ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
مارگو
هی، مامان
چندوقتی هست داره یه سری اتفاق ترسناک میوفته
یه ربطی به هارولد بیدل داره
با کس دیگهای در این مورد صحبت نکن.
بقیه والدین قابل اعتماد نیستن
به محض این که بتونم برمیگردم
وایسا، مامان
آنچه در «مورمور» گذشت...
فقط بهم بگو چه خبره
شما یه سَر و سِری باهم دارید و من ازش بیخبرم
- چی؟ - واقعاً متاسفم
باورم نمیشه این کارو با مادرم کرده
لوکاس، به حرفـم گوش بده
آسیب میبینی
- واو! - نه!
ماشینـم!
دارم حقیقت رو میگم
کرمهای غولپیکر همهجا بودن!
و این قضیه ربطی به روح یک بچۀ مُرده داره
چرا هیچکس به حرفـم گوش نمیکنـه؟
جای درستی آوردیـش
حالا من ازش مراقبت میکنـم
فقط میخوام بدونم کی میتونم با پسرم صحبت کنم
داروهات رو بخور، یکم استراحت کن
و خیلی زود برمیگردی پیش پسرت
باشه
هی
هی، همون زنهی کارگاه چوببُریای، درسته؟ خودتی؟
میشه نکنی؟
اوه، نه
پسـش میخوام
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
.: ترجمه از حسین هـیـدن و آرمان اسدی :.
ببخشید؟ میتونم کمکتون کنـم؟
آه، بله
سلام، من اومدم خون بدم
بخش خون طبقۀ دوم هست
او
جناب، اینجا بخش روانپزشکی هست
ای داد بیداد
فکر کنم اشتباه اومدم
به نظر حالـش زیاد خوب نمیاد
همه وسیلههات انقدن؟
نتونستم درست وسیلههام رو جمع کنم
اوه
خب، جای نگرانی نیست
هروقت چیزی بخوایم میتونیم بریم برداریم، درسته؟
اوه، تو خوبی؟
آره، هنوز یکم جای زخم دارم، بخاطر
میدونی، یه سری چیزا
آره، وقتی ماشینـم رو ترکوندی فهمیدم
هنوز باید به شرکت بیمه زنگ بزنم
واسه همین حق بیمه میدیم دیگه
چی هست؟
هیچی، بیخیال
به کلبۀ درویشی ما خوش اومدی
و لوکاس، میخواستم بهت بگم که
تا هرموقع که نورا نیاز داشته باشه
اینجا منزل خودتـه
آره، خوبـه ممنون
اینجا یک جای امنـه...
پدر
حالا دیگه نمیخواد احساسیـش کنی
پس اتاق مهمان رو بهت نشون میدم
خوبه، خوبه، خوبه
میرم غذا درست کنم
چرا ششتا حوله اینجاست؟
فقط سهتا و یه حوله کوچیکـن
خیلی هم...خوب
پس خوبی؟
میدونم که خیلی چیز بوده...
ای کاش میتونستم مامانـم رو ببینم، میدونی؟
فقط میتونم تلفنی باهاش حرف بزنم
اما من تنها آدمی توی دنیا هستم که اون واقعاً دلـش میخواد ببینـه،
واسه همین خیلی حس گهایـه
آره
واقعاً متاسفم لوکاس
احمقانهست، دارم درمورد مامانـم صحبت میکنم
و چیزای واقعاً مهم دیگهای هم دارن اتفاق میافتن
نه، نه مامانتـه
معلومـه که مهمـه
هرچند جالبـه
میدونی، والدینمون دارن با هم میخوابن
یه روح هم داره تسخیرمون میکنـه،
و منم دارم کرم بالا میارم
و حالا هم اومدم مهمونی چند روزه خونه شما؟
آره، یه برادر گمشده
و یه مادربزرگ پولدار هم اضافه کن،
حقیقتاً میتونی با اینا سریال بسازی
آم
خیلی خوشحالـم که تویی
خوشحالـم که تو اینجا با منی
البته اگه حرفم با عقل جور در بیاد
آره، جور در میاد
منظورم اینـه
منم خوشحالـم که اینجا پیشتـم
خب، حداقلـش دیگه از این عجیبتر نمیشه
کیـه؟
مامانـم
حالا میگم
دیگه دائم تو سیاتل میمونی؟
اوه، نه برای کوتاه مدت بود
حالا برگشتم
یعنی کلاً؟
میخواستم حضوراً بهت بگم
فکر کردم سوپرایز جالبی میشه
سوپرایز
- ها - جالبـه
کسی یکم شراب میخواد؟
آره
لطفاً
مارگو؟ لوکاس؟
- نه بابا، من هنوز مدرسهایـم - من مشروب نمیخورم
از این حرفای برای مچ گیری بود
اوکی
خیلی خب مامان، چخبره؟
همونطوری که خواستی با بقیه والدین حرف نزدیم، پس...
