Margo's Got Money Troubles

Margo's Got Money Troubles

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ ഡൗൺലോഡ് ചെയ്യുക

സീസൺ 1

റിലീസ് വിവരങ്ങൾ

Margos Got Money Troubles S01 ATVP WEB 30nama ARZ 110 SUB Fa
കമന്ററി എഴുതിയത് PersianSUB
سی‌نما تقدیم می‌کند ‫ترجمه از «امــیــررضــا» ‫ARZ_110_SUB@ ‫CinamaSub@

ടാഗുകൾ

webdl
apple_tv+_synced
പ്രസിദ്ധീകരിച്ചത്: 2026-05-24
ഡൗൺലോഡുകൾ: 63
ശ്രവണ വൈകല്യമുള്ളവർക്ക്: No
FPS: 23.976

Farsi Persian സബ്ടൈറ്റിൽ പ്രിവ്യൂ

ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.

‫ ‫

‫ترجمه از «امــیــررضــا» ‫ARZ_110_SUB@

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما ‫CinamaSub@

‫[ بر اساس رمان دردسرهای مالی مارگو ‫اثر روفی ثورپ ]

‫« دردسـرهـای مـالـی مـارگـو »

‫این‌جا آقای ناشناس،

‫و آقای شیک‌پوش رو داریم

‫کی می‌تونه پیروز بشه؟

‫وقتی مارگو کوچیک بود، ‫با عروسک‌ها بازی می‌کرد

‫- و بازی‌های تخیلیش رو… ‫- نابودت می‌کنم

‫- …با ایده‌های انتقام‌جویانه انجام می‌داد ‫- تو این‌طور فکر می‌کنی، عوضی

‫دخلت رو میارم

‫اگه جرأت داری بیا جلو، بی‌عرضه

‫بمیر!

‫بُکُش و له کن!

‫یه تک‌فرزند باید دنیای درونی ‫پیچیده‌ای رو برای خودش تشکیل بده،

‫و این بچه می‌تونست هر چیزی رو تصور کنه

‫…هنوز هر دو سر حرف‌شون هستن ‫و دارن دعوا می‌کنن

‫در نهایت، تخیل و تصورش ‫شریک بازیش شد

‫یه دنیای خیالی و فضایی ‫توی ذهنش پدیدار شد

‫زندگی‌هایی که هرگز تجربه‌شون نکرده بود

‫احتمالات غیرممکن

‫بعضی‌وقت‌ها به این فکر می‌کرد ‫که آیا یه نفرینه یا نه ‫

‫زندگی نمایشی پدرش و کارش ‫به عنوان داستان‌سرا ذاتاً توی خونش بود؟

‫یا فقط تلاش می‌کرد با بازنویسی واقعیت، ‫از واقعیت زندگیش دوری کنه؟

‫[ موضوع مقاله: داستان دوران ‫کودکی خود را بنویسید]

‫[ وقتی مارگو کوچیک بود، ‫با عروسک‌ها بازی می‌کرد ]

