ആദ്യത്തെ 177 വരികൾ.
نمیتونم دیگه به دروغ گفتن ادامه بدم
چرا، میتونی
باید به پلیسِ مفاسد بگی دست از سرم بردارن
چه غلطا؟ اگه یه بار دیگه نزدیک
شریکم بشی، فاتحه تو میخونم
این اواخر درست نمیخوابم
داشتی به چی فکر میکردی؟
سعی کردم توی یه نامه بنویسمش
یعنی اصلاً بازش میکنه؟
شین منو میشناسه. بلند خوندمش
و دیگه هر اتفاقی بعدش بیفته به خودش بستگی داره
الیور سنت لجر داره
با خواهر کوچیکم زندگی میکنه. مگان؟
بهش زنگ بزن. اون گندهای بزرگی زده
که تو باید جمعشون کنی. الیور؟
من مگان مارتینم
خودش و کلِ خونوادهش دیوونهان
متاسفم
برادرت هیچ کار اشتباهی نکرد
کار من بود
واقعاً نیاز داشتم اینو از زبونت بشنوم
و من خیلی عاشقتم
خیلی عاشقتم
خب، یعنی فکر میکنیم
مگان مارتین یه جایی توی این دنیاست
با الیور کندی یا بدونِ اون؟
خب، درباره داوریِ قبل از مصادره از اون یارو پرسیدی، یا...؟
اصلاً نمیدونم یعنی چی
بانک مثلاً قراره بهمون یه فرصتی بده که به یه توافقی برسیم
قبل از اینکه همینجوری خونه رو بذارن برای حراج
آره، چون بانکها خیلی منطقی برخورد میکنن
بحثِ منطقی بودن نیست مامان، قانونه، پس
اونا نونشون توی آواره کردنِ مردمه
اینطور نیست. اوه خدا، شایلا، میشه لطفاً
دست از دفاع کردن ازشون برداری؟
دارن خونهمون رو از چنگمون درمیارن
آخه با این همه وسیله کدوم گوری میتونیم بریم؟
کارِ لاینوس بود
میدانم خودش بود
صورتش رو دیدی؟ نه
ولی ماشینِ خودش بود
همون ماشینی بود که پارسال توی تیراندازیِ گذری در "فِرگراندز" دیدم
اون موقع بود که باهاش آشنا شدم
گفت کارِ اون نبوده، ولی این دفعه
خودش بهم فهموند که کارِ اون بوده
این بار، ضارب از اسلحه اشتباهی برای این کار استفاده کرده
حالا داری بهم میگی که اون داره به بچهها قرص میفروشه
اون پایین، توی محله "کراسینگز"؟
آره
آره، میفروشه، ولی بحث سرِ این نیست
کارل، هیچکدومِ اینا ربطی به پرونده نداره
اون منو میکشه، لعنتی
خیلی احمقم. نه، نه، نه
این رو نگو. تو احمق نیستی
پزشکی قانونیه
رییردون
آره، ما میآیم اونجا
کالبدشکافی اولیه فردا ساعت ۸ صبح آمادهست
میچ
بیا رییردون رو ببر
وقتی رسیدی اونجا خونه رو تخلیه کن، باشه؟
بعدش باید به فردی زنگ بزنی
ازش بخواه جلو و عقبِ خونه رو بپاد
کلِ شب رو. نه، نیازی به این کار نیست
نه، گوش کن
نیاز داری
بیخیال
ممنون
خب، حالا دیگه باید مگان صدات کنم؟
دلت میخواد؟
نه واقعاً
نه؟ باشه
خب، این احتمالاً خوبه
به هر حال، عجیبه ولی الان بیشتر حس میکنم سیارا هستم
میدونی، من... من یادمه تو رو
یه چیزایی یادمه. آره، من... من هیچوقت توی خونهتون نبودم
ولی یادمه یه بار از توی ماشین دیدمت
داشتی... داشتی سعی میکردی با اسکوترت توی یه جاده شنی بازی کنی
پدر و مادرت یه گودال بزرگ
توی حیاط جلویی کنده بودن و میخواستن توش یه استخر پیشساخته بذارن؟
آره
باورم نمیشه یادت مونده. خواهرت به ما علف میفروخت
شایلا. احتمالاً از بابام کش میرفته
اون هنوز توی همون خونهست ولی بابام خیلی وقته رفته
هیچوقت باهاش حرف میزنی؟
میدونی، کریسمس، تولدها، یا هر وقت دیگه
اگه یادش بمونه
واقعاً متاسفم که پدرت رو از دست دادی