الان نمیتونم درموردش بگم
یه سری چیزای دیگه هست که اول باید برم سراغ اونا
- الان داری جدی میگی؟ - میخواید برم؟
- نه - آره
احتمالاً نمیتونی پیچیدگیـش رو درک کنی
چرا، میتونم باور کن میتونم
خیلی خب، الان نمیتونم درموردش حرف بزنم
- اگه به تو باشه که هیچوقت نمیتونی - داره برمیگرده
چوبپنبه توی بطری موند
داشتم سعی میکردم بیارمـش بیرون
یکم صبر کنید
کالین، لطفاً مراقب باش
اینـم از این
یکم میخوای؟
بله، ممنون
بخاطر چوب پنبهست، این یکم...
ممنون
داشتید درمورد چی حرف میزدید؟
هیچی، حرفای همیشگی
میشه من برم؟ ممنون
آره، پس منم برم وسیلههام رو باز کنم
من کاری ندارم
چوبپنبه لعنتی
خب، تموم شد
با الیسون کات کردم
بلاخره!
نفرین شکسته شد
چی، جدی میگی؟
بله، آیزایا، بیخیال
اون چیز نبود... بدترین
آره، میدونم به درد عن هم نمیخورد
به معنای واقعی کلمه
الیسون حتی اونقدر جالب نبود که بتونه بدترین باشه
- لعنتی - بیخیال
این بهم زدنِ، حتمی بود
مثه چیزایی که نسل جدیدا
میگن و خودشون هم معنیـش رو نمیدونن، فقط توی تیک تاک دیدن
و داری درمورد رابطه و اینا میگی
چون من رو خوب میشناسی؟
ببین رفیقهای جونی، خب؟
تو، من. هوات رو دارم
و راستی، من گی هستم،
- پس این قضیههای احساسی رو میفهمم - درسته
تو برای من مثل یک فصل شخصی از سریال "بچلر" میمونی.
هنوز به مارگو نگفتی؟
میخوام وقتی رسید اینجا بهش بگم.
اما تو که میدونی لوکاس
الان خونه اونا میمونه، درسته؟
تو که فکر نمیکنی لازم باشه، من نگران باشـم...
نه؟
میدونی، فکر میکنم لوکاس خیلی روراستـه
گذشته از اینا، تو داشتی سالها
همه، به علاوۀ مارگو، ثابت میکردی که شما فقط دوستید
و هیچ احساسی نسبت بهش نداری
و اشکالی نداره اگه داشته باشی
تو شرایط بحرانی، همیشه گشنـم میشه
مارگو هنوز نرسیده؟
- بخاطر اون جمع شدیمـا - من...
الان بهش پیام میدم
شوخیـت گرفته؟
کفشهام سوپ قلابیای شد!
واقعاً خوشـم نمیاد این اسم رو روش بذارید
من میخواستم بهش بگم مربای جیمز
اما خودتـم گفتی نه
باشه، اما سوپ قلابی یکم صمیمی به نظر میاد
و بعد از همه این قضیهها
اومده میگه پیچیدهست
یکی نیست بگه مادر من، خودم میدونم
اصلاً خودم کسی هستم که درگیرشـم
همیشه پنهان کاری میکنـه
- پنهان کاری؟ - مثلاً پا میشه
میره سیاتل، و بهم دلیلـش رو نمیگه
مشکلی نیست. و هیچ وقت هیچی بهم نمیگه، اینـم قبول
اما حالا یه چیزای تسخیر شدۀ واقعی
دارن تلاش میکنن زندگی ما رو خراب کنن، و اونم یه چیزایی درموردش میدونه
و بازم باهام حرف نمیزنه
و این مشکل داره
دیگه نمیتونم باهاش کنار بیام
لازم هم نیست این کار رو بکنی
اینطوریـه که...
الان میتونست بهم کمک کنـه
اما بازم ترجیح میده که نکنه
No comments yet. Be the first to leave one.