ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
مردم...
دائماً...
منو توی هچل میندازن
این وضع باید تموم شه
من خسته شدم...
از اینکه توی تمام زندگیم...
یه مسافر بودم
تمامی واحدها به گوش باشید
یه مورد سرقت توی بلوک ۶۰۰ پویدراس
مظنون سوار یه پورشه ماکان قرمزه
لطفاً مسلح باشید
لعنتی
بخشکی شانس
رانندۀ پورشۀ قرمز، بزن کنار
همین حالا بزن کار!
از ماشین پیاده نشو
دستهاتو بالا ببر
دستت رو بذار روی فرمون، حالا!
جایی بذار که ببینمشون!
حالا!
از ماشین پیاده شو!
برو کنار! برو کنار!
آه...
برو، برو، برو!
رد شو!
پشمام
« مسیر بسته شد »
همینجا بمونید
از اون طرف رفت!
از سر راه برید کنار!
جمعیت، لطفاً متفرق شید. از سر راه کنار برید!
خیابون رو خلوت کنید!
برید کنار!
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجیموویز را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
« ترجمه و زیرنویس از امیر فرحناک و علی محمدخانی » ::. AliMK_Sub & FarahSub .::
« پـریـش » « قسمت اول: آغاز »
« هفت روز قبل »
صبح تو هم بخیر
سرویسم اومده، باید برم
میدونی که دیگه ۱۲ سالم نیست؟
سلام، عزیزم
میشه امروز تو دنبال مک بری؟
گریسین؟
داشتم به زندگی توی «یوتا» فکر میکردم
تا یه فرقۀ جنسی تشکیل بدم
منم میتونم عضو بشم؟
ببین، من نمیدونم کِی تموم میشه
مگه خودت رئیس نیستی؟
آره، هستم. ولی...
خودت که میدونی این اواخر چقدر سرم شلوغـه
وقتی محوطه رو درست کردم، یکی رو میفرستم خبرت کنه
باشه؟
آره، حتماً
اونجا میبینمت
« اقتباسی از سریال انگلیسیِ «راننده» »
یه راست میرم سر اصل مطلب
متأسفانه خبر بدی دارم
بانک رسماً تصمیم گرفته...
درخواست وام شما رو رد کنه
این موضوع عمدتاً بهخاطر میانگین تراکنش...
هی، پریش. پیامت رو دیدم
فکر نکنم چهارشنبه بتونم بیام
وقتی چند هفتۀ پیش ازت پرسیدم برگشتی گفتی...
مشکلی نیست
اون واسه قبل از این بود که توی کامندر پالاس میز رزرو کنم
میدونی اونجا میز رزرو کردن چقدر سختـه؟
الآن من چیکار کنم؟ دیگه به چه زبونی باید بگم؟
میخوای تولد پسرم رو برات روی تقویم علامت بزنم؟
تقصیر خودمه، پی. آره، میتونم جات بمونم.
لطف میکنی
بهمون وام ندادن، نه؟
الآن حوصله ندارم، امجد
- بهت زنگ زدم. - باز هم کاغذبازی؟
- چرا بهم زنگ نزدی؟ - چون بانک بودم
جلسه داشتم. بهت که گفتم!
تو یهسره داشتی زنگ میزدی، درحالی که من درگیر گرفتن وام بودم...
- تا اینجا رو بچرخونم، حرفم رو میفهمی؟ - عزیز من، بیخیال
ناسلامتی شریکیم، تو که نباید بهم بیتوجهی کنی!
« کلیسای سنت کلاد »
هی، هی کوچولو
هی کوچولو
اینم از این
بفرما، بیا بریم
هیس...
آفرین
خیلی وقت بود اینورها پیدات نبود
چیزی توی سرتـه؟
بین کسب و کارم و وام...
و شهریۀ دخترم، دارم خفه میشم
پس فکر میکنی از پس همهشون برمیای،
در حالی که پروردگار نقشههای دیگهای برامون داره، گری
فقط همین؟
پس چی؟
چی میخوای؟ میخوای بغلت کنم؟
نه
ولی بدم نمیاد یه پولی بهم بدی
میتونم برات دعا کنم. دعا به کارِت میاد
آره. میدونی که بهش نیاز دارم
تا حالا شده به قدیمها فکر کنی؟
نه
من به گذشته فکر نمیکنم، گری
واسه همین زندگیم رو عوض کردم...
