De eerste 182 regels.
تا وقتی که تو اون کلهی شقّت فرو بره
که من اصلاً خوشحال نیستم
خوشحال؟ فکر کردی من خوشحالم؟
فکر کردی خوشم میاد تمام روز رو کار کنم
و بیام خونه به همون نوارِ تکراری گوش بدم؟
اوه، پس من شدم نوارِ تکراری؟ آره، دقیقا
اصلاً کاش هیچوقت باهات ازدواج نمیکردم
اشتباهی بود که خودم مرتکب شدم
ببخشید جولیان
به چستر گفتم که تو و بروک
امروز دارین با هم ازدواج میکنین
اصلاً با این قضیه کنار نیومده
باشه، آخه چرا خرگوشت باید
به عروسی ما واکنشِ احساسی نشون بده؟
خب، آخه اون همیشه یه جورایی خاطرخواهِ بروک بوده
آخه تو چطور ممکنه اینو بدونی؟
از چشماش معلومه
این چیه؟
اون، ساقدوشِ عزیزم
نصفِ یه ژتونِ ماشینبرقیه
نصفِ دیگهش کجاست؟ دستِ یه دختره
بروک؟ نه
وقتی حدوداً همسن و سالِ تو بودم، رفتم به یه شهربازی محلی
و اونجا یه دختری رو دیدم و با هم کلی سوار وسایل بازی شدیم
اوه، چه باحال. کدوم وسیلهها؟
مهم نیست. وسایلِ قدیمی شهربازی
اصلاً ربطی به داستان نداره
باشه، یکیشون اختاپوس بود
من عاشقِ اختاپوسم
به هر حال، نکتهش اینجاست که اون اولین باری بود که از کسی خوشم اومده بود
و نه از اون مدلهایی که چستر از بروک خوشش میاد
یه دلباختگیِ واقعی
تو تا حالا همچین حسی داشتی؟
فکر کنم مدیسون دخترِ خیلی باحالیه
اوهوم. درسته
خب، منم فکر میکردم اون دختر خیلی باحاله
و آخرِ شب فقط یه ژتون برامون مونده بود
واسه همین تصمیم گرفتیم از وسط نصفش کنیم
خب، بعدش چی شد؟ اون دختره چی شد؟
نمیدانم
حتی اسمش هم یادم نیست
موضوع واقعاً دربارهی اون دختره نبود
همهاش درباره این ایده بود که یه نفر اون بیرون هست
برای من
واسه همین از اون موقع این ژتون نصفه ماشینبرقی رو نگه داشتم
به عنوان یه یادآوری که یه جایی اون بیرون
اگه شانس بیارم، نیمهی دیگهام هست
فکر کردی میتونی جلوم رو بگیری، وروجک؟
نه. چرا بهم میگی وروجک؟
چون بین من و سبد ایستادی
اوه، ببخشید. میخوای برم کنار؟
نه، همونجا که هستی خوبه
اوه. ایول
خب، متن سخنرانی ساقدوش رو نوشتی؟
مگه قرار بود سخنرانی بنویسم؟
آره، توی جشن، ساقدوش داماد و ساقدوش عروس
همیشه سخنرانی میکنن
درباره چی؟
فقط درباره این حرف میزنی که جولیان برات چه معنایی داره
و اینکه چرا اون و بروک برای هم مناسبن
خب، احتمالا مامانت اینو بهت نگفته
چون میخواد سخنرانی خودش از مال تو بهتر باشه
معلومه که همینطوره
آه، خودشه. داشتیم درباره تو حرف میزدیم
واسه روز بزرگ استرس داری؟ چرا باید استرس داشته باشم؟
مگه امروز اتفاق مهمی میافته؟
شوخی بود
تا حالا امروز دوبار گفتمش
اون دو بار اول حسابی خندیدن
«دو از سه هم آمار خوبیه.»
دمت گرم. «درسته.»
