De eerste 178 regels.
تولدت مبارک، فریژر
اوه، ادی، تو میتونی حرف بزنی!
من همیشه میتونستم حرف بزنم.
فقط برای مناسبتهای خاص مثل تولد آدما نگهش میدارم.
بله، بله، ادی خیلی ممنونم.
ولی گوش کن، میخوام در مورد بابا صحبت کنم. فکر میکنم ممکنه ذهنش داره تحلیل میره.
از این حرفا بهش نگو. اون یه سگه، ممکنه نفهمه داری شوخی میکنی.
اوه، بابا، من اصلا نمیدونستم اینجا بودی.
فقط چند دقیقه دیگه بهم فرصت بده، صبحونه تولدت حاضره.
بیا دیگه، ادی.
درست پشت سرت.
اوه، خب، خیلی لطف داری، بابا. بله.
اوه، و ببین چی گیر آوردم. یه روزنامه از روزی که به دنیا اومدی.
هی بهت میگم اون کمدت رو تمیز کن.
من سفارش دادم. بله، خب، بیاین فقط...
ببینیم چه عجایب دیگه ای اون روز اتفاق افتاده.
«چپگرای مشکوک از پست نگهبانی عزل شد.»
عجب دنیای شادی بود که من توش به دنیا اومدم.
خب، میدونم امشب مهمونیته ولی ایناهاش.
تولدت مبارک. یه آرزو کن. اوه، بابا.
ممنون.
چی شده؟
کمرم. آخ.
کلا قفل کرده. اوه، باشه.
خب، بیا دیگه، آروم باش. اینطوری... اینطوری.
وای خدای من. تازگیا یکم درد میکرد.
رفتم دکتر، گفت اصلا هیچ مشکلی ندارم.
دکترا هیچ وقت بهت چیزی نمیگن. فقط یه مشت کلاهبردار پردرآمدن.
اوه، متاسفم.
منظورم شما نبود. منظورم، در مورد دکترای واقعی صحبت میکنم.
چطور ممکنه این اتفاق برای من بیفته؟
من همیشه اینقدر تو مسائل ایمنی کمر دقیق بودم.
همین چند روز پیش، اون بستهی سنگین کتاب رو از انباری لازم داشتم.
اصرار کردم که دافنه سه بار بره و بیاد.
خب، میدونی چیه، من اون گن قدیمی رو تو اتاق خوابم دارم. بذار برم بیارمش.
بابا، لطفا، من قرار نیست چیزی به اسم گن بپوشم.
خب، اگه بهش بگم کمربند طبی چطور؟
بیارش.
دافنه؟
خدای من!
دارم میام.
آخ!
اگه اینقدر طول نمیکشید...
اگه خدمتکارم اینجا بود.
من یه فیزیوتراپیستم.
خب، شاید بتونید منو روی یه صندلی بذارید.
باز کمرت اذیتت میکنه؟ ممنون. ممنونم عزیزم.
اوه، متاسفم که مجبور شدی پاشی. کلیدم رو فراموش کردم.
شاید بهتره یه دست کلید یدکی بگیری تا فقط توی خونه دانی نگه داری.
به خاطر خدا، همینطوریش داری تقریبا اونجا زندگی میکنی.
اوه، دکتر کرین، بهتره بهش عادت کنی.
وقتی ازدواج کنم اونجا زندگی خواهم کرد.
میدونم چی کمرت رو خوب میکنه. یه ماساژ حسابی.
بفرمایید. اوه، گن. این کمک میکنه.
تنها پوشیدنش یکم سخته.
ولی اگه دافنه یه سرش رو بگیره و من اون یکی رو، میتونی توش بپیچی.
بابا، لطفا، همین الانشم به اندازه کافی خجالتآوره.
چی خجالتآوره توش؟ فقط از پشت مثل سوتین قلابش میکنی.
فقط اونو بده به من.
آقای کرین، شما رو اذیت میکنه وقتی من پیش دانی میمونم؟
نه.