تا دیگه دمبهدقیقه نگران چیزی نباشم
بابتش باید از تو تشکر کنم
تو چیزی رو مدیون من نیستی، آبجی
من که کاری نکردم، آن
- خودت که میدونی، توی بد وضعیتیام - آره، میدونم
و هر وقت پیش من بیای جات امنه، خب؟
اینکه جفتمون زندهایم خودش یه معجزهست، گری
و شاید هرچیزی که میخواستی رو بدست نیاوردی، ولی...
هر چیزی که لازمه رو داری!
نه هرچیزی رو!
دیگه وقتشه بیخیالش شی، گری
« فروشی »
پس فکر کردی واسه چی امروز با املاکی قرار گذاشتم؟
خب ما راجعبهش حرف زدیم، درسته
ولی هیچ تصمیمی نگرفتیم!
حقوق من کفاف نمیده. کار و کاسبی تو هم عوض شده.
دیگه دخلمون به خرجمون نمیخوره
کاسبی من داره بهتر میشه
و من... یه فکری واسه مشکلات مالی میکنم
ما دیگه از پس هزینههای این خونه برنمیایم
با این وضع سند رهن خونه رو اجرا میذارن
این چیـه؟
یه خونۀ دوخوابۀ خوشگل توی کانویگتونـه که من و مک دیدیم
۱۸۵ متر مربعـه، و یه گاراژ هم واسه تو داره
صاحبخونه یه چند سالی قراره بره
و فقط خودمونیم و خودمون
عزیزم، این میتونه یه فرصت خوب واسه یه شروع تازه باشه
رز، ما از اینجا نمیریم
باشه
حق با توئـه
از اینجا نمیریم
ما اینجا بزرگ شدیم
اینجا، خوب نگاه کن!
ببین، این خونۀ ماست
- خب؟ - میدونم
باشه؟
ولی از دست میدیمش
لازم نیست بخاطر خونه، همدیگه هم از دست بدیم
رز
خیلی به پنجرهها دقت نکردی
فکر میکردم بهتر از اینها یادت داده باشم
امم...
میدونستم میفهمی
تو محلتون تلفن نبود زنگ بزنی؟
خب، دزدکی توی ماشینت بیام که بیشتر حال میده
هوم، بیشتر حال میده، هان؟
آره
این چه ریختیـه، کالین
باید اون یکی رو میدیدی
نه، نه، جدی میگم
نه بابا، از این بدترش هم دیدم. خودت که بهتر میدونی.
هر مرضی باشه با چندتا از اینها حل میشه، مگه نه؟
بریم
یـوهـو!
آره! یادتـه؟ یادتـه؟
- چندوقت پیش بود؟ - پسر، یه ۱۸ ماهی شده
۱۸ ماه؟ معلومه روز شماری میکردی!
- نه، نه، نه - معلومه روز شماری میکردی
مرد، بیخیال...
- مخلصم، مرد - قربونت
بیا نفلـه، بزن بریم!
آره! بگیر که اومد!
- یـوهـو! - برو ببینم!
اون دریا رو یادتـه؟
آره
اوهوم
کجا زندگی میکنی؟ بازم برگشتی پیش سارا؟
از اون سلیط نگو که دلم ازش خونـه
با کریگ ریختن روهم
- با برادرت؟ - آره
اولش باهم آنگولا رفتن
تا یه سری هم به من بزنن
بعدش یه روزِ دیگه پیداشون شد دیدم که نامزد کردن
مرد، متأسفم
- آره - حس گوهیـه
۱۷ سال...
زمان زیادیه که یکی منتظرت بمونـه
خودش سر عقل میاد، بذار از این وضع دربیام
هه
حالا به کجا رسیدی؟
شدم عین مُردۀ متحرک
وضع همهمون همینه، غیر اینه؟
نه انقدر خراب
قرار بود یه بستهای رو از رئیسم بگیرم
هیچی نمیدونستم، یکی از آدمهای خودش رو به کشتن دادم
حالا چی از من میخوای، کالین؟
قسم خوردم گندی که زدم رو جمع کنم
اگه تو کمکم کنی...
من از اون کار کنار کشیدم، کال. خودت این رو میدونی!
و اگه کنار نکشیده بودم هم توی ظرفی که غذا میخوردم نمیریدم
یه بستۀ سادهست، گری. جای ساکتیـه، سه سوته میری و میای.
یکی پشت فرمون
یکی حواسش به پشتـه، واسه وقتی که اوضاع قاراشمی بشه
- مثل آب خوردنـه - مثل همونی که به کشتن دادیش؟
ببین، من زن و بچه دارم
مشکلات خودم رو دارم. نمیخوام درگیر مشکلات تو هم بشم.
تو گفتی منم مثل خانوادهاتم
مگه هر ماه سر وقت...
No comments yet. Be the first to leave one.