De eerste 200 regels.
آنچه گذشت در "امپاسترز"...
بدون انگشتر داریم فرار میکنیم مکزیک؟
انگشتر رو کجا قایم کردی؟
اوم، اصلاً خوشت نمیاد.
خانم جانسون، دختر شما یک کلاهبردار حرفهایه.
و تا وقتی پیداش نکنیم،
جونش قطعاً در خطره.
چی میشد اگه میرفتی پیش پلیس
و چیزی که همین الان به من گفتی رو بهشون میگفتی؟
مردی که براش کار میکنم،
اون از پلیس هم زرنگتره،
و منو میکشه.
ازرا، باید به پدر و مادرت زنگ بزنی.
همین الان.
بیاین جاش و سالی رو از هم دور کنیم.
فکر میکنم بهترین کار اینه که یه تغییر محیط داشته باشیم.
آرتور، نیاز دارم که باهامون همراه باشی.
چه خبره؟
وقتشه برگردیم آمریکا. الان.
این قاچاقچی چقدر میگیره؟
ده هزار دلار اضافه.
من میدونم چطور تا فردا ۱۰ هزار دلار جور کنم.
پول رو داری؟ - بله.
- و نه.
خواهرم داره.
ریچارد ایوانز. - پاپی لنگمور.
اون آلیسه.
مدی خودش رو جای پاپی جا زده بود تا بشه آلیس.
داشت، یه جورایی، نسخهی اون رو اجرا میکرد.
وای خدای من. - این آلیس واقعیئه.
فقط با این تفاوت که من واقعاً پولدارم.
خب، سوفیا یک ساعت و نیم دیگه میرسه اینجا.
خب رفقا، ما باید بریم.
همین الان باید بریم. یالا.
دکتر چی میخواد؟ چقدر عصبانیه؟
وقتشه بیای و دکتر رو ببینی.
ببین، من انجامش دادم و هنوز زندهام.
قبولش میکنم.
ماشین زمان راک اند رول پنسیلوانیای مرکزی،
WURG،
از پاتسویل به شما تقدیم میشود.
بعداً میبینمت!
سلام، خوشتیپ. آمادهای؟
استیک سالزبری چطوره؟
تا حالا خوردی
توی استیکخانهی تاکر اون طرف خیابون؟
اوه، حتماً. البته نه با خرج من.
پورترهاوس ما دقیقاً همون برشه.
همون تأمینکننده.
ولی اون یه برش ۵۰ دلاریه.
اینجا، تقریباً نصف اون قیمته.
من خودم مدیومرِر میخورم.
شماها واقعاً مایه دلگرمی بودین
درست وقتی داشتم دلتنگ خونه میشدم.
بذار بقیهی پولتون رو بیارم.
نه، نه، بقیه پول برای شما. لطفاً.
شما یک فرشتهای.
خدا خیرتون بده.
ببخشید عزیزم.
بله؟
میشه یه کم دیگه برامون بریزید؟
اوه، البته.
چیز دیگهای براتون بیارم؟
کیک «فاج بلکاوت» ما معرکه است.
نه ممنون، دخترم. ما خوبیم.
واقعاً همینطورین.
یه روز، وقتی منم اینجا، تو همین رستوران نشستم
با شوهر آیندهام،
امیدوارم به جذابیت و خوشحالی شما دو نفر باشم.
حرکات این یکی رو میبینی؟
آره، باید انعامهای حسابی بگیره.
هی، دوباره دیدنتون خوبه.
این چیزیه که من همیشه سفارش میدم. خیلی خوبه.
این دختر استعداد ذاتیش بالاست.
آره.
چی؟
شوخی میکنی؟
این تنها شانس ماست.
نفر سوم ما حتی تا وقتی...
هیس.
یه دقیقه دیگه برمیگردم.
باشه، باشه. بداههپردازی میکنیم.
چی بود؟
دوستمون داره میره. امشب.
چی؟ بذار حدس بزنم.
سای رابرتز محبوبت دوباره گند زد.
اون ما رو با سینسیناتی و آکرون اشتباه گرفت.
دستت درد نکنه سای.
خدای من.
پس این یارو سای،
میخوای کارش رو برات بسازم؟
بامزه است، بچه. آره.
آره، کاش میشد.
خب، به این میز مشکی و طلایی نگاه کن.
مثل اینکه اینجا چند تا طرفدار پلنگ داریم.
هو!
آب میخواین بچهها؟
با خیال راحت منو رو ببینید، پسرا.
قول میدم سریع برگردم.
اِم، میشه ما... - اوه، آماده حسابید؟
خوش میگذره؟ - البته.
یعنی، من عاشق کارمم.