‫اول هر داستانی، وقتی شروع می‌کنی ‫به خوندنش، مثل قرار اول یه رابطه‌ی عاشقانه‌ست

‫امیدواری که از همون جمله‌های اول ‫جادو آشکار بشه،

‫و مثل یه حموم آب داغ ‫توی داستان غوطه‌ور بشی،

‫و خودت رو کامل تسلیمش کنی

‫این چیزیه که می‌خوای،

‫این‌که نویسنده به ذهن مریضت نزدیک بشه

‫و تو رو به اوج برسونه

‫خانم میلت

‫می‌شه یه لحظه بمونید؟

‫خودم نوشتمش؟

‫معلومه که خودم نوشتمش

‫خوشم از دزدی و تقلب نمیاد

‫خودم نوشتمش

‫باشه، پس…

‫سوال دوم اینه که چرا این‌جایی؟

‫بی‌نظیره

‫چرا توی کالج فولرتونی؟ ‫می‌تونی هر جایی که بخوای بری

‫آره، درسته. مثلاً هاروارد؟

‫آره، مثل دانشگاه هاروارد

‫فکر نکنم به‌خاطر نوشتن یه مقاله‌ی ‫انگلیسی خوب، اون‌جا ثبت‌نامت کنن

‫دقیقاً به همین دلیل ‫اون‌جا ثبت‌نامت می‌کنن

‫اوه

‫به صرف قهوه می‌خوام برم دیدنش

‫ببخشید، چی؟

‫- چرا؟ ‫- خب…

‫مارگو، اگه یه استاد از یه دانش‌جو ‫بخواد باهاش قهوه بخوره،

‫دلیلش اینه که می‌خواد اون رو بکنه

‫در این مورد تحقیق کردن

‫- متأهله ‫- وای، پس دیگه غیرممکنه

‫خودم دوست دارم باهاش ‫قهوه بخورم، باشه؟

‫چرا؟ بانمکه؟

‫فکر می‌کنه نویسندگیم عالیه

‫- و جدی هم گفت ‫- باشه. واقعاً نمی‌بینی چقدر جالبه؟

‫ازت تعریف می‌کنه و می‌گه: ‫«شخصیت‌های توی داستان‌ها واقعی نیستن

‫برای همین خواننده‌ها جذب‌شون می‌شن» ‫و الان تو داری جذب اون می‌شی،

‫و اونم همون‌قدر غیرواقعیه

‫در واقع فقط چون یه استاده باعث می‌شه ‫در نظرت مرموز و غیرانسانی باشه،

‫می‌شه برای یک‌بار هم که شده ‫من رو تحلیل نکنی؟

‫نیازی نیست تحلیلت کنم. ‫چون می‌شناسمت

‫و احتمالاً در نظر اون ‫تو هم یه شخصیت داستانی هستی

‫توی یکی از صفحاتی ‫که خیلی چسبناکه

‫حرف‌های حال به هم زن نزن

‫مثل مادرت باهات رفتار می‌کنم

‫نیازه به مادرت زنگ بزنم؟

‫نمی‌خوام با طرف بخوابم، باشه؟

‫نمی‌خوابم

‫ممکنه از اون مردها باشم ‫که عاشق پاهای زن‌ها هستن

‫همیشه فکر می‌کردم ساعدها رو دوست دارم ‫به‌خاطر این انحنای کوچیک

‫که بین عضله‌ی دوسر و ساعده، اما…

‫خدایا، این پا رو ببین

‫توی تاریخ این سیاره ‫مادرم بهترین پاها رو داره

‫قبلاً آرزوم این بود بزرگ که می‌شم ‫پاهای مادرم بشم

‫- پاهاش؟ ‫- و بعدش پشیمون شدم

‫می‌خواستم جوراب شلواریِ ‫مشکی نازکش بشم

‫توی بلومینگدیلز کار می‌کنه

‫فکر کنم عکس من رو مثل یه بچه‌اردک ‫روی جوراب‌های ساق‌بلندش چاپ کرده بود

‫می‌تونی تصور کنی بخوای بزرگ بشی ‫تا یه جوراب‌شلواری بشی؟

‫خوبه آرزوهات رو عوض کردی

‫اولین باری که دلت خواست ‫نویسنده بشی رو یادته؟

‫از همون بچگی

‫احتمالاً به‌خاطر پدرم

‫وقتی بچه بودم برام کتاب می‌خوند

‫واقعاً؟

‫- نظرش راجع به نوشته‌ها چیه؟ ‫- هیچ‌وقت نوشته‌هام رو نخونده

‫مامانم تنها من رو بزرگ کرده، ‫پدرم می‌اومد و می‌رفت، اما…

‫این‌طور نیست که بتونم ادعا کنم ‫اون رو کامل می‌شناسم

‫خب، به نظرم باید یکی ‫از نوشته‌هات رو براش بفرستی

‫به نظرم خیلی افتخار می‌کنه

‫وقتی تو رو بشناسه

‫یه شعر برات نوشتم

‫«شبح گرسنه»

‫«در تاریکی، به یکدیگر پناه می‌بریم

‫مانند کبوتران از ریخت افتاده،

‫که از داشتن کالبد، مات و مبهوت مانده‌اند

‫هیچ احساسی ندارم

‫مرا لمس کن

‫هیچ احساسی ندارم

‫من یک شبح گرسنه‌ام»

‫شگفت‌انگیز نیست؟

‫- ترسناکه ‫- زیباست

‫شاید قند خونت افتاده

‫همین‌الان پاشو برو فروشگاه ‫و یه آب پرتقال

‫- و سان‌ چیپس با طعم پنیر چدار بخر ‫- خوبم

‫آب پرتقال نمی‌خوام

‫مارگو، به نظرم واقعاً ‫باید از طرف فاصله بگیری

‫بهش بگو یه توصیه‌نامه برات بنویسه

‫وگرنه برو گزارشش رو بده

‫اوه، شاید بتونه کاری کنه ‫توی دانشگاه نیویورک ثبت‌نامت کنن

‫ما این‌جا استادهای واقعی داریم،

‫استادهایی که علاقه دارن تدریس کنن، ‫نه این‌که با دانش‌جوهاشون بخوابن

‫خفه شو!

