ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
بالاخره.
اسنوک خوب آموزشت داده.
اسنوک رو کشتم.
تو رو هم میکشم.
پسرم.
من اسنوک رو ساختم.
من تمام صداهایی بودم...
که تا حالا شنیدی...
توی سرت.
محفل یکم فقط شروع کار بود.
خیلی بیشتر از این بهت میدم.
اول تو میمیری.
قبلاً هم مردم.
تاریکیِ نیرو راهیه...
به سوی تواناییهای زیادی که بعضیها اونها رو...
غیرطبیعی میدونن.
تو چی میتونی بهم بدی؟
همهچی.
یه امپراتوری تازه.
قدرت محفل نهایی بهزودی آماده میشه.
اگه کاری رو که میخوام بکنی، همهش مال تو میشه.
دختره رو بکش!
به جدایها پایان بده...
و تبدیل شو به چیزی که پدربزرگت ویدر نتونست بشه.
بر تمام کهکشان حکومت میکنی...
بهعنوان امپراتور جدید.
ولی مواظب باش...
اون کسی نیست که فکر میکنی.
کیه؟
بالاخره میخوای بری؟
- که نمیتونه هر بار ببرهمون. - ظاهراً که میتونه.
چطور این کار رو میکنه؟
این یارو؟ چون تقلب میکنه.
شوخی کردم!
- یالا، نوبت توئه. - ۲۵۰ سالته.
یه عمر طولش میدی. این خودش تقلبه.
معلومه که از ما بهتری.
برای همین فکر میکنیم تقلب میکنی.
- نگران نباش! - خاموشش نمیکنیم.
- تقلب میکنه. - قطعاً.
کلاود، امیدوارم اون نوسان برق رو درست کرده باشی.
پنج ثانیه.
آرتو.
بولیو، خوشحالم میبینمت. چیزی برامون داری؟
از یه متحد تازه! یه جاسوس توی محفل یکم!
جاسوس؟ کی؟
نمیدونم!
پیام رو منتقل کن! زود برسونش به لیا!
ممکنه خیلی مهم باشه، آرتو.
روی هدف قفل شد.
فین، الان کباب میشیم!
تقریباً رسیدیم!
پو، گرفتیمش.
چطور ازت تشکر کنیم؟
جنگ رو ببرید!
ببخشید، ببخشید! میدونم!
فین، قرار بود از شر اونها خلاص بشی!
اوه!
- یکی رو زدم! - چندتا موندن؟
خیلی زیاد.
چی؟
فکر خوبی بود، چویی.
فین، میتونیم این تایها رو با تختهسنگ بزنیم!
دقیقاً داشتم همین فکر رو میکردم.
ها!
برگردونمون پایگاه!
فکر میکنی اون دیوارهی یخی چقدر ضخامت داره؟
- پو! - میدونم، میدونم!
داری چی کار میکنی؟
پرشِ پیاپی با سرعت نور.
از کجا بلدی این کار رو بکنی؟
خب، ری که اینجا نیست، هست؟
آخرین پرش، شاید برای همیشه.
محکم بگیرید!
همراهم باشید.
همراهم باشید.
همراهم باشید.
با من نیستن. اوف.
ری.
صبور باش.
دارم فکر میکنم شاید اصلاً نشه...
صدای جدایهایی رو شنید که پیش از ما بودن.
هیچی غیرممکن نیست.
هیچی غیرممکن نیست.
میرم مسیر تمرین رو انجام بدم.
نه!
به من ملحق شو.
به من ملحق شو.
بن، نه!
تو کشتیش!
بن!
بیبی-۸، خیلی متأسفم.
مسیر تمرین رو تموم نکردم.
حواسم پرت شد.
فقط... خودم نیستم.
میدونم اینطور به نظر...
انگار دارم بهونه میارم.
نگو اوضاع چه شکلی «به نظر» میاد.
بگو واقعاً چیه.
فکر کنم فقط خستهم. همین.
ژنرال...
فالکون هنوز نرسیده.
فرمانده راهنمایی میخواد.
لیاقت شمشیر برادرت رو پیدا میکنم...
یه روز.
نه، نمیتونی بهجای من انجامش بدی.
