ആദ്യത്തെ 198 വരികൾ.
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند
OtaKurd
OtaKurd
پادشاهی شبدر...
در سرزمینی که جادو حرف اول میزند...
پسری بود که نمیتوانست از جادو استفاده کند.
نامش آستا بود.
به سختکوشی و شهامت به شوالیههای جادوگر ملحق شد.
و با عزم راسخ، به جلو حرکت میکند.
و با تلاش فراوان خواهان به اوج رسیدن میباشد.
حتی اگه رعیت باشی...
حتی اگه فقیر باشی...
همه میتوانند در این جهان بدرخشند...
برای اثبات این قضیه...
برای تبدیل شدن به پادشاهجادوگری!
به پادشاهی هارت
کاپیتان یامی، توی پادشاهی هارته!
همینجوری یهویی بیای و داد بزنی، چیزی نمیفهمم، درست و حسابی توضیح بده.
پدر گوردون-سنپای راجبش تحقیق کرده،
یه نفرین خیلی بزرگ در پادشاهی هارت وجود داره.
اوه؟
فکر کنم اگه به پادشاهی هارت بریم...
راجب نفرین شیطان بتونیم چیزی پیدا کنیم.
گوردون کجاست؟ نظر اون راجب این قضیه چیه؟
گفت که میخواد راجب جادوی نفرینی یاد بگیره، واسه همین یه مدت توی خونه میمونه.
که اینطور، پس چرا این دو احمق از وقتی برگشتن توی هپروت سیر میکنن!؟
شاید غذای اونجا بهشون نساخته یا همچین چیزی.
ولی من که لذت بردم!
بهرحال فهمیدم قضیه چیه،
پس میریم به پادشاهی هارت!؟
آره!
برنامه سفرو میچینم، بسپرش به خودم.
اصلا نمیشه!
هاه؟
راهی نیست بتونیم به پادشاهی هارت بریم.
چـــــــی!؟
منظورتون چیه!؟
بخاطر وجود نفرین شیطانی...
منم میخواستم به پادشاهی هارت بیام.
در مرز پادشاهی هارت...
تعداد زیادی تلههای مخصوص جادویی وجود داره.
و اگه فعال بشن، فوراً شناسایی میشیم.
پادشاهی هارت
پادشاهی شبدر
حتی ممکنه قضیه بینالمللی بشه.
امکان نداره! ولی اگه با قدرت من بتونیم تلهها رو غیرفعال کنیم...
شاید بتونیم یجوری وارد بشیم.
نه، احمق! همون لحظه فوراً لو میریم.
توی عجب هچلی افتادید!
اینجوری حتی قدرت روجی هم نمیتونه کمکتون کنه.
بدون اینکه لو بریم بخوایم وارد بشیم خیلی سخته.
یادمه یبار میموسا گفت که قبلاً به پادشاهی هارت رفته...
جدی!؟
آره، اگه یادم باشه...
بعضی از اشرافزادهها برای تبادل دانشآموزاشون به اونجا رفته بودن.
خب فینرال، با اینا تا طلوع طلایی برو.
باشه!
هاه؟ فینرال، قبلنا وقتی بهت مأموریت میدادن همیشه نق میزدی.
خب آخه در طلوع طلایی یکی هست که باید ببینمش.
مرکز فرماندهی طلوع طلایی
همون موقع، فینرال-سان کلی تلاش کرد و متوقفت کرد.
لعنت بهت برادر.
لانگریس! بلاخره چشماتو باز کردی!؟ خداروشکر!
داداش!
فینرال!
فینس-سان، خوشحالم حالتون خوبه!
حتما خیلی کیفت کوکه!
هاه!؟
سعی کردم برادر خودم رو بکشم، ولی شکست خوردم...
بعدش خانوادم کلی برای جون من التماس کردن...
چونکه قصد جون پادشاه رو کرده بودم.
حتما پدر هم کلی ازم ناامید شده.
چی میگی!؟
اونموقع بدنت توسط الف تسخیر شده بود...
سوءتفاهم برطرف شده، نگران نبـ...
بدتر از اون، توسط برادری که مسخرش میکردم، نجات پیدا کردم.
راجب محاکمه شنیدم...
اون رعیت کثیف و حتی تو هم خیلی بیارزش هستید.
حتی بااینکه هیچ استعدادی ندارید ولی خیلی روتون حساب میکنن.
فکر نکن همینجوری تموم میشه.
آره، به این میگن روحیه!
همین باعث میشه جنگ من هم ارزش داشته باشه.
چی!؟
من الان دارم تلاش میکنم تا پدرم منو تأیید کنه.
تا مردی بشم که در رأس خانواده قرار بگیره.
و...
من فینس-سان رو خوشبخت میکنم.
ببخشید شما رو وی قضیه کشیدم، فینس-سان.
ولی...
یه روزی مردی میشم که لیاقت شما رو داشته باشه، و برمیگردم.
پس اگه میشه یکم زودتر.
داداش، یه لحظه!
مشکلی نداری که اینجوری حرکت کنی، لانگریس؟
فینس-سان، همینجا منتظر بمونید.
هاه!؟
نگران نباش، نمیخوام دوباره داداشمو سوراخ کنم.
ترسناک میزنی، لانگریس!
چی شده؟ لانگریس؟
تو اینجوری نمیتونی فینس-سان رو خوشبخت کنی.