خب، به نظر میاد دکتر کرین رو اذیت میکنه. فقط به خاطر کمرش بد اخلاقه.
خدای من! ملکه الیزابت یه بچه دیگه به دنیا آورد.
میدونی، اصلا برام مهم نیست علم چی میتونه انجام بده، این کار درست نیست.
اوه، همونجا عالی میشه.
حتما از گروه بابت گلها تشکر کن، کانی.
خواهش میکنم، دکتر کرین. تولدتون مبارک.
تولد؟
تولدت مبارک، فریژر.
ممنون، راز.
البته شروع خوبی نداشته. کمرم گرفته.
چرا نمیری خونه؟ ما "بهترینهای کرین" رو پخش میکنیم.
هدیهات رو بعدا میارم. نه، نه، راز.
نمیتونم این کار رو بکنم. به شنوندههام قول دادم.
که یه خطابهی تولد بخونم.
خب، امم، مردم ممکنه فراموش کرده باشن.
آدما زندگی شلوغی دارن، میدونی.
نه، راز، دو بار اعلامش کردم.
هر کسی که ذرهای توجه کرده باشه میدونه.
ببینم، اونجا داری چیکار میکنی؟
فقط داشتم فکر میکردم کی با کادوت غافلگیرت کنم.
اوه، راز. فکر کنم الان بهترین وقته.
میدونی، ما هی به هم قول میدیم که این کارو نمیکنیم.
باید دست از لوس کردن همدیگه برداریم.
خب، انتظار داری چیکار کنم؟ تولدت رو فراموش کنم؟
اوه، خدای من، راز. تازگیا یه نقد فوقالعاده از این خوندم.
خب، امیدوارم خوشت بیاد.
اوه، ببین، تو روش چیزی نوشتی. من؟
«همیشه بچه من خواهی بود.»
حتما وقتی اینو نوشتم یه لیوان شراب خورده بودم.
«با عشق، مامان.»
خب، اینم از پسر تولدی کج و کوله و داغون ما.
یه کادوی کوچیک برات آوردم.
سلام کن به ناجی شیرین، لومبار لاگ.
اوه، ممنون، نایلز. بله، اینجا.
فکر میکنم کل این قضیه احتمالا مربوط به استرسه.
خب، این خیلی محتمله. میدونی تولدا میتونن اضطرابآور باشن.
خصوصا برای آدمای یه سن خاص. چی...؟
من از یه سن خاصی نیستم، نایلز.
من در میانه «دیگه بچه نیستم» هستم. تا ده سال دیگه از یه سن خاصی نخواهم بود.
اگه درد کمرت مال استرسه
یه مقاله تو مجله خوندم، یه تمرین داره که ممکنه کمکت کنه
فقط برو یه جایی که کسی صداتو نشنوه و چیزایی که اذیتت میکنه رو بگو
این نکتهی کوچیک رو تو کدوم ژورنال پزشکی معتبر پیدا کردی؟ کازمو؟
نه، گلامور
اوه، محشره!
"رژ لب مناسب پیدا نمیکنم"
"تو بیکینی افتضاح به نظر میام. اون نمیتونه نقطهی جیِ منو پیدا کنه."
گفتم یه جای خصوصی این کارو بکن.
میدونی، ضرری نداره، فریزر. - اوه، نایلز، مسخرهس.
هوم. هر چی بیشتر مقاومت کنی...
بیشتر به این فکر میکنم که داری از چیزی فرار میکنی.
ممنون که ازم حمایت کردی، نایلز.
میدونی، همون مقاله میگفت اگه یه سیبزمینی خام رو بمالی...
اگه میخوایم اینو بهش غالب کنیم، بهتره الان بیخیال شی.
هیچکس نمیتونه چیزیو بهم قالب کنه.
اون تمرین فقط به کسایی کمک میکنه که خودآگاهی ندارن. من که...
خدای من!
خب، جای تعجب نیست که استرس داری. یه عالم کار داری که باید انجام بدی.
سی ثانیه، فریزر. - باشه، من رفتم.
