De eerste 185 regels.
آره، نه، یادمه
لوکاسِ عزیز، خب، من داشتم
توی یه مرکزِ بحران داوطلبانه کار میکردم
الان چند هفتهای میشه
تعداد آدمهایی که دارن
توی این دنیا سختی میکشن، متعجبم میکنه
از نقشهت خوشم میاد. به نظرم واقعاً هوشمندانهست
و با اینکه این موضوع ناراحتم میکنه، از دیدنِ
قدرت و شجاعتی که از خودشون نشون میدن، درس میگیرم
در مواجهه با سختیهاشون
مداخله در بحران. چطور میتونم کمکتون کنم؟
«سلام، هیلی خودتی؟»
آره... اه، بله. خودمم
سلام، از شنیدن صدات خوشحالم
چطوری؟
مسلماً حالم بهتر از این هم بوده
دبیرستان که بودم، پدر و مادرم کل ثروتشون رو از دست دادن
و شرایط سختی بود
یادمه که چقدر احساس درماندگی میکردم
و با خودم فکر میکردم که میخوام یه چیزی بسازم
صاحبِ یه چیزی باشم که دیگه
این اتفاق هیچوقت برام نیفته
و حالا اینجام
اینجا یعنی کجا؟
شرکتم
برندِ «لباس مهمتر از رفیق» اعلام ورشکستگی کرد
که اینجوری میتونستم شرکت رو برای خودم نگه دارم
ولی اونوقت سرمایهگذارهامون کل پولشون رو از دست میدادن
واسه همین تصمیم گرفتم پولشون رو پس بدم
تا قرونِ آخرش رو
ولی برای این کار
مجبورم شرکت رو بفروشم
و کل داراییِ شخصیم رو هم بدم
میخوای پولت رو بدی بره
تا اونا پولشون رو از دست ندن؟
اوهوم
هیچ تعهدی نداری که این کار رو بکنی؟
نه
پس چرا انجامش میدی؟
چون کارِ درست همینه
من این سؤال رو از بقیه هم پرسیدم
یه جورایی هدف این مستند همینه
یه سؤال سادهست که میخوام ازت بپرسم
بعدش چی میشه؟ نمیدونم
برای من
باید برم ملاقاتِ مادرم توی زندان
و بهش بگم که شرکتم رو فروختم
چه اوقاتِ خوشی
انجامش دادی؟ هنوز نه؟
نه، بهت گفتم منتظر میمونم و موندم
عالیه، خیلی چندش میشه. قراره حسابی حالبههمزن بشه
یالله، زود باش دیگه
میدونی، فکر که میکنم، بهتره بیخیالش شم
اوه، نه خیر، نمیشه
دکتر گفت باید پانسمانها رو عوض کنی
یک روز در میون، الان سه روز گذشته
باشه، ولی «کِلی» احتمالاً امروز میاد خونه
میدونی، میتونه کاری باشه که دوتایی با هم انجام بدیم
مثلِ یه جور فعالیتِ مشترکِ صمیمانه
بعضی زوجها میرن بولینگ
ما هم پانسمانِ جایِ گلولههایِ همدیگه رو عوض میکنیم
تازه، حس میکنم داره ازش ترشح میاد
عالیه! بذار ببینمش. «کوئین»، من یه مادرم
و توی مرکز بحران هم داوطلبم
این کارا واسه من مثل آب خوردنه
بریم که انجامش بدیم. باشه
اونقدرها هم بد نیست، نه؟ الان بالا میارم
دارم غش میکنم
هیلی
ماوث مکفادن
داری یه سری به گذشته میزنی؟
آره، هنوزم میام اینجا تا فکر کنم، میدونی که؟
آره. دلم براش تنگ شده
تو چی؟ یه نگاهِ آخر قبلِ اردو؟
نه، منم فقط اومدم اینجا یکم فکر کنم
چیزی هست بتونم توش کمکت کنم؟ بهتره مواظب باشی «ماوث»
دفعهی قبلی که بهم کمک کردی اخراج شدی
و حالا اینجا توی «ریورکورت» نشستی
و یه جورایی شبیه آدمهایِ مرموز و فضول شدی
راسته، پس این دفعه دیگه خودتی و خودت
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه مجبور بودم
دوباره همهی اون کارها رو انجام بدم، باز هم میکردم؟
آره
خب، نمیدونم هیچوقت این رو بهت گفتم یا نه
ولی خیلی برات احترام قائل بودم
چون حاضر نشدی اون خبر رو پخش کنی
و میدونم خیلیهای دیگه هم همین حس رو داشتن
ممنون، فقط کاش یکی از اونا صاحبِ
یه شبکهی تلویزیونی بود و میتونست استخدامم کنه