هاه؟
چونکه...
معاون کاپیتان لانگریس...
شما هم بیدار شدید، معاون!
یوهو، شما دوتا خیلی ملوس هستید!
نظرتون چیه با هم چایی بخوریم!؟
بفرما... میدونستم.
تو نفرین شدی!
چی!؟
نجیبزادهای که تا چشمش به دختر میوفته، فوراً فاز دختربازی میگیره!
دخترباز
دختر بازی!؟
تمام اون فرار کردنها و رفتارهای باحال...
برای اینکه خیلی خفن بنظر بیای، کاملاً یه انسان بدردنخورت کرده!
بدردنخور
بدردنخور.
و وقتی هم با این عادتها خو بگیری، دیگه ترک کردنشون غیرممکنه!
عادت بد
فکر کردی یه آدم لاشی مثل تو متونه فینس-سان رو خوشبخت کنه!؟
حرف حساب جواب نداره!
این دوتا چکار دارن میکنن!؟
از وقتی معاون بیدار شده، انگار یه آدم دیگه شده.
حسابی تلاش کن این نفرین رو از روی خودت برداری.
وگرنه یهو دیدی من اول با فینس-سان ازدواج کردم.
بخشی از سفر برای برداشتن نفرین من بوده یعنی!؟
".خیر"
عمراً بذارم به این راحتی خوشبخت بشی.
که اینطور... پس به همین خاطر پیش من اومدید؟
اگه باعث میشه به آستا کمکی بشه...
درسته که در پادشاهی هارت رفتهام...
وقتی 13 سال بودم با داداشم برای بازدید به اونجا رفتیم.
با اینکه از بودن داداشم خرسند نبودم...
با اینکه اجازه دسترسی به یک منطقه محدود رو داشتیم...
ولی تکنیکهای جادویی اونها...
برخلاف پادشاهی شبدر، خیلی ازشون یادگرفتم.
یک پادشاهی سرشار از آب و سرسبزی...
و محیطی سرشار از مانای طبیعی.
اگه بگیم چیزی که در مرکز اون قرار داره نفرین شیطانیه...
حقیقتاً چیزی ترسناکه!
سخته بخوام باور کنم.
نفرین... ممکنه سرنخی برای رسیدن به شیطان مرتبط با مادرم باشه.
با اینکه نتونستم ملاقاتش کنیم، ولی ملکهای که بر پادشاهی هارت حمکرانی میکنه...
تنهایی به اندازه یکی فرماندههای سرزمین خودمون قدرتمنده.
از هر اتفاقی که در کشورش بیوفته خبردار میشه...
حتی میگن همهی جادوگران رو هم میبینه.
چـــی!؟ پشمام!
ملکه!؟ حس اون ملکه جادوگران رو بهم میده! پس یعنی خیلی خطرناکه.
ولی برای دعوا که نمیخوایم بریم اونجا...
ولی بازم نباید بیگدار به آب زد.
فکر کنم همین الان متقاضیانی رو قبول میکنن...
درخواست ورود شما رو ارسال میکنم.
خیلی ممنونم، میموسا...
پشمام! اولین بارمه سوار چنین کشتی بزرگی میشم.
کشتی کوچیک و خوشگلیه!
مشنگ خان، برای تفریح که نمیخوایم بریم.
نمیدونستم کشتی دارید، یامی-سان.
چرا تاحالا ازش حرفی نزدید!؟
خب، رفتم دیدن اون کلهقارچی که برای جولیوس کار میکنه،
و یکم تهدیدش کردم، اونم با خوشحالی کشتی رو بهمون قرض داد.
ها؟
شما هم بهتره بهش آسیب نزنید.
چشم!
آستا...
حواست به میموسا باشه.
خیلی بزرگش میکنی، کلاوس-سان.
ما که برای جنگیدن نمیخوایم بریم.
ولی اگه توی اون پادشاهی اتفاقی بیوفته...
نمیتونم کمکی بهتون برسونیم.
اگه میشد حداقل باهاتون بیام...
ظرفیت برای چهار نفره خب، اولیش آستا...
بعدی این خانم اشرافزاده از طلوع طلایی که ترتیب سفر رو داده...
و نوئل که از قیافش معلومه نمیخواد از فرصت از دستش بره.
و آخری هم فینرال...
اوه، راستی چرا آخرین نفر منم؟
تو باهاشون باشی خیلی بدردبخوره.
مگه نه؟
اوم، اوم.
این واقعاً جای بحث نداره.
راس میگی.
خیلی وردسته!
درسته، جادوی فضا-مکان بدردبخوره.
بااینکه اینو میدونم، ولی...
نه، تو لازم نیست بدونی!
آستا... برو دخل پادشاهی هارت رو بیار و زود برگرد.
چی میگی!؟
چشم.
زود حل و فصلش کنید و برگردید!
آخه هنوز باهات نجنگیدم، آستا...
چشم!
اگه توی سفر غربتی شدی و خوابت نبرد اینو بنوش.
چشم!
نه، این دیگه نمیشه!
همین برای بدرقه شما باید کافی باشه...
شما هم یادتون باشه چه کارایی خودتون دارید.
البته، یامی-سان!
ما که رفتیم.
اوه...
خب دیگه، شما هم حسابی مراقب خودتون باشید.
چشم.
No comments yet. Be the first to leave one.