ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
لعنتی!
اندرو، هی!
بفرمایید. لاته همیشگیتون.
واقعاً جونمو نجات دادین. ممنون. ممنون.
همه اوکیان؟ آره؟
آره. منم همینطور.
سلام، فرانک؟ نویسنده محبوب من چطوره؟
معلومه به حرفامون فکر کردی.
چون میدونی حق با منه.
فرانک، مردم این مملکت سرشون شلوغه، بیپولن.
و از کتاب خوندن خوششون نمیاد. به یکی نیاز دارن که بهش اعتماد کنن و بگه.
"هی! امشب ایندیاناپولیس رو نبین."
"یه کتاب بخون! کتاب فرانک رو بخون." و اون آدم اُپراست.
نزدیک بود دیر بشه. از اون صبحاس.
ممنون، جناب بدیهیات.
باحال.
اوه، ببخشید. ...عیسی مسیح!
یه کم خاک بمال روش، داداش.
فرانک، حقیقتش اینه که همه رماننویسای درجه یک تبلیغات میکنن.
راث، مککورت، روسو، و
فرانک! میخوای بگم دیگه چی مشترک دارن؟ پولیتزر.
به پیرهنت احتیاج دارم. واقعاً.
شوخی میکنی، نه؟ یانکیها، بوستون، همین سهشنبه.
دو تا صندلی شرکت مال تو در ازای پیرهنت. پنج ثانیه وقت داری تصمیم بگیری.
پنج، چهار، سه، دو، یک.
میدونم.
هیس! بعداً.
اوه اوه.
اوه، سلام. سلام؟
صبح بخیر رئیس. تا نیم ساعت دیگه یه کنفرانس تلفنی دارین.
بله. در مورد بازاریابی کتابهای بهاره. میدونم.
جلسه کارمندا ساعت ۹.
زنگ زدی به اون... اسمش چی بود؟
اون یکی که دستاش زشته.
جنت. بله، جنت.
بله، بهش زنگ زدم. بهش گفتم که.
اگه دستنویسش رو به موقع نرسونه.
بهش تاریخ انتشار نمیدید. وکیل مهاجرتتون زنگ زد.
گفت خیلی مهمه.
تماس رو کنسل کن، جلسه رو بنداز فردا.
وکیل رو در جریان نگه دار.
اوه، و با روابط عمومی تماس بگیر.
ازشون بخواه یه اطلاعیه مطبوعاتی آماده کنن.
فرانک داره میره اُپرا.
وای. عالی بود.
اگه تعریف تو رو بخوام، خودم ازت میپرسم.
امم.
اون، امم، جیلین کیه؟
و چرا میخواد بهش زنگ بزنم؟
خب، اون در اصل لیوان من بود.
و چرا دارم قهوه تو رو میخورم؟
چون قهوه شما ریخت.
پس شما لاته سویای دارچینیِ رژیمیِ بدون شکر میخورین؟
آره. مثل کریسمس توی یه فنجونه.
این یه تصادفه؟
باورنکردنیه، ولی آره.
منظورم اینه که من امکان نداره همون قهوهای رو بخورم که شما میخورین.
فقط محض اینکه مال شما بریزه.
خیلی حقیره.
صبح بخیر. دفتر خانم تیت.
هی، باب.
در واقع، الان داریم میریم دفتر شما. آره.
چرا داریم میریم دفتر باب؟
ای وای!
دستنویسی که بهت دادم رو تموم کردی؟
اوه، چند صفحه خوندم. اونقدر تحت تأثیر قرار نگرفتم.
میتونم یه چیزی بگم؟ نه.
هزاران دستنویس خوندم.
و این تنها چیزیه که بهت دادم.
یه رمان فوقالعاده توشه.
از اون مدل رمانایی که قبلاً منتشر میکردی.
امم، اشتباهه. و من فکر میکنم شما همون قهوهای رو سفارش میدی که من میخورم.
فقط محض اینکه بریزی، که در واقع خیلی حقیره.
یا شاید هم تحسینبرانگیز. من که تحت تأثیر قرار میگرفتم.
اگه اصلاً نمیریختی.
حالا یادت باشه، اینجا تو فقط یه ابزاری.
یه کلمه هم حرف نمیزنم.
آه! رهبر بیباک ما و دستنشاندهش. بفرمایید تو.
اوه. ویترین قشنگیه. جدیده؟
سبک رجنسی مصریه، تو دهه ۱۸۰۰ ساخته شده.
اما، بله، برای دفتر من جدیده.
نکتهسنجی.
باب، دارم اخراجت میکنم.
ببخشید؟
بیشتر از ده بار ازت خواستم فرانک رو ببری اُپرا، و تو انجامش ندادی.
اخراجی.
بهتون گفتم این غیرممکنه.
فرانک ۲۰ ساله مصاحبه نکرده.
خب این جالبه، چون من همین الان.
باهاش تلفنی صحبت کردم، و اون حاضره.
ببخشید؟
تو حتی بهش زنگ هم نزدی، مگه نه؟
ولی... میدونم، میدونم.
سروکله زدن با فرانک میتونه یه کم ترسناک باشه. برای تو.
حالا، دو ماه بهت فرصت میدم که یه کار دیگه پیدا کنی.
و بعد میتونی به همه بگی خودت استعفا دادی، اوکی؟
چه خبرشه؟
داره حرکت میکنه. چشماش دیوونه شده.
این کارو نکن، باب. این کارو نکن.
تو مار افعی!
نمیتونی منو اخراج کنی!
