ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
زيرنويس از مهدي shine021
ژنرال کجاست؟ کجاست؟
برادوک کجاست؟
چی شده؟
کمینمون کردن!
از کجا؟
اون طرف تپه!
زيرنويس از مهدي shine021
واشنگتن، خودتو به زحمت ننداز.
نبرد رو باختیم.
ژنرال کجاست؟
دستور عقبنشینی کامل داده.
اون طرف چیزی جز مرگ نیست.
مردهای من چی؟
دیگه مردی برات نمونده.
مردهای ویرجینیا.
اونا جلوی صف بودن.
اگه از اون طرف بری، میمیری.
همین حالاش هم عین مردهها شدی.
به حرفم گوش کن.
هیچوقت پیداشون نمیکنی، حتی اگه پیداشون هم بکنی،
دیگه نمیتونی برگردی.
واشنگتن.
واشنگتن!
بیا، دوست من.
چی میتونه ارزش این خطر رو داشته باشه؟
۱۲ سال قبل
ویرجینیا، ایالت کینگ جرج
مری.
خیلی متأسفم.
این باید جک باشه.
این... جکِ خودمونه.
کجاست؟
اونجاست.
از وقتی که...
از وقتی پدرش مرده، حرف نزده.
سلام، جورج.
منو یادت میاد؟
من برادر ناتنیاتم.
لارنس.
شما افسری؟
بله، قبلاً بودم.
ناخدای نیروی دریایی اعلیحضرت.
یه چیزی برات دارم.
قطبنمای نقشهبرداریه.
فاصلههای خشکی و دریا رو اندازه میگیره.
این مال پدرمون بود.
حالا مال توئه.
خودت بهش احتیاج نداری؟
خب، ماجراجویی بعدی من اینجا و در کنار توئه، جورج.
من بهعنوان آجودانژنرال میشینیا ویرجینیا منصوب شدم.
پس قراره به سربازها فرمان بدی؟
قراره نیروهای شبهنظامی رو سازماندهی کنم.
در واقع، داوطلبها رو.
مردهای خانوادهٔ واشنگتن جوان میمیرن؟
چی؟
شنیدم میگفتن مردهای واشنگتن جوون میمیرن.
میگفتن این نفرینِ خاندانمونه.
راسته؟
از مردن میترسی؟
مادرم میگه دیگه نباید برگردم مدرسه.
کشاورزیِ اجارهای که عیبی نداره.
کار آبرومندیه.
ولی این چیزی نیست که من میخوام.
وظیفهت اینو از تو میخواد.
زمانه و شرایط عوض شده.
ویلیام فرفکس داره میره مدرسه.
پس چرا من نمیتونم؟
خانوادهٔ فرفکس از طبقهٔ بالاتریان.
جورج، اونا امکاناتی دارن که ما هیچوقت نخواهیم داشت.
دنیا خیلی وقتها جای ناعادلانهایه.
باید هرچی بهت میده بگیری و به نفع خودت استفاده کنی.
حالا بیا داخل.
جورج، کجا داری میری؟
مدرسه!
بچهٔ لجباز.
دو مایل راهه.
میدونم.
راهت نمیدن داخل.
میدن.
عصبانیتت رو سر درخت خالی نکن.
جورج، بس کن، بس کن!
ردم کردن. بهخاطر تو.
و حالا دیگه هیچی ندارم.
هیچی؟
ما ۲۵۰ ایکر زمین داریم.
باید شکم ده بردهٔ دربند رو سیر کنیم.
و جیبِ یه بیوهزن که تقریباً خالیه.
تو پسر بزرگ این خونهای
و نسبت بهش وظیفه داری.
این چیزی نیست که میخوام. بیشتر از این میخوام.
منم میخوام شوهرم از تبوتابش خوب بشه و برگرده.
مشیت الهی اینو ازم گرفت.
پس مشیت الهی بیرحمه!
خدا چیزی رو که ریشهدار باشه، سرافراز میکنه.
تو چیزی رو که مال خودته رها نمیکنی، من هم همینطور.
تو پسر منی،
و یک واشنگتنی، پس باید مثل هر دو رفتار کنی.
بیا.
قوانین ادب و رفتار شایسته.
این بهت یاد میده چطور یک جنتلمن واقعی باشی.
بعدش کاتو و پلوتارک. مطالعهٔ اینها ضروریه.
سنکا و سینسیناتوس.
اگه آدم میخواد بزرگ باشه، باید زندگی بزرگان گذشته رو بخونه.
میدونم، کتاب زیاده...
جورج، بابت بدبیاریت متأسفم.
اگه کس دیگهای حاضر نیست بهت یاد بده، من یادت میدم.