اوضاع چطوره؟ اه، زیاد خوب نیست
یه وبسایت دارم که توش پادکست ورزشی میذارم
ولی تقریباً تنها بازدیدهایی که دارم
از طرف «میلیه» که تظاهر میکنه «میلی» نیست
خب، به هر حال
به نظرم جوابش «آره»ست
اگه قرار بود دوباره انجامش بدی
دقیقاً همونجوری انجامش میدادی که بار اول دادی
چون شخصیتت اینجوریه
و این همون کسیه که همهمون دوستش داریم و براش احترام قائلیم
فقط کاش اوضاعم بهتر بود
«خب، بدون کامپیوتر و گوشی چطوری؟»
آقایِ «تحریمِ تکنولوژی شده»؟
خوبم. حوصلهام سر رفته
هنوز به «کِلی» نگفتی؟ چرا میپرسی؟
خب، به قیمتِ از دست دادنِ پلیاستیشنم هم که شده
بابا، تو از مسائل فرار میکنی
کار همیشگیته. نه خیرم، خنگول
حالا بیا اینجا
ببین، «کِلی» الان داره خوب میشه، دورهی نقاهت رو میگذرونه
پس باید رعایت حالش رو بکنم
پس هنوز بهش نگفتی. نه
شماها بعضی وقتا خیلی خندهدار میشین
تو و مامان و خاله کوئین
نگران چیزهایی هستین که واقعاً اهمیتی ندارن
آره؟ خب، تو هم قدت کوتاهه. آره، ولی سرعتم زیاده
و کمرِ تو هم داغونه
خب، حرفت منطقیه
باشه، با «کِلی» حرف میزنم
کاش توی تیمِ «بابکتس» بودی بابا
«و میدونم خودت هم همین رو میخوای.»
و فکر میکنم اگه بازی نمیکنی
حتماً واقعاً صلاح رو در این میبینی
و اگه من بتونم این رو درک کنم، «کِلی» هم درک میکنه
«تعطیلی به خاطرِ رفقا؟»
«تعطیلی به خاطرِ رفقا؟» چه مرگته آخه؟
مامان، من دارم توی زندان میپوسم
زندان! اونوقت تو شرکتِ من رو میبخشی بره؟
اوه. شرکتِ «ما»
این غیرقابل بخششه. کار درست همین بود
گند بزنن به کار درست! من توی زندانم
اون آدمها به من باور داشتن مامان
منم بهت باور داشتم
ببین به کجا رسوندم
چند روز تنها گذاشتمت و دوباره شدی
همون دختر احمقی که
دنبالِ قلبش میره
من هیچوقت از اون نسخهی تو خوشم نیومده
هیچوقت هم خوشم نمیاد
دیگه نیا ملاقاتم
سلام «نیت». چه خبر مرد؟
هیچی، راستش همین الان از پیش «کِلی» میام
میخواستم دربارهی مستند باهاش حرف بزنم
موضوعِ «بعدش چی میشه» انگار به اون هم میخوره
چیزی دربارهی بازنشستگیِ من که نگفتی، ها؟
نه، حدس زدم هنوز بهش نگفته باشی
چطور مگه؟ «جیمی» میگه تو از مسائل فرار میکنی
حتماً باید پلیاستیشنِ این بچه رو ازش بگیرم
خب، اگه گرفتی، شاید این به دردش بخوره
اوه، پدرم تمام عمرش طرفدار تیمِ «پایریتس» بود
وقتی بچه بودم این دستکش رو بهم داد
و گفت که یه زمانی مالِ «روبرتو کلمنته» بوده
لابد از اینکه من بازیکنِ خیلی بدی بودم حسابی حرص خورده
فکر کردم شاید «جیمی» ازش خوشش بیاد
مطمئنی رفیق؟
این احتمالاً کلی پول میارزه
آره، ولی وقتی «جیمی» حرفهای بشه، خیلی بیشتر میارزه
تازه، این دستکش باید دستِ
کسی باشه که عاشق این بازیه
من که همهش تهِ زمین وایمیستادم و دنبال پروانهها میکردم
باور کن، خودِ دستکش هم به کاری که دارم میکنم احترام میذاره
مطمئنم همینطوره
لابد به این که با
یه کیفِ زنونه آوردیش اینجا، احترام نمیذاره
این کیفِ مَرده. آره، تو گفتی و ما هم باور کردیم
فقط دستکش رو بگیر رفیق. مطمئنم عاشقش میشه
ممنون. اوه، و در مورد
در مورد مستندت
بهتره روی «ماوث» هم فکر کنی
در مورد کسی حرف بزن که داره از نو شروع میکنه
ممنون. حتماً. با «کِلی» موفق باشی
ممنون. راستی، واقعاً کیفِ مَرده
اوه، منظورت اون ساکