.
ما حاضریم. کجایی؟
تو راهم.
- پیتر. - مارشین.
سلام.
اوضاع چطوره؟
بهتر از اینه که یه گونی بکشن رو سرم.
شک ندارم.
تو کدوم خونهی امنی قایمت کرده بودن؟
مزرعه؟
فضلهی کبوتر، موش...
کنسرو لوبیا...
عاشق تکتک لحظههاش بودم.
ببین، شنیدم چیکار کردین.
همهتون.
دمتون گرم بچهها، ممنون.
قبل از اینکه شروع کنیم چیزی برات بیاریم؟
ودکا.
یه بطری بیار.
مصاحبه در ساعت ۱۵:۰۳ از سر گرفته شد.
بیا ردِ پولو بگیریم.
خب، اون شبی که غیبت زد،
دیگه کی اونجا بود؟
با «میکی لاوروف» توی هتل هیلتون بودم.
با هم معامله داشتیم.
چه جور معاملهای؟
یه روس مایهدار بود. دنبال سود میگشت.
تجارت کالا، معاملات ارزی.
کلی تراکنشهای به هم پیوسته.
یه جورایی دلالیهای خُردِ نیمهقانونی.
- نیمهقانونی؟ - آره، اینجور آدما انتظار
سود بالا دارن. با کار کاملاً قانونی کارشون راه نمیافته.
ممکنه «لاوروف» بهت دارویی چیزی داده باشه؟
نه بابا.
اون فقط یه آدم پولبازیه.
خبر داشتی که...
لاوروف و یه سری دیگه از مشتریهات
سودشون رو سرازیر کردن به شرکتهای صوری
مستقیم توی حسابهای بانکی والهالا؟
غیرممکنه.
من باید میفهمیدم.
آره جون خودت.
تو باید میفهمیدی.
داری شوخی میکنی دیگه، نه؟
داری...
اون پوشش من بود.
آشغالها، خودتون این پوشش رو بهم دادید.
من اون بیرون دارم جون بقیه رو نجات میدم،
نه اینکه پول بریزم تو خزانه لعنتی روسها.
داری میگی پوشش من بیشتر به خودمون آسیب زده
تا ماموریتم به اونا؟
اه، لعنت بهت! لعنت به جفتتون.
تو که دیگه منو میشناسی، این حرفا چیه؟
بیا یه کم استراحت کنیم.
هشت سال از عمرم رو پای این کار گذاشتم،
اونوقت فکر کردی واسه یه روبلِ کوفتی آدمفروشی میکنم؟
داشت نقش بازی میکرد؟
هیچ اثری از ترس توش ندیدم.
چیزی که نشون بده داره تظاهر میکنه تو کارش نبود.
تغییرِ خلقوخو، سردرگمی... اینا همش طبیعیه.
تو دیگه خودت بهتر از هر کسی اینو میدونی.
ولی یه جورایی حق با اونه.
در مورد چی؟
اینکه اصلاً ارزشش رو داشت یا نه.
هیچکدوممون از ابعادِ واقعیِ
اطلاعاتی که اون مَرد با خودش آورد خبر نداریم.
نه تو. نه تو. نه من.
میخوای اینجا بشینی و هی بپرسی که ارزشش رو داشت یا نه؟
بیخیال بابا، دست از سرم بردار.
زک!
No comments yet. Be the first to leave one.