مواظب خودت باش. میبینمت. باشه.
مطمئنی میتونی از پسش بربیای؟
اوه، خوبم، راز. من اینقدرام ظریف نیستم.
اصلاً چطور این کارو کردی؟ با فوت کردن شمع یه کاپکیک؟
میدونی، فریزر، همیشه میتونیم یه "بهترینهای کرین" بذاریم.
نه، نه، راز، لطفاً یکم بهم اعتماد کن.
من خیلی سرسختتر از این حرفام.
چیزی که هست اینه که اگه آخرای برنامه احساس کردم به کمک نیاز دارم...
...یه اشارهی کوچیک بهت میکنم، باشه؟
باشه. پنج ثانیه.
وای، میدونی، این گلها واقعاً قشنگن.
عصر بخیر، سیاتل.
سلام؟ کسی هست؟
فکر کنم همهشون رفتن بیرون. باشه، خب، بیا کمکت کنم راحت شی.
نایلز، نایلز، آرومتر.
به خاطر خدا، ما که مسابقهی سهپایی نداریم.
آخ، آخ، آخ! آخ، آخ، آی!
اوه، جایی قرار داری؟
حالا که حرفش شد، آره، واقعاً با معشوقهی جدیدم ناهار دارم.
اوه، خب، وای، دلم نمیخواد دردم جلوی اینو بگیره.
اون متخصص ارتوپدت چطور بهم گفت هیچ مشکلی ندارم؟
خودم عکس رادیولوژی رو دیدم. این مشکل استخوانی نیست.
بیا، خب، حالت خوبه و مطمئنم بابا هم به زودی میاد.
نه، صبر کن.
این کاناپه اصلاً تکیهگاه نداره.
بیا اون صندلی رو امتحان کنیم. لطفاً؟
باشه.
سنگین نیستی، تو برادرمی.
چطور اصلاً منو بردی پیش اون دکتر بیعرضهی غیرحرفهای؟
تنها کاری که کرد این بود که یه بطری پر از آرامبخش اسب بهم داد.
اهمیتی به ریشهی مشکل نمیداد، میخواست دهن منو ببنده.
فکر کنم وقت یکی از اون قرصها باشه.
راحت شدی؟
نایلز، این فایده نداره. این حتی از صندلی اتوبوس عمومی هم سفتتره.
اوه، تو کی سوار اتوبوس شدی؟
یه بار تو یه مهمونی کوکتل برای "دوستان حمل و نقل عمومی".
من به اون دعوت نشده بودم.
به خاطر خدا کمکم میکنی بلند شم؟
باشه، باشه، باشه، صبر کن. اوکی؟
آی، آی، آی، آی.
اوه، خدای من، میدونی، شاید باید یکی دیگه از اون قرصها رو بخورم.
یه لیوان آب برات میارم. باشه؟ باشه.
میدونی، همه چیز با "مِل" واقعاً خوب پیش میره.
تقریباً هر شب باهاش بیرون بودم.
نمیخوام چشمش بزنم ولی جرئت میکنم بگم که داریم حسابی پیش میریم...
...به اینکه تقریباً بشیم یه زوج.
میدونستم، فریزر، اون فقط همون...
اوه، خدای من. افتادی؟
نه، نه، نایلز، در واقع خیلی راحت اینجا.
ببین، نور تلویزیون چشمو اذیت نمیکنه.
و اینجا یه جای عالیه برای گذاشتن نوشیدنیات.
دستتو بده. به حرفای صندلی گوش نده.
نه، نایلز، نه. در واقع داره به کمرم کمک میکنه.
میدونی، وقتی توش نشستی، لازم نیست بهش نگاه کنی.
اگه علاقهمندی این مشکل رو حل کنی، نه فقط با دارو سرکوبش کنی...
...اون روشی که راز گفت رو امتحان کن.
مشکلاتتو بلند بگو. - اوه، بیخیال.
خب، کاملاً ممکنه که این به یه اضطراب پنهان ربط داشته باشه.
No comments yet. Be the first to leave one.