De eerste 177 regels.
قبلاً در "شبهبازها"...
سخته عاشق یکی بشی؟
فقط یه ذره؟
یه نفر بود
که اگه شرایط فرق میکرد، اگه زندگی جور دیگهای بود...
حلقه رو کجا قایم کردی؟
اِم... خوشت نمیاد.
سلام، سای.
من یه کلاهبردارم، مثل خودت.
تا حالا کلاهبرداری مثل من نبوده.
میدونم یه دکتر واقعیه
و تو بوفالو کار میکنه، ولی دیگه همین.
هی، این روزا تو کلبه چه خبره؟
هیچی. چرا ازش به عنوان مخفیگاه استفاده نمیکنید؟
اون خیلی شمال ایالت نیویورکه، یعنی تو دلِ دلِ جنگل.
ممنون که رسوندیم
و صحبت کردن و همه چی.
تو اون خونه بزرگ و ترسناک نمیترسی؟
رفیقام باهام هستن.
خوشحالم دوستای دوست جدیدمو میبینم.
بیاین شام بخوریم. - باشه.
به زودی میبینمت، ماکارون.
این دفتر برای ماموراییه که کارو خراب نکردن.
آره، خب، اینطور که پیداست
شانسی تو پیدا کردن دکتر داشته باشی.
خب، ببین، باید یه دستگاه رو برام آماده کنی.
آره، آره، همیشه داریم کار میکنیم، نه؟
باهاش چی کار کردی؟
سلام، عزرا. دکتر هستم.
تو و جولیا و ریچارد، شما برای من کار میکنید.
مکس و سالی شما رو دم کلبه لنگمور پیاده میکنن،
و من هم به زودی یه بسته خوشآمدگویی میفرستم.
بعداً میبینمتون!
اسکراچر منو یادت نره!
دو سه مایل پایینتر میبینیش!
آه، درسته. - آره.
اون بالا دارن خوش میگذرونن.
خب، گفتی شمال. چقدر شمال؟
تا انتهای بزرگراه ۸۷ میرم به مونترال، کبک،
هادسون.
من فقط تو... اِم... لیک جرج پیاده میشم،
اگه اوکیه.
دارم میرم پیش چند تا از دوستام تو کلبهشون.
ببین، یه نصیحت کوچیک بهت میکنم، باشه؟
من از اون خوبام.
ولی نمیتونی همینجوری بپری تو یه کامیون
با هر کس و ناکسی.
آدمای این دنیا
همیشه اون چیزی که نشون میدن نیستن، میدونی.
میدونم.
سعی میکنم مراقب باشم.
من پدرمو کشتم.
هی. - غیرممکنه.
تو هیچ ربطی بهش نداشتی.
اون سکته قلبی کرد.
هیچوقت نباید دنبال مدی میرفتم،
هیچوقت نباید فرار میکردم مکزیک.
خانوادهام رو تنها گذاشتم. - کافیه.
گوش کن، میدونم الان میخوای خودتو تنبیه کنی،
ولی یه تنبیه شده هست، یه تنبیه کننده...
و شماها هستید.
دکتر کی قراره تماس بگیره؟
نمیدونم.
گفت یه بسته اطلاعاتی میفرسته.
چه اطلاعاتی.
مثلاً "اینم اطلاعاتی در مورد چگونگی مردن."
یعنی، اگه قرار بود ما رو از بین ببرم،
دقیقاً همینجا این کارو میکردم.
چی؟
دورافتاده، وسط هیچجا.
ما مثل اردک تو بشکهایم.
منظورت میمونه. - ماهی.
ماهی تو بشکهست. - منظورم اردکه.
اردکا خیلی باهوش و مهاجرتکنندهان، مثل ما.
و اونا طعمهان، مثل ما.
متنفرم از اینکه طعمه باشم.
باید خودمونو مسلح کنیم.
ای بابا، آخرین باری که اینو گفتم...
اتفاقاً از این ایده خوشم میاد.
بیا با من.
من به یه شاتگان فکر میکنم.
مطمئنم تفنگهای شکاری سبک هستن...
هیچ اسلحهای تو این خونه ممنوعه.
