ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
ترجمه از «امــیــررضــا» ARZ_110_SUB@
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
[ بر اساس رمان دردسرهای مالی مارگو اثر روفی ثورپ ]
« دردسـرهـای مـالـی مـارگـو »
اینجا آقای ناشناس،
و آقای شیکپوش رو داریم
کی میتونه پیروز بشه؟
وقتی مارگو کوچیک بود، با عروسکها بازی میکرد
- و بازیهای تخیلیش رو… - نابودت میکنم
- …با ایدههای انتقامجویانه انجام میداد - تو اینطور فکر میکنی، عوضی
دخلت رو میارم
اگه جرأت داری بیا جلو، بیعرضه
بمیر!
بُکُش و له کن!
یه تکفرزند باید دنیای درونی پیچیدهای رو برای خودش تشکیل بده،
و این بچه میتونست هر چیزی رو تصور کنه
…هنوز هر دو سر حرفشون هستن و دارن دعوا میکنن
در نهایت، تخیل و تصورش شریک بازیش شد
یه دنیای خیالی و فضایی توی ذهنش پدیدار شد
زندگیهایی که هرگز تجربهشون نکرده بود
احتمالات غیرممکن
بعضیوقتها به این فکر میکرد که آیا یه نفرینه یا نه
زندگی نمایشی پدرش و کارش به عنوان داستانسرا ذاتاً توی خونش بود؟
یا فقط تلاش میکرد با بازنویسی واقعیت، از واقعیت زندگیش دوری کنه؟
[ موضوع مقاله: داستان دوران کودکی خود را بنویسید]
[ وقتی مارگو کوچیک بود، با عروسکها بازی میکرد ]
اول هر داستانی، وقتی شروع میکنی به خوندنش، مثل قرار اول یه رابطهی عاشقانهست
امیدواری که از همون جملههای اول جادو آشکار بشه،
و مثل یه حموم آب داغ توی داستان غوطهور بشی،
و خودت رو کامل تسلیمش کنی
این چیزیه که میخوای،
اینکه نویسنده به ذهن مریضت نزدیک بشه
و تو رو به اوج برسونه
خانم میلت
میشه یه لحظه بمونید؟
خودم نوشتمش؟
معلومه که خودم نوشتمش
خوشم از دزدی و تقلب نمیاد
خودم نوشتمش
باشه، پس…
سوال دوم اینه که چرا اینجایی؟
بینظیره
چرا توی کالج فولرتونی؟ میتونی هر جایی که بخوای بری
آره، درسته. مثلاً هاروارد؟
آره، مثل دانشگاه هاروارد
فکر نکنم بهخاطر نوشتن یه مقالهی انگلیسی خوب، اونجا ثبتنامت کنن
دقیقاً به همین دلیل اونجا ثبتنامت میکنن
اوه
به صرف قهوه میخوام برم دیدنش
ببخشید، چی؟
- چرا؟ - خب…
مارگو، اگه یه استاد از یه دانشجو بخواد باهاش قهوه بخوره،
دلیلش اینه که میخواد اون رو بکنه
در این مورد تحقیق کردن
- متأهله - وای، پس دیگه غیرممکنه
خودم دوست دارم باهاش قهوه بخورم، باشه؟
چرا؟ بانمکه؟
فکر میکنه نویسندگیم عالیه
- و جدی هم گفت - باشه. واقعاً نمیبینی چقدر جالبه؟
ازت تعریف میکنه و میگه: «شخصیتهای توی داستانها واقعی نیستن
برای همین خوانندهها جذبشون میشن» و الان تو داری جذب اون میشی،
و اونم همونقدر غیرواقعیه
در واقع فقط چون یه استاده باعث میشه در نظرت مرموز و غیرانسانی باشه،
میشه برای یکبار هم که شده من رو تحلیل نکنی؟
نیازی نیست تحلیلت کنم. چون میشناسمت
و احتمالاً در نظر اون تو هم یه شخصیت داستانی هستی
توی یکی از صفحاتی که خیلی چسبناکه
حرفهای حال به هم زن نزن
مثل مادرت باهات رفتار میکنم
نیازه به مادرت زنگ بزنم؟
نمیخوام با طرف بخوابم، باشه؟
نمیخوابم
ممکنه از اون مردها باشم که عاشق پاهای زنها هستن
همیشه فکر میکردم ساعدها رو دوست دارم بهخاطر این انحنای کوچیک
که بین عضلهی دوسر و ساعده، اما…
خدایا، این پا رو ببین
توی تاریخ این سیاره مادرم بهترین پاها رو داره
قبلاً آرزوم این بود بزرگ که میشم پاهای مادرم بشم
- پاهاش؟ - و بعدش پشیمون شدم
میخواستم جوراب شلواریِ مشکی نازکش بشم
توی بلومینگدیلز کار میکنه
فکر کنم عکس من رو مثل یه بچهاردک روی جورابهای ساقبلندش چاپ کرده بود
میتونی تصور کنی بخوای بزرگ بشی تا یه جورابشلواری بشی؟
