De eerste 200 regels.
زندگی من پر از جنگ و کتاب بود، نبرد و یادگیری
تقریباً کاملاً کور شده بودم، کورِ کور
انگار یه جریان الکتریسیته حس کردم
خدا این کار رو برام کرد
اصلاً باورنکردنیه
هویت
خیلی از ما کل عمرمون رو دنبالش میگردیم
با چیزهایی که بهشون باور داریم، با چیزهایی که میتونیم کنترل کنیم
با چیزهایی که میتونیم بهشون برسیم
اما اگه همه اینها ازمون گرفته بشه، ما کی هستیم؟
جیمز درین مردی بود که به موفقیت رسیده بود
اونم با هوش و نبوغ فوقالعادهش
و با زحمت و پشتکار زیادش، تا اینکه یه بیماری بیرحم
از راه رسید تا همه چیز رو ازش بدزده
اما در تاریکترین لحظات زندگیش، یه نوری تابید
یه اتفاق ماوراءالطبیعی
لحظهای که علم پزشکی هنوز درکش نمیکنه
تحولی که شاید علم هیچوقت نتونه توضیحش بده
این فقط داستان مردی نیست که سلامتی جسمیش رو دوباره به دست آورده
این داستان مردیه که چیزی خیلی قدرتمندتر رو پس گرفته
هویتش، و هدفش رو
آماده بشید برای شنیدن داستان واقعی و باورنکردنی جیمز درین
من بر گریلز هستم و این برنامه «معجزه» است
پسر خوبی باش، کوبا
من در میشیگان به دنیا اومدم و غسل تعمید داده شدم
وقتی بچه بودم پدر و مادرم از هم جدا شدن
مادرم رقصنده بود
یه جورایی همیشه با دنیای مواد مخدر درگیر بود
به روشهای ناخوشایندی معروف شده بود
دلش میخواست زندگیش جور دیگهای باشه
واسه همین رفت به لاسوگاس تا دنبال یه زندگی جدید بگرده
داشتیم همه وسایلمون رو با یه ونِ دوج قدیمی جابجا میکردیم
اولین خاطرهای که از جاده دارم اینه که یاد گرفتم چطوری بنزین بکشم
خب، اینو بمک تا وقتی که اون چیز کثیف بیاد بالا، باشه؟
وقتی اومد، تفش کن بیرون، باشه؟
بدش به من
اون دیگه چی بود؟
طعم و سوزشش واقعاً توی حافظهم حک شد
باید بریم، زود باش باید بریم
سوار شو، سوار شو
لاسوگاس
دروغ چرا، یه کم سخت بود
مادرم غرق در دنیای خودش بود
مواد مخدر همیشه بخشی از زندگی من در دوران کودکی بود
حس میکردم وسط یه جمعیت تنهام
همین هم احتمالاً باعث شد دنیا رو اینطوری ببینم
مثل کسی که داره یه داستان رو میخونه
مثل یه ناظرِ بیطرف
تنها جایی که امن بود، دنیای خیالات بود
توی اون محیط، راه فرار فقط زنده موندن بود
یکی از اولین چیزهایی که پیدا کردم کتاب خوندن بود
و منظورم کتابهای بچهگونهی طولانی نیست
مثلاً «کچ ۲۲» رو خوندم و شروع کردم به خوندن کتابهای علمیتخیلی
کارهای آیزاک آسیموف و چیزهایی مثل اون
فوراً زندگی برام تبدیل به یه دنیای جدید شد
مادرم جوری زندگی میکرد که شاید با مسیحیت جور در نمیاومد
با این حال، هر یکشنبه ما رو میبرد کلیسا
از کلیسا خوشم میاومد
از وقار و متانت اونجا خوشم میاومد
از ساختار کل اون سیستم خوشم میاومد
آدمهایی بودن که عمیق فکر میکردن و سعی میکردن از چیزها سر در بیارن
واسه همین بهش وابسته شدم و بعدش هم که از کتاب خوشم میاومد و
این آدمها واقعاً روی این کتاب خیلی مطالعه میکردن
با خودم گفتم، منم میخوام همین کار رو بکنم
«کلام» شد همون چیزی که دنبالش بودم
اونجا همچنین اولین جایی بود که با آدمهای مهربون آشنا شدم
این برام خیلی عجیب بود
مادرم همیشه حواسش به من و برادرم نبود
واسه همین توی خیابون بزرگ شدیم