‫الو؟ الان من رو پرت دادی؟

‫مارگو، گوشی رو بردار

‫ازش فاصله بگیر

‫مارگو، ازش فاصله بگیر

‫ممنون که اومدی

‫نه. این‌جا نه

‫این‌جا مکان مقدسه

‫در واقع برای همین ازت خواستم ‫امروز بیایی این‌جا

‫خب؟

‫خب این‌جا مشخصاً

‫- بخش مهمی از زندگی منه ‫- اوهوم

‫همون‌طور که تو و خدا ‫بخش مهمی از زندگیم هستید

‫دوست دارم خدا رو بیشتر ‫توی زندگی‌مون لحاظ کنم

‫- باشه ‫- خیلی خوبه که یک‌شنبه‌ها

‫پیش مایی

‫اما دوست دارم بین ما باشی

‫باشه

‫گروه کر کلیسا؟

‫قبول کردی عضو گروه کر بشی؟

‫خب، بهتر از اینه ‫که توی یه هیئت باشم

‫- این کلیسا یه‌جور فرقه‌ست؟ ‫- نه

‫کنی ازم می‌خواد ‫پیرو کلیسای اسقفی بشم

‫کالج چطوره؟

‫نشونه‌هایی از افزایش ‫بهره‌ی هوشیت دیده می‌شه؟

‫- یه‌کم ‫- هوم

‫- صبر کن ‫- مامان!

‫نمی‌تونی با هر کسی که می‌خوای ‫این کار رو بکنی

‫فقط با تو این کار رو می‌کنم. ‫خیلی چشم‌های خوشگلی داری،

‫و خسته شدم از این‌که ‫فقط من این‌طور فکر می‌کنم

‫- چی می‌خونی؟ ‫- خب…

‫توی درس ادبیات…

‫یه استاد فوق‌العاده دارم

‫کی فکرش رو می‌کرد توی کالج فولرتون ‫چنین آدمی پیدا بشه، درسته؟

‫فکر می‌کنه می‌تونم به عنوان یه نویسنده ‫آینده‌ی درخشانی داشته باشم

‫می‌تونی تصور کنی؟ ‫من بشم یه نویسنده‌ی واقعی؟

‫آره، می‌تونم تصور کنم

‫در موردش برام بگو

‫کی؟

‫استادت

‫خب، آدم خیلی خوبیه

‫توی روش تدریس کردنش ‫جادویی هست که مسریه

‫یه کاری می‌کنه که واقعاً ‫می‌تونی کتاب‌ها رو حس کنی

‫شخصیت‌ها رو حس کنی

‫هوم

‫بیشتر بگو

‫همین. دیگه چیز بیشتری نیست

‫دروغ می‌گی، نه؟

‫یا خدا

‫خفه‌خون بگیرید!

‫- اون کیه؟ ‫- یکی از هم‌اتاقی‌هامه

‫- هم‌اتاقی‌هات؟ ‫- آره، بهت گفتم هم‌اتاقی دارم

‫- نگفتی خونه‌ان ‫- خب انگار یکی‌شون خونه‌ست

‫بیا بریم اون‌جا. ‫اون دیوار تحمل فشار رو داره

‫صبر کن. شلوارم

‫آدم مهربون، ملاحظه‌کار و شیرینیه

‫و ایمیل‌های خیلی قشنگی می‌نویسه

‫- بذار یکی‌شون رو برات بخونم ‫- مارگو،

‫اون یه استاد ۳۰ و خرده‌ای ساله‌ست ‫که با یه دانش‌جو رابطه داره

‫عاشقش نشو

‫عاشقش نمی‌شم

‫اما داره کاری می‌کنه ‫یه‌کم عاشق خودت بشی

‫و این یکی از قدیمی‌ترین ‫طرفندهای توی کتاب قوانین روابطه

‫اون‌قدر باهوشی که نباید گول بخوری

‫جینکس! جینکس! جینکس!

‫یا خدا!

‫وای، شرمنده

‫آم…

‫من این‌طور…

‫…ورزش می‌کنم

‫- روی اون؟ با اون؟ ‫- آره

‫من عاشق کشتی‌کجم، ‫و اون رو از همه بیشتر دوست دارم

‫بازنشسته نشده؟

‫کشتی‌کج رو دنبال می‌کنی؟

‫نه

‫اوه، خب آره

‫خیلی عالی فریاد می‌زنه

‫مثل تارزان

അഭിപ്രായങ്ങൾ

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left