ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
میخوام یه نفر رو پیدا کنم.
چیزی که میخوام رو بهم میدی
منم اون هرم و سنگ سرطاق رو بهت برمیگردونم.
آنچه در «نماد گمشده» گذشت...
سه سال پیش، زکری سالومون توی ترکیه
تا حد مرگ ضرب و شتم شد.
به این فرد به عنوان قاتل زکری اشاره شده
اینو از خودش گذاشت.
- برادرم رو میشناختی؟ - اون باهوش بود.
عقل بیتجربه، نمیتونه تو رو از این جلوتر ببره.
عقل بیتجربه، نمیتونه تو رو از این جلوتر ببره.
- ایست! - وایستا. نه، اون زکریـه.
زکری.
معماری این مجموعه
از مقبره شاه ماوسولوس در هالیکارناس الهام گرفته شده.
که البته الان اونجا یه کشوره به اسم...
- ترکیه. - بله البته.
این اتاق یه کایدوسکوپ فرهنگیه.
مصری، عبری
نجوم، کیمیاگری
همش تنها در درجه 33 در دسترسه.
چطوری بهش رسیدی؟ درجه 33 رو میگم.
سالها تعهد و کارهای خیرانه.
ولی... چرا؟
فایده اینا چیه؟
برادری.
ذهنهایی که به دنبال...
خرد بزرگ هستن.
وقتی خودت یه خانواده داری چه نیازی به برادری هست؟
یه روز متوجه میشی زکری،
وقتی نوبتت برسه که صعود رو شروع کنی.
بابا
این لیستیه که با کمک چندتا متخصص تهیه کردم.
- همه اونها... - گفتم اینو نمیخوام.
گفتی نمیخوای با من حرف بزنی، و اشکالی هم نداره
فقط...
آخه چرا نباید بخوای منو ببینی؟
کارل یونگ گفت برخی زخمها خوبنشدنی هستن.
میشه کنارش بمونی؟ یه کار کوچیک دارم.
- آره. - ممنون.
یونگ همینطور هم گفته: «ما تنها زخم نمیخوریم...
و تنهایی هم خوب نمیشیم.»
خودت اینو بهم گفتی.
قبلا واسه آدمای زیادی...
درباره چیزایی که فکر میکردم درسته سخرانی میکردم.
وقتی زکری یه پسر بچه بود...
عادت داشت از من بخواد
هرشب کنار تختش بشینم
و درحالی که دستم رو گرفته بود خوابش میبرد.
تو پدر خوبی بودی، پیتر.
«اگر دست راستت به تو آزار رساند، قطعش کن»
مارک. 9:43
این جملهای بود که گفت...
موقعی که دستش رو قطع میکرد.
دستی که قبلا داشت.
چطور پسر من تبدیل شد به یه...
هیولا؟
ما محافظ هستیم...
قسم خوردیم از چیزی که باید دست نخورده باقی بمونه محافظت کنیم.
ما پای حرفمون هستیم.
ولی تو معاملهای کردی که هنوز بهش عمل نکردی.
هرم و سنگ سرطاق.
نمیدونم بهت چی بگم.
اونا دست ملک بود و خودشو از صخره پرت کرد پایین.
بدون اون، بهترین تصمیم اینه که رودخونه پتومک رو بگردید.
پس خودش کجاست؟
گفتم که رفته. شاید هم مرده.
نه.
نمرده.
از تاریکی به روشنایی.
« نماد گمشده »
« ترجمه از: صاحب » .:: @SAHEB2485 ::.
گروه لوایاتان
ارتباطاتی با یک شرکت امنیتی داره.
از اون منابع استفاده کردیم و گرفتیمش.
چرا؟
بهت که گفتم.
اون عطیقهها رو میخوایم.
ولی اون حرف نمیزنه.
درواقع، گفته فقط با تو حرف میزنه.
برو.
بهش آرامبخش زده شده.
دست به کار بدی نمیزنه.
ساتو.
زکری.
واقعا الان داری زکری رو میبینی؟
یا امید داشتی که اونو ببینی؟
زکری رو توی زندان ول کردی.
یه پسر گمشده بدون هیچ ایمانی
غیر از نقاط ضعف خودش.
ضرب دیده...
در لبهی پرتگاه مرگ.
چیزی که...
توی اون پرتگاه بهش رسید...
توانمندی واقعیش بود.
تو آمریکایی هستی یا کانادایی، زکری؟
تو کلی طرفدار داری.
نصف زندان. نگهبانها.
من کمک میکنم آشوبها بخوابه.
اگه یه چیزی یا کسی زیادی سر و صدا کنه
ساکتش میکنم.
اون تتو چیه؟
این یه جغدـه.
نمیدونم...
با خودم گفتم چیز خوبیه.
جغد یه منادیـه.
نماد مرگ، تباهی
و دگرگونی.
چیزی که روی بدنت تتو کردی به معنی فراخوانی قدرت...
و یا خودکشیـه.
ببخشید، فقط...
وقتی این مزخرفات نمادشناسی رو میشنوم یا پدرم میفتم.
پدرت به چی اعتقاد داره؟
هرچیزی غیر از من.
اون یه فراماسونـه.
مربوطه به کسب دانش،
معماهای باستانی، توانمندیهای دست نخورده...
و خرد بزرگی که اسرار انسانی رو آشکار میکنه.
منم به این اعتقاد دارم.
خب...
ازش لذت ببر.
ازت خوشم میاد، زکری.
فکر کنم قسمت این بوده که با هم آشنا بشیم.
ولی تو زیادی سر و صدا داری.
باید تو رو آزاد کنیم.
فرصت این کارو داشتی!
اصلا نمیتونستم قیافهش رو تشخیص بدم.
یه مشت لباس کهنه تنش بود.
خیلی لاغر شده.
بهش غذا نمیدن؟
معلومه میدن.
بابا، تو که ندیدیش.
شکسته شده.
ایزابل...
بابا باید یه کاری بکنیم.
بله.
با وارن حرف میزنم
باید ببینیم وزارت خارجه
برای آزادیش چیکار میتونه بکنه.
این کار چندماه طول میکشه.
دیپلماسی زمان میبره.
ممکنه اونقدر زمان نداشته باشه.
کت، ممکنه یه راهحل دیگه داشته باشه.
ممکنه یه نفر رو بشناسم که با وزارت دادگستری در ارتباط باشه.
پول کارمون رو سریعتر از وزارت خارجه جلو میبره.
مطلقاً خیر.
رشوه دادن درست نیست.
مممکنه نتیجه عکس داشته باشه و غیر اخلاقیه.
اونا پاشو شکوندن بابا،
لطفا به من درس اخلاق نده.
من میخوام کار درست رو انجام بدم.
- برای کی؟ - برای همه.
پیتر، کت با چشمهای خودش شاهد وضعیت بوده.
ممکنه این کار تنها چیزی باشه که بتونه زک رو نجات بده.
این موضوع رو از طریق وارن پیگیری میکنم.
به صورت محرمانه.
باید یه هوا بخورم.
رابرت، میشه با من بیای بیرون؟
البته.
اون دختره که اینجا بود زنت بود؟
خواهرم.
اونم مثل پدرته؟
این مردی که به توانمندیهای دست نخورده اعتقاد داره
نمیتونه توانمندیهای تو رو ببینه؟
ببین با من چیکار کردن.
درکش برای تو سخته،
ولی این کار بخشی ضروری از سفرت بود.
بذار دردت رو رفع کنم.
چیکار داری میکنی؟
این دیگه چیه؟
امروز...
بهبود تو آغاز میشه.
حمایتت از کاترین
خیلی تاثیرگذار بود.
نمیخوام بین شما دوتا قرار بگیرم.
خوشبختانه، همینطوره.
قبلا نگران بودم که نکنه شما دوتا نتونید
با تفاوتهاتون کنار بیاین. ولی اشتباه میکردم.
انسان اجازه داره گاهی اشتباه کنه.
مگه نه؟
الان چندتا خبر خوب واقعا میتونه حال این خانواده رو خوب کنه.
پس منتظر چی هستی؟
حلقه داری، درسته؟
- مشخصاً الان شرایط خوبی نیست. - درمورد زمانبندی کار...
چی بهت گفته بودم؟
ممکنه تا آخر عمرت همینطور منتظر بمونی.
شاید زیادی مردد هستم.
چی میشه اگه من مناسبش نباشم؟
چی میشه اگه...
چی میشه اگه من بهتر از پدرم نباشم؟
میدونی، یونگ گفته:
«ما تنها زخم نمیخوریم...
و تنهایی هم خوب نمیشیم.»
از نظر من کت بهترین گزینهست که الان تنهایی رو ازش بگیری.
پاهات چطوره؟
یه بار توی دبیرستان به دیوار مشت زدم و دستم شکست
چندماه طول کشید تا خوب بشه.
نمیدونم چطور این کارو کردی.
ولی میخوام بدونم.
میتونی بهم یاد بدی؟
No comments yet. Be the first to leave one.