خوبه آرزوهات رو عوض کردی
اولین باری که دلت خواست نویسنده بشی رو یادته؟
از همون بچگی
احتمالاً بهخاطر پدرم
وقتی بچه بودم برام کتاب میخوند
واقعاً؟
- نظرش راجع به نوشتهها چیه؟ - هیچوقت نوشتههام رو نخونده
مامانم تنها من رو بزرگ کرده، پدرم میاومد و میرفت، اما…
اینطور نیست که بتونم ادعا کنم اون رو کامل میشناسم
خب، به نظرم باید یکی از نوشتههات رو براش بفرستی
به نظرم خیلی افتخار میکنه
وقتی تو رو بشناسه
یه شعر برات نوشتم
«شبح گرسنه»
«در تاریکی، به یکدیگر پناه میبریم
مانند کبوتران از ریخت افتاده،
که از داشتن کالبد، مات و مبهوت ماندهاند
هیچ احساسی ندارم
مرا لمس کن
هیچ احساسی ندارم
من یک شبح گرسنهام»
شگفتانگیز نیست؟
- ترسناکه - زیباست
شاید قند خونت افتاده
همینالان پاشو برو فروشگاه و یه آب پرتقال
- و سان چیپس با طعم پنیر چدار بخر - خوبم
آب پرتقال نمیخوام
مارگو، به نظرم واقعاً باید از طرف فاصله بگیری
بهش بگو یه توصیهنامه برات بنویسه
وگرنه برو گزارشش رو بده
اوه، شاید بتونه کاری کنه توی دانشگاه نیویورک ثبتنامت کنن
ما اینجا استادهای واقعی داریم،
استادهایی که علاقه دارن تدریس کنن، نه اینکه با دانشجوهاشون بخوابن
خفه شو!
الو؟ الان من رو پرت دادی؟
مارگو، گوشی رو بردار
ازش فاصله بگیر
مارگو، ازش فاصله بگیر
ممنون که اومدی
نه. اینجا نه
اینجا مکان مقدسه
در واقع برای همین ازت خواستم امروز بیایی اینجا
خب؟
خب اینجا مشخصاً
- بخش مهمی از زندگی منه - اوهوم
همونطور که تو و خدا بخش مهمی از زندگیم هستید
دوست دارم خدا رو بیشتر توی زندگیمون لحاظ کنم
- باشه - خیلی خوبه که یکشنبهها
پیش مایی
اما دوست دارم بین ما باشی
باشه
گروه کر کلیسا؟
قبول کردی عضو گروه کر بشی؟
خب، بهتر از اینه که توی یه هیئت باشم
- این کلیسا یهجور فرقهست؟ - نه
کنی ازم میخواد پیرو کلیسای اسقفی بشم
کالج چطوره؟
نشونههایی از افزایش بهرهی هوشیت دیده میشه؟
- یهکم - هوم
- صبر کن - مامان!
نمیتونی با هر کسی که میخوای این کار رو بکنی
فقط با تو این کار رو میکنم. خیلی چشمهای خوشگلی داری،
و خسته شدم از اینکه فقط من اینطور فکر میکنم
- چی میخونی؟ - خب…
توی درس ادبیات…
یه استاد فوقالعاده دارم
کی فکرش رو میکرد توی کالج فولرتون چنین آدمی پیدا بشه، درسته؟
فکر میکنه میتونم به عنوان یه نویسنده آیندهی درخشانی داشته باشم
میتونی تصور کنی؟ من بشم یه نویسندهی واقعی؟
آره، میتونم تصور کنم
در موردش برام بگو
کی؟
استادت
خب، آدم خیلی خوبیه
توی روش تدریس کردنش جادویی هست که مسریه
یه کاری میکنه که واقعاً میتونی کتابها رو حس کنی
شخصیتها رو حس کنی
هوم
بیشتر بگو
همین. دیگه چیز بیشتری نیست
دروغ میگی، نه؟
یا خدا
خفهخون بگیرید!
- اون کیه؟ - یکی از هماتاقیهامه
- هماتاقیهات؟ - آره، بهت گفتم هماتاقی دارم
- نگفتی خونهان - خب انگار یکیشون خونهست
بیا بریم اونجا. اون دیوار تحمل فشار رو داره
صبر کن. شلوارم
آدم مهربون، ملاحظهکار و شیرینیه
و ایمیلهای خیلی قشنگی مینویسه
- بذار یکیشون رو برات بخونم - مارگو،
اون یه استاد ۳۰ و خردهای سالهست که با یه دانشجو رابطه داره
عاشقش نشو
عاشقش نمیشم
اما داره کاری میکنه یهکم عاشق خودت بشی
و این یکی از قدیمیترین طرفندهای توی کتاب قوانین روابطه
اونقدر باهوشی که نباید گول بخوری
جینکس! جینکس! جینکس!
یا خدا!
وای، شرمنده
آم…
من اینطور…
…ورزش میکنم
- روی اون؟ با اون؟ - آره
من عاشق کشتیکجم، و اون رو از همه بیشتر دوست دارم
بازنشسته نشده؟
کشتیکج رو دنبال میکنی؟
نه
اوه، خب آره
خیلی عالی فریاد میزنه
مثل تارزان
No comments yet. Be the first to leave one.