من... من از دستش ندادم
اون اصلاً از اولش هم حضور نداشت
الیور
الیور، منم
الیور
الیور
الیور
خداروشکر
خیلی نگران بودم. گوشیت یکسره میرفت روی پیغامگیر
آره، خاموشش کرده بودم
خاموشش کرده بودی؟
اینجا چه خبره؟
اون اینجا چیکار میکنه، الیور؟
اون دوستدخترمه، دن. اینجا زندگی میکنه
اوه، که اینطور
نمیخوای بگی بیام تو؟
سلام
جای قشنگیه
بهترینها لایقِ الیور سنت لجره
تو باید مگان باشی
مگان مارتین
من دن تراکسلر هستم. فکر کنم پشت تلفن با هم حرف زدیم
نه، میشناسمت. خواهرم دربارهت بهم گفته بود
اوه، فهمیدم
خب، اگه ذرهای شبیه اون باشی
باید بگم الیور خودشو بدجوری انداخته تو دردسر
دن
این موضوع هیچ ربطی به اون نداره
من
باید از همون اول بهت میگفتم چه خبره
از همون اول. چه خبر بود؟
چه خبره؟
منظورم اینه که، طبق چیزی که من فهمیدم، این زن با یه اسم مستعار
مثل یه جاسوس کا.گ.ب وارد زندگیت شده
خیلی پیازشو زیاد میکنی. ...و عکسالعمل تو اینه؟
گوشیت رو خاموش میکنی و براش صبحانه درست میکنی؟
راستش، اون صبحانه درست کرد
میدونی، وقتی من و پدرت اولش در مورد این ایده بحث کردیم
که ناراگانست رو ترک کنی تا از اون کنایههای مداوم دور باشی
بهش درباره خطراتِ زندگی با هویت جعلی هشدار دادم
اون یه اشتباه وحشتناک
کلِ هویتت رو بیاعتبار کرد
ولی بعضی از ترسهام واقعبینانه بود. چطوری میخواستی کار پیدا کنی؟
میدونی، خونواده داشته باشی؟
یه زندگی عادی داشته باشی؟
ولی هیچوقت فکرشو نمیکردم یه همچین چیزی پیش بیاد
این یعنی میخوام بگم
یه جورایی تقصیر منه
یه جورایی تقصیر تو؟ میشه
یه لحظه با موکلم تنها باشم؟
گوش کن، هر چی میخوای به من بگی، میتونی جلوی اون هم بگی
نه، نه، اشکالی نداره. واقعاً نیازی نیست هیچکدوم از اینا رو بشنوم
بیا بشینیم
نه، نه
بیا همین الان تمومش کنیم
اوم، من دیگه موکلت نیستم
سالهاست که تو... تو منو قانع کردی که تنها کسی هستی
که واقعاً منو میشناسه
منو منزوی و ترسو نگه داشتی
ولی سیارا، اون واقعاً منو میشناسه
منظورم اینه که همه چیز رو. همه چیز رو دربارهم میدونه
و هنوزم پیشمه
آره، اسمش سیارا نیست و برای پولت دندون تیز کرده
نه. نه، دن، اینطور نیست
داری با من شوخی میکنی؟
تو برای پولِ من اینجا نیستی؟
هوم؟
درسته؟
منظورم اینه که، حداقل اون دیگه واقعاً
روی بیثباتیِ روانیِ من نون نمیخوره
خدایا، من خیلی خیالم راحت شد
که ما
که بالاخره کارمون تموم شد
دیگه با این قضیه کاری نداریم
و منم دیگه با تو کاری ندارم
پس باید بهت هشدار بدم
مجبورم حقیقت رو به پلیس بگم
این رو یادت هست؟
این همون نامهایه که برای برادرِ دوستدخترت نوشتی
و اعتراف کردی که پل رو کشتی
نگهش داشتی، عوضی؟
هیچوقت براش نفرستادیش. نگهش داشتی لعنتی
داشتم سعی میکردم ازت محافظت کنم، و کردم
داشتی سعی میکردی از خودت محافظت کنی. تو منو بازی دادی
سالها این کارو با من کردی و بعدش با شین
و با کلِ خونوادهش
همهمون داشتیم توی دروغِ تو زندگی میکردیم، توی همون واقعیتی که به نفعِ تو بود
نیتِ من پاک بود و مسئولیتم در قبالِ تو بود
و در قبالِ پدرت، نه هیچکسِ دیگه
No comments yet. Be the first to leave one.