من عاشق مشتریهامم. - جدی میگی؟
چون وقتی قیافه جدیتو کنار میذاری،
کاملاً مشخصه که ترجیح میدی
تقریباً هر جای دیگهای باشی.
آره، شاید.
قطعا.
فکر میکنی علاقهای داری
کارت رو یه مرحله بالاتر ببری؟
یه پول حسابی دربیاری.
باید برم، پس فردا میبینمت.
۲۰ دقیقه! بزن بریم!
قطار خط لنسدیل، هم اکنون از سکوی دو حرکت میکند.
لنسدیل به سمت فینیکس هیل و ولی فورج
هم اکنون از مسیر دو حرکت میکند.
اوه، خدای من. - حالت خوبه؟
اوه خدای من، فقط... - بیا، بذار من بگیرمش.
مواظب باش. خودتو اذیت نکنی.
مرسی! - خواهش میکنم.
چه روز مزخرفی.
یعنی، اولین روز کاریم بود،
و رئیس جدیدم نمیتونست
بیشتر از این رو اعصاب باشه.
یعنی، تمام روزِ لعنتی، هی میگفت،
"تندتر تایپ کن. تندتر تایپ کن."
من خودم ۱۰۰ کلمه در دقیقه تایپ میکنم.
خب، باور کن؛
تو احتمالاً هر جا بخوای کار پیدا میکنی.
هم اکنون در حال ورود... - اون قطار منه.
اوه، خب، ممنون. شما خیلی مهربونید.
هی، ممکنه شمارتو داشته باشم؟
اِم، خب، حتماً.
قطارتو از دست ندی.
برای ده دقیقه کار بد نبود، نه؟
نه. اصلاً بد نبود.
هی، تو که شماره واقعیتو به اون یارو ندادی، دادی؟
اوه، خب، من یه شماره بهش دادم.
شماره کلانتری پاتسویل رو.
علاقهای داری که دوباره این کارو کنیم؟
حتماً.
مامان بابات اجازه میدن تا دیروقت بیرون بمونی؟
مامان بابام به زور میدونن من زندهام.
اوه. خب، نمیدونن چی رو از دست دادن.
با هم در ارتباطیم.
باشه.
اوه! - ریچارد.
اوه، پام گرفت! - ریچارد.
داره میگیره. من... - ریچارد!
نمیتونی فقط به اون ور خم بشی؟
وقتی اومدی تو، لازم نبود بغلم بخوابی...
که ۶۹ کنیم همدیگه رو؟ نه، مرسی.
فقط لطفاً دستتو از زیر دندههام بردار.
درد دارم.
آره، بیا اینجوری.
اونجا نه! ای بابا!
ببخشید، اون مال تو بود؟
آره! آره، همون بود.
اوه. وای، رفیق.
تحت تاثیر قرار گرفتم.
اصلا نمیدونستم.
و هیچی بیشتر از این خوشحالت نمیکنه
که از هر کاری که من میکنم بهت بربخوره.
خوشحال؟
تو به ده هزار دلار کمک من نیاز داشتی.
آره، میدونم، و قدردانشم.
فقط دارم میگم.
شبیه قدردانی نیست.
من فقط دارم میگم که هر وقت دور و بر منی،
فکر نکنم خودت متوجه باشی،
ولی تو نمیتونی حتی یه لحظه بدون قضاوت باشی.
اینقدر زودرنج نباش.
وظیفه منه که باهات سخت بگیرم.
این فعل نیست.
در طول سه سال گذشته،
تو همیشه آشفتهترین حالت ممکن بودی.
اگه من کمکت نمیکردم، کی میکرد؟
نه، اصلاً قضاوت کننده نیستی. اصلاً.
اوه، این پیامها حتی ارسال نمیشن.
لعنتی.
خیلی امیدوارم اون بچه اون یادداشت رو بهش داده باشه.
پس برنامهت اینه که،
تو و سوفیا یه زندگی مجرمانه داشته باشید؟
در حال حاضر واقعاً برنامهای ندارم
به جز اینکه، یعنی،
پدر و مادرم گروگان گرفته شدن.
هی، من قضاوت نمیکنم، رفیق.
فقط دارم میپرسم، چون، یعنی،
فکر نمیکنم من به درد این کلاهبرداریها بخورم.
یعنی، شاید بتونم باشم،
ولی من برای کارهای بزرگتری ساخته شدم.
توی تخمام حسش میکنم.
این حرفا از دهن یه مردی درمیاد که قراره آدم بزرگی بشه.
لعنتی!
از اینجا متنفرم! - منم!
خب، پس همهچی رو در مورد ریچارد اوانز بگو.
چی؟
نه. چرا؟
نمیدونم. کنجکاو شدم.
هی، گوش کن.
No comments yet. Be the first to leave one.