لنگمورها مستعد بودن
به چیزی که مامانم بهش میگفت "مالیخولیا".
سرطان پوست؟
نه، منظورش افسردگیه که به خودکشی منجر میشه.
اوم.
ولی پدربزرگ لنگمور واقعاً عاشق عتیقهفروشی بود.
- وای.
میخوام اینجا رو کلا قرون وسطایی کنم!
باشه. آروم باش، رفیق.
این دخترو دیدی؟
متاسفم، داداش. هیچوقت ندیدمش.
همین یه ساعت پیش اینجا بود...
داداش.
ما یه کم سرمون شلوغ بود.
اوه، بله آقا، اومد تو
و پرسید کسی میتونه برسونتش شمال.
کسی هست منو برسونه؟
مثلاً، دست همه رفت بالا،
حتی اونایی که اصلاً مسیرشون اونطرف نبود.
چارلی، دستتو بیار پایین.
ولی کیت بزرگ قبول نکرد.
از در پشتی رفتن.
خیلی خب، اسم شرکت حمل و نقلش رو میدونین؟
ساعت چنده؟
وقت ناهاره.
انتخابتون ساندویچ بوقلمه یا...
ساندویچ بوقلمون.
اوه، نه، من خوبم.
حتماً دارم مریض میشم.
وای خدا، دارم یخ میزنم.
میتونم دوباره برم بیرون و برات داروی سرماخوردگی و آنفولانزا بگیرم.
نه، نه. با دکتر حرف زدی؟
بله.
نقشش با بچهها چی بود؟
خودت میفهمی. -
نمیتونی منو تو بیخبری نگه داری، سل.
این به نفع هیچکس نیست--
وای! مکس.
اوه، خدای من.
بهت گفتم نخارونیش.
میخارید.
وای! ماریون دوشیزه، رو نوک پا!
هدفم اون یکی نشونه بود.
هوم. عقب برو.
وای.
اون قراره درد داشته باشه.
واه! شا!
آزاددددی!
لعنتی!
از-- - خوبم. مشکلی نیست.
الان دیگه مشکل روانی پیدا کرده؟
ما اینجا در وضعیت جنگی هستیم.
عوضی نباش، باشه؟
باباش مرده.
مطمئنم وقتی مادرت فوت کرد، تو هم داغون بودی.
آره، البته که بودم،
ولی اون موقع تو خطر مرگ نبودم.
باید بتونیم روش حساب کنیم.
ما همیشه روش حساب میکنیم؛ اون ازراست.
هی، بیا با من بریم زیرزمین.
اقدامات امنیتی بیشتر.
بله، خانم.
من معمولاً مسافر سوار نمیکنم،
ولی نمیتونستم بذارم سوار کامیون بشه
با یکی از اون دیوونههای دیگه.
چارلی رو هم اونجا بود، به خاطر خدا.
وای. - میفهمم، کیت.
هی، از چه اسمی استفاده میکرد؟
نپرسیدم.
تو دردسر افتاده؟
چون همیشه سه جنبه وجود داره
تو هر داستانی، همیشه میگم،
و اغلب جنبه زنهاست
که تو این همه هیاهو گم میشه.
اوه، نه.
من طرف اونم. باور کن.
ام، کجا پیادهاش کردی؟ میدونی؟
ازم خواست تو دریاچه جورج پیادهاش کنم.
آدیرونداکس.
آره، یه خاله بزرگ داشتم...
با یه کلبه کوچیک اون بالا.
بعد از مرگ شوهرش تنها زندگی میکرد --
کیت؟ - بله؟
لیک جورج از اون جاهای پولدارهاست؟
کلی از چیزای قدیمی...
آره، آره، یه بار شنیدم
که یه راکفلر و یه روتشیلد یه جایی رو خریدن...
باشه، کیت. خیلی ممنون.
اگه چیز دیگهای بود، خبرت میکنم.
باشه، دوربینها و سنسورهای حرکتی فعالن.
اووه، اینجا دیگه چیه؟
این سیاهچال لانگموره؟
یه تونل مخفیه.
من پوپو رو اینجا زهرهترک میکردم.
No comments yet. Be the first to leave one.