ولی میتونم اینها رو بهت قرض بدم،
یکییکی،
به شرطی که کارهات رو انجام بدی.
«هر اقدام عمومی باید...» چی؟
«به حاضران احترام بذاره.»
به نظرت احترام یعنی چی؟
یعنی به کسی که بهش احترام میذاری گوش بدی یا ازش اطاعت کنی.
شاید.
اما اطاعت رو میشه با دستور تحمیل کرد.
احترام رو باید به دست آورد.
برای همینه که سرباز شدم.
اشرافزادهبودن یه بازیه، جورج.
ولی فکر کنم میتونی بازیکردنش رو یاد بگیری.
ما مهرهمون چیه؟
ما سربازیم، جورج.
ولی حتی یه سرباز هم میتونه شاه رو بزنه.
دوباره بازی کنیم؟
آره.
بلند شو.
خیلی خوبه، جورج.
یادت باشه، پاشنهها پایین، سینه جلو.
فکر کنم دیگه وقتشه تنهایی سوارکاری کنی.
موافق نیستی؟
بله.
خیلی خب.
پس برو.
حالا خیلی تند نرو.
آروم و یکنواخت.
«جلب تحسینِ مردان شایسته
رضایتی قلبی است...»
«...و شایستهٔ تحسینشدن بودن، بزرگترین آرزوی من است...»
پس ایشونه.
همون پسری که همهٔ نامهها رو مینویسه...
و برای گرفتن درجهٔ «سلطنتی» درخواست میفرسته؟
بله، قربان.
آرزو دارم افسر ارتش بریتانیا بشم.
پرچمدار یا ستوان، هرطور اعلیحضرت صلاح بدونن.
فکر میکنم برادرم از طرف من این موضوع رو به اطلاعتون رسونده باشه.
لارنس واشنگتن.
ایشون زیر نظرِ...
اگر بخوام اجازهاش رو بدم... قیمت خریدِ
درجهٔ پرچمداری در هنگ کُلدستریم، ۷۰۰ پونده.
همچین پولی دارید، قربان؟
نه، قربان. ندارم.
پس چرا سعی نمیکنید به میلیشیا ملحق بشید؟
خب، میخوام بهعنوان یک افسر واقعی در خدمت تاجوتخت باشم.
پس چقدر زمین دارید؟
من سرپرست، اِم... املاک برادرم هستم
در مانت ورنون.
کشاورزِ اجارهنشین.
تحصیلات؟
بعد از مرگ پدرم، تحصیلات رسمی نداشتم، قربان.
ولی اخیراً مجوز نقشهبرداریام رو گرفتم.
برای افسر بریتانیا شدن،
اول باید نجیبزاده باشید.
اگه اجازه بدید، قربان، چرا برادرم واجد شرایطه، ولی من نیستم؟
اون مالک مانت ورنونه.
در انگلستان تحصیلات درستوحسابی داشته.
تازه، با یکی از خانوادهٔ فرفکس ازدواج کرده.
بله، و همیشه راهنمای خیلی خوبی برام بوده.
مـ... من مطالعه کردم تا یک نجیبزاده بشم.
حتی چیزهایی رو که یاد گرفتم جمعآوری و تدوین کردم.
یا خدا، مرد جوان، چقدر مینویسی؟
خب، از کتابهای دیگه جمعآوریشون کردم.
اسمش هست «قوانین ادب و رفتار شایسته».
یعنی از روشون رونویسی کردی.
نه. نه، نه...
خب، بله، اما، اِم...
تقلید از مردان بزرگ، تو رو بزرگ نمیکنه.
من... دوباره میپرسم، قربان.
چطور میتونم افسر بریتانیاییِ دربار بشم؟
-نمیتونی... -حتماً راهی وجود داره.
برای تو راهی وجود نداره.
و لطفاً دیگه برام نامه ننویس.
برو!
سلام، جک.
خوشحالم میبینمت.
حالا دیگه افسری؟
هنوز نه.
ولی یه روزی میشم.
یا هیچوقت.
اگه خدا دعاهای منو بشنوه.
'در گفتوگو ملالآور نباش.'
مخصوصاً امشب.
کجا داری میری؟
برم لارنس رو ببینم.
در بِلوآر؟ دعوتت نکردن. چطور میخوای وارد بشی؟
پیشرفت خواستن گناهه؟
از نظر اونها، آره.
برای اونها فقط یه پیادهای.
خب، حتی یه پیاده هم میتونه شاه رو بزنه.
دعوتنامه، قربان.
من آقای واشنگتن هستم، اِم... جورج واشنگتن.
No comments yet. Be the first to leave one.