دور و برِ دلالهای محبت و فاحشهها بزرگ شدیم و
دنیای مواد مخدر همونجا جلوی چشممون بود
باندهای خیابونی خیلی قوی بودن و ما جایی زندگی میکردیم که اونا کنترلش رو داشتن
هیچی. هیچی
هیچی. هیچی
و چیزهای تاریک زیادی دیدیم
گاهی گفتوگوهای طولانی و دردناکی با عیسی داشتم
و هر شب سفره دلم رو براش باز میکردم
یه بار مادرم فکر کرد که من کار اشتباهی انجام دادم
در حالی که من نکرده بودم
اما روش اون برای حل مسائل، کتک زدن ما بود
با دسته جارو توی راهرو دنبالم کرد و باهاش زدتم
جیمز، همین الان در رو باز کن
آخرش پریدم توی وان حمام و سعی کردم
خودم رو بپوشونم تا کمتر کتک بخورم
حس میکردم زیر بار خشم مادرم دارم له میشم
انگار داشتم زنده به گور میشدم
اون شب کلی با عیسی حرف زدم
گریه میکردم و صداش میزدم
و بعد عیسی اومد پیشم و همه اون سنگینی رو از روی دوشم برداشت
انگار دستم رو لمس کرد، مثل اینکه کسی دستم رو گرفته باشه
و در همون لحظه، تمام دردها محو شدن
زندگی من جنگ و مطالعه بود، نبرد و یادگیری
بعدش رفتم میشیگان و برای اولین بار پدر واقعیم رو دیدم
دیدن پدرم به دلایل مختلفی برام عجیب بود
دقیقاً شبیه من بود، مثل من حرف میزد و مثل من فکر میکرد
یه دنیای جدید داشت برام باز میشد
بالاخره کسی رو داشتم که بتونم ازش الگو بگیرم
اما پدرم مسیحی نبود و هیچوقت هم نبود
خانواده جدیدم بیشتر از هر چیزی به قدرت ذهن اعتقاد داشتن
مردم متوجه شدن که من باهوشم
ازم تستهای رسمی ضریب هوشی گرفتن
قبل از اینکه دبیرستان رو تموم کنم، عضو انجمن منسا شدم
و اینطوری شد که یه شیمیدان شدم
وقتی وارد این دنیای جدید شدم، زندگی دیگه مثل قدیم یه مبارزه نبود
خطری در کار نبود و همه چیز برام راحت شده بود
از زندگیم راضی بودم، اما بیشتر از تواناییم برای رسیدن به اون هدفها خوشحال بودم
تا کارمند زیر دستم بودن ۲۱۰
شغلم، تواناییهام و پیشرفتم، همهشون بخشی از هویتم بودن
حدود پنج سال با زنی زندگی کردم
و در واقع ازش صاحب یه دوقلو شدم
اما رابطهمون به سرانجام نرسید
آخرش با کس دیگهای ازدواج کردم
شروع کردیم به ساختن یه زندگی مشترک
یه خونه خریدیم
خودمون هم یه بچه دار شدیم
اما اون همیشه یه زندگی جدا از من داشت
و منم یه جورایی خودم رو توی اون زندگی غرق کرده بودم
داشتم بهتر از پدر و مادرم زندگی میکردم
و به نظرم داشتم میترکوندم
و همین برام کافی بود
داشتم گلیم خودم رو از آب میکشیدم بیرون
میدونی، وقتی وسط ماجرا هستی
زنده موندن خیلی بیشتر از اونی که واقعاً هست، شبیه زندگی کردن به نظر میاد
اما زندگیای نداشتم که واقعاً ازش راضی باشم
واسه همین خودم رو توی دنیای فانتزی غرق کردم
بازیهای نقشآفرینی و ویدئویی انجام میدادم و کلی کتاب میخوندم
و از این فرار کردن لذت میبردم
توی یه وبسایتی که مخصوص آدمهای با علایق مشترک بود، با هم آشنا شدیم
علاقه مشترک ما هم بازی کردن بود
کمی بعد همدیگه رو دیدیم و واقعاً با هم جور شدیم
جیسون یکی از دوستهای خیلی نزدیک منه
اون رفیق فاب منه
میدونی، من عاشق اون مَردم
اون ساقدوشم توی عروسی بود
آدم خیلی سرزنده، پرکار و سمجی بود
از جنسی بود که فکر میکردم از فولاد هم سختتره
اون همهاش یه توهم بود
مدام داشتم تظاهر میکردم