هیچوقت یه دروید رو دستکم نگیر.
بله، استاد.
ری!
فالکون برگشت!
یالا، بیاید اینجا!
یه تیم اطفا اینجا لازم دارم!
یکی هم عقب! برید، برید!
داریم میایم!
آتش گرفته!
کلش آتش گرفته. همهش.
- آتش گرفته. - هی.
- هی! - جاسوس داریم؟
اون بیرون واقعاً کمکت به کارمون میاومد.
چطور پیش رفت؟
واقعاً بد. خیلی بد.
- سفینهی هان... - با دروید چی کار کردی؟
تو با فالکون چی کار کردی؟
فالکون خیلی بهتر از اون سرحاله.
بیبی-۸ آتش نگرفته.
هر چی ازش مونده آتش نگرفته.
- بگو چی شد. - اول تو بگو.
- میدونی چی هستی؟ - چی؟
سختی. واقعاً سخت.
- مرد سختی هستی. - خودت، خودت...
- ری. - فین. اوه.
برگشتی.
آره. به زور.
- بدخلقی؟ - من؟
- اون. - همیشه.
جاسوس داریم؟
خب...
با سرعت نور پشت سر هم پریدی؟
آره، خب، برمون گردوند اینجا، نه؟
پو، کمپرسور از کار افتاده.
- اوه، میدونم. خودم اونجا بودم. - هر بار.
نمیشه با فالکون پرش سرعت نور کرد!
راستش، معلوم شد میشه.
باشه بچهها، همین الان نشستیم، خب؟
چی شد؟
خبر بد. همین شد.
پس جاسوسی در کار نیست؟
نه. جاسوس هست.
با جاسوس تماس گرفتیم یا نه؟
یه نفوذی توی محفل یکمه،
و برامون پیام فرستاده.
یه درخت انداختی روش؟
هر دو آلترناتور فرعی رو ترکوندی؟
خب، میدونی چیه...
شاید بهتر بود اون بیرون کنار ما بودی!
میدونی میخوام کنارتون باشم.
آره، ولی نیستی.
اینجا داری تمرین میکنی. برای چی؟
تو بهترین مبارزی هستی که داریم.
بهت نیاز داریم.
اون بیرون، نه اینجا.
جونیور...
آرتو رو ببر برای بازآمادهسازی.
راست میگه.
پیام چی بود؟
اطلاعات جاسوسِ محفل یکم رو رمزگشایی کردیم...
و بدترین ترسمون رو تأیید میکنه.
یه جوری، پالپاتین برگشته.
صبر کن. واقعاً باورش میکنیم؟
نمیتونه درست باشه.
امپراتور مرده.
علم تاریک. کلونسازی.
رازهایی که فقط سیث میدونستن.
داشته برای انتقامش برنامه میریخته.
پیروهاش سالهاست دارن یه چیزی میسازن.
بزرگترین ناوگانی که کهکشان به خودش دیده.
اسمش رو گذاشته محفل نهایی.
شانزده ساعت دیگه، حمله به تمام دنیاهای آزاد شروع میشه.
امپراتور و ناوگانش پنهان شده بودن
توی مناطق ناشناخته.
در جهانی به اسم اگزگول.
اگزگول توی هیچ نقشهی ستارهای نیست.
ولی افسانهها ازش بهعنوان جهان پنهان سیث یاد میکنن.
همیشه زمزمههایی بود
از عطشش برای فریب مرگ.
پس پالپاتین تمام این مدت اون بیرون بوده.
و نخها رو میکشیده.
همیشه. توی سایهها. از همون اول.
اگه میخوایم متوقفش کنیم، باید پیداش کنیم.
باید اگزگول رو پیدا کنیم.
ژنرال؟
میشه باهاتون صحبت کنم؟
میدونم چطور بریم اگزگول.
- بگو. - لوک دنبالش گشته بود.
برای مدت زیادی. تقریباً هم پیداش کرده بود.
اینجا رمزهایی هست که نمیتونم بخونم.
ولی گفته برای رسیدن به اونجا یکی از اینها رو لازم داریم.
یه رهیاب سیث.
قطبنماهایی هستن که راه اگزگول رو نشون میدن.
No comments yet. Be the first to leave one.