فکر میکنی نمیفهمم داری اینجا چیکار میکنی؟
سر قضیه اوپرا داری زیرآبمو میزنی
فقط واسه اینکه پیش هیئت مدیره خودتو خوب نشون بدی؟
چون تو از من میترسی!
و تو یه هیولایی. باب، بس کن!
فقط چون تو هیچ زندگیای نداری
بیرون از این اداره
فکر میکنی میتونی با همهمون
مثل بردههای شخصی خودت رفتار کنی؟
میدونی چیه؟ دلم برات میسوزه.
چون میدونی دم مرگت چی داری؟
هیچی و هیچکس.
خوب گوش کن، باب.
من به خاطر اینکه احساس تهدید میکنم اخراجت نکردم. نه.
اخراجت کردم چون تنبلی، پرتوقعی، بیعرضهای
و بیشتر وقتتو صرف خیانت به زنت میکنی
تا اینکه تو دفترت باشی.
و اگه یه کلمه دیگه بگی
اندرو همینجا پرتت میکنه بیرون، باشه؟
یه کلمه دیگه بگی، از اینجا میری بیرون
با اسکورت مسلح.
اندرو با گوشی دوربیندار کوچیکش ازش فیلم میگیره
و میذارتش تو اون سایت اینترنتی
چی بود؟ یوتیوب؟
دقیقاً. اینو میخوای؟
فکر نمیکردم. من کار دارم.
به حراست بگو قفسه کتابشو از دفترش بیارن بیرون
و بذارنش تو اتاق کنفرانس من.
چشم.
و این آخر هفته بهت احتیاج دارم
که کمک کنی فایلهاش و دستنوشتههاش رو بررسی کنیم.
این آخر هفته؟ مشکلی باهاش داری؟
نه. من... فقط تولد 90 سالگی مادربزرگم بود
میخواستم برم خونه و...
اشکال نداره. کنسلش میکنم.
در واقع داری منو از یه آخر هفته پر از بدبختی نجات میدی
پس... خوب شد که صحبت کردیم، آره.
میدونم، میدونم. باشه، به گمی بگو متاسفم. باشه؟ چی؟
مامان. چی میخوای بهت بگم؟
داره مجبورم میکنه آخر هفته کار کنم.
نه، من نیستم... نه.
ببین، من واسه این ترفیع خیلی سخت کار کردم
که همه رو به باد بدم، باشه؟
مطمئنم بابا عصبانیه.
ولی ما تمام درخواستها رو اینجا خیلی جدی میگیریم
هر چه زودتر بهتون اطلاع میدیم.
خانوادهت بودن؟ آره.
میگن ول کنی؟ هر روز.
دفتر خانم تیت.
اوه... آره. باشه. اوکی.
برگن و مالوی میخوان سریع شما رو طبقه بالا ببینن.
باشه. ده دقیقه دیگه بیا دنبالم. کلی کار داریم.
باشه.
صبح بخیر، خانم تیت.
جک، ادوین.
مارگارت، بابت قضیه اوپرا تبریک میگم.
خبر عالیه. ممنون، ممنون.
این که راجع به دومین افزایش حقوقم نیست، درسته؟ شوخی کردم.
مارگارت، یادت میاد توافق کردیم
که به نمایشگاه کتاب فرانکفورت نری؟
چون اجازه نداشتی از کشور خارج بشی
زمانی که درخواست ویزات در حال بررسی بود؟
بله، یادمه.
و... رفتی فرانکفورت.
بله، رفتم. ما داشتیم دیلیلو رو به وایکینگ میباختیم.
خب... واقعاً چارهای نداشتم، داشتم؟
ظاهراً دولت ایالات متحده
زیاد براش مهم نیست که چه کسی دن دیلیلو رو منتشر میکنه.
ما، امم، همین الان با وکیل مهاجرتتون صحبت کردیم.
عالیه. پس همه چی خوبه؟ همه چی اوکیه؟
مارگارت، درخواست ویزاتون رد شده.
و شما دارید دیپورت میشید.
دیپورت؟
و ظاهراً یه سری مدارک هم بود
که شما به موقع پر نکردید.
بابا. بیخیال! من که حتی مهاجر نیستم!
آخه من کاناداییام، به خدا!
باید... باید یه کاری بتونیم بکنیم.
میتونیم دوباره درخواست بدیم، ولی متاسفانه
شما باید حداقل به مدت یک سال کشور رو ترک کنید.
باشه. باشه، خب، ایدهآل نیست، ولی، امم...
من میتونم، امم... میتونم همه چیز رو از تورنتو اداره کنم.
نه، مارگارت.
با ویدئو کنفرانس و اینترنت...
متاسفانه، مارگارت.
اگه دیپورت بشید نمیتونید برای یه شرکت آمریکایی کار کنید.
تا وقتی که این حل بشه، من مدیریت رو میسپارم
به باب اسپالدینگ.
باب اسپالدینگ؟ همونی که همین الان اخراجش کردم؟
ما به یک سردبیر نیاز داریم.
اون تنها کسی تو ساختمونه که تجربه کافی داره.
شما جدی نمیگید! خواهش میکنم! مارگارت.
ما واقعاً مایلیم که شما بمونید.
اگه هیچ راهی بود، حتی کوچیکترین راهی
که بتونیم اینو حل کنیم، حتماً انجامش میدادیم.
هیچ راهی نیست.
دارم التماس میکنم!
نه، مارگارت. ببخشید، ما تو یه جلسه هستیم.
ببخشید که حرف میزنم. چی؟ چی!
No comments yet. Be the first to leave one.