اما از درون داشتم ضعیفتر میشدم و سقوط میکردم و شکست میخوردم
متانول خیلی خطرناکه
اگه زیاد در معرض متانول باشی، آدم رو کور میکنه
و ما اصلاً با اون مواد احتیاط نمیکردیم
دستکش دستمون نمیکردیم
ماسک تنفسی مناسب نمیزدیم
بقیه اقدامات احتیاطی رو هم رعایت نمیکردیم
همیشه تمام بدنمون آغشته به متانول بود و توی ریههامون پر شده بود
یه شب از سر کار اومدم خونه و همونجا خوابم برد
بیدار شدم و دیدم از زانو به پایین پاهام رو حس نمیکنم
واسه همین تا چند هفته پاهام بیحس بود
برای این مشکل رفتم پیش دکتر
چند بار تشخیص اشتباه دادن
هیچکس نمیتونست دقیقاً بفهمه چمه
واسه همین به زندگیم ادامه دادم
و بعد کمکم مشکلات بینایی پیدا کردم
جیمز، تو بیماری اِماِس داری
این یه اختلال خودایمنیه
درمانی براش وجود نداره
درمانی براش وجود ندارده
اماس بیماریایه که در اون سیستم ایمنی
بدن به بخش خاصی از سیستم عصبی حمله میکنه
از جمله چشم، شبکیه و عصب بینایی
توی بیماری اماس، سیستم ایمنی بدن به اون
غلاف محافظ دور نورونها حمله میکنه و اون رو از بین میبره
اونا دیگه نمیتونن سیگنالها رو مثل همیشه با دقت و سرعت بفرستن
و این باعث اختلال در ارتباط بین سلولهای عصبی میشه
این بیماری باعث ایجاد ضایعاتی روی مغز، نخاع و اعصاب میشه
و به جای اونا بافتهای زخمی باقی میذاره
وقتی ضایعات فعال هستن، وقتی که هیچ
در واقع، بذار اینطوری بگیم، یه زخم باز توی مغزت وجود داره
بعضی از مواد شیمیایی که دور و برم بود، مخصوصاً متانول
باعث میشد آسیب به جاهایی که از قبل حساس بودن، عمیقتر بشه
متانول یه ماده شیمیاییه که بدن اون رو متابولیزه میکنه
و به سمی تبدیل میکنه که سلولهای عصبی رو از بین میبره
مخصوصاً پشت چشم رو
وقتی تشخیص دادن که اماس داره
داشت ساعتهای زیادی کار میکرد و بچهداری میکرد
و باز هم یه جوری وقت پیدا میکرد تا توی شبهای بازیِ ما شرکت کنه
اون به این بیماری مبتلا شد و بیماری هم شروع کرد به گرفتن همه اینها ازش
از اون عصاهایی داشت که آدمهای
کمبینا ازش استفاده میکنن
و واقعاً برای دیدن هر چیزی مشکل داشت
بخشهای مختلف بیناییم یه جورایی از بین رفتن
توی این چشمم، انگار یه گلوله سیمِ در حال رشد بود
این گلوله هی بزرگ و بزرگتر شد تا جایی که
دیگه نمیشد از پشتش چیزی رو دید و دور و برش رو نمیدیدم
بالاخره کاملاً کور شدم و چشم چپم چیزی جز سیاهی نمیدید
چشم راستم یه تجربه کاملاً متفاوت بود
اولش مثل یه آینه شکسته به نظر میرسید
و فقط انگار توی آینه ترک افتاده بود
فقط چند تا تیکه خیلی کوچیک از بیناییم باقی مونده بود
حتی برای راه رفتن هم خیلی مشکل داشتم
رانندگی رو کنار گذاشتم و گواهینامهم رو تحویل دادم
وقتی گواهینامه رانندگیت رو از دست میدی
واقعاً روی استقلالت تأثیر میذاره و
تواناییت رو برای انجام هر کاری به عنوان سرپرست خانواده ازت میگیره
تمام بدنم بیحس بود و دردهای شدید و غیرقابلتوضیحی داشتم
وقتهایی بود که داشتم راه میرفتم و یهو پاهام توانشون رو از دست میدادن
عضلاتم برای قدم بعدی منقبض نمیشدن و واسه همین از حال میرفتم و میافتادم
اوایل خیلی زمین میخوردم
اینها علائم شایع بیماری اماس هستن
No comments yet. Be the first to leave one.