خب، یه ماموریت برای جیمی دارم
«روز عروسی نمیتونم بروک رو ببینم»
پس ازت میخوام اینو از طرف من بهش برسونی
«پسر، داری از بچهی من به عنوان نامهرسون استفاده میکنی؟»
نه، دارم از ساقدوشم به عنوان نامهرسون استفاده میکنم
خیلی خب. بعدا میبینمتون
هی، جولیان
«نمیتونی پات رو بذاری توی زمین ریورکورت»
و بدون اینکه یه پرتاب کنی بری
این یه قانونه؟ چون من هیچوقت
اوه! اوه
ایول
انگار امروز روز شانس منه
صبح بخیر، خانمِ ساقدوش
چه عجب روز عروسیم یادی از ما کردی
میخواستم بیام چک کنم ببینم هنوز اونجا زندهای یا نه
نمیدونم چرا خواب موندم
متاسفم. واقعا هیچوقت خواب نمیمونم، جدی میگم
من... من حتی به ساعت زنگدار هم نیاز ندارم
واقعاً
تشکه؟ اون تشکه
اصلاً فکر نمیکردم چیزی به این راحتی وجود داشته باشه
انگار از امید و آرزو ساخته شده
آره، وقتی "سَم" اینجا بود، مجبور بودم
هر روز صبح با کلی جیغ و داد و مقاومت از اونجا بکشمش بیرون
میفهمم چرا
حالا، خیلی ذوقزده نشو
ولی این مال توئه
کادوی ساقدوشته
"بروک"، خیلی مهربونی
وای خدای من
چقدر قشنگه! وای
میدونم الان ناقصه
ولی به زودی اون طرفش رو هم پر میکنی
خیلی قشنگه. عاشقشم
واقعاً ممنونم
سلام، بروک
من برای یه مأموریت رسمی از طرف ساقدوش داماد اینجام
"جولین" ازم خواست که این رو بهت بدم
ممنون رفیق. خیلی حرفهای بود
سلام مرد کوچک
در مورد سخنرانی خبر دارم
اوه، بابات بهت گفت، نه؟
هوم، آمادهای؟ شاید
تو چی، آمادهای؟ شاید
خب، چی میخوای بگی؟ اوه، میبینی
تو چی میخوای بگی؟ اوه، میبینی
ولی عزیزم، میدونی که این یه مسابقه نیست، مگه نه؟
باشه، خوبه. باشه
فقط یادت باشه، اون موقعی که از سخنرانی من بیشتر خوششون اومد
"لحظهای که عاشقت شدم."
بابت کاری که میخوام انجام بدم معذرت میخوام
مگه میخوای چیکار کنی؟
باشه
چرا اینطوری میرقصی، بروک؟
چون همین رقص بود که باعث شد یه مرد فوقالعاده
عاشق من بشه
جدی؟ با همین رقص؟
خیلی خب. صداش رو زیاد کن
منم باهات پایه بودم، فقط نمیخوام
درست روز عروسیت دردم بگیره و کارم به زایمان بکشه
گوش کنین
همه چی از اینجا شروع میشه
بهعنوان راهنماهای مراسم عروسی امروز
مسئولیت بزرگی بهمون سپرده شده
نمیخوام دروغ بگم، ممکنه خطرناک باشه
اما به همین خاطر هم ما انتخاب شدیم
فکر میکردم به این خاطر انتخاب شدیم
چون جولیان هیچ دوستِ مَردی نداره
حواستو جمع کن رفیق
امروز ما اولین
و تنها خط دفاعی هستیم
پسر، بیخیال، ما فقط قراره مهمونا که اومدن
راهنماییشون کنیم بشینن و بعدش بریم مست کنیم
توی عملیات امنیتی امروز، از نوشیدن خبری نیست
اسکیلز، ما راهنماییم، نه مأمور امنیتی
من قبلاً هم این مدل تنبلبازیها رو دیدم
همه شروع میکنن به خوشگذرونی
گاردشون رو میارن پایین و بعد، بنگ
بنگ؟
بنگ
توی عروسیهای تریهیل همیشه یه اتفاق بدی میافته
اما امروز قراره جلوشو بگیریم
سلام، هیلی
بروک اینجاست؟ سلام، ویکتوریا
آره، بفرما تو
خب، من... من میرم ببینم که
این تشکِ بهشتی رو از چی ساختن
چه کاری از دستم براتون برمیاد؟
امروز روز عروسیته
مامان، این دلیل نمیشه که همینطوری سرتو بندازی پایین بیای اینجا
فکر کردم یه سری بهت بزنم و اینو بهت بدم
بگیرش. قطعاً قدیمیه
نه اینکه انتظار داشته باشم یا بذارم امشب بپوشیش
اما میدونم برات خیلی ارزش داشت
باورم نمیشه اینو نگه داشتی
اون شبی که پیداش کردی رو یادمه
منم همینطور
برام آوردیش و گفتی
«مامان، یه روزی یکی از اینا رو میپوشم.»
و یادت میاد بهم چی گفتی؟
گفتی: «بروک، هیچوقت ازدواج نکن
زندگیت رو نابود میکنه.»
آره
خب
فکر کنم خوب شد که بالاخره یه جا
دیگه به حرفم گوش ندادی
توی کلیسا میبینمت
خب، واسه جشن عروسی ذوق داری؟
کلی پسر مجرد اونجا هست
فکر نکنم برم
No comments yet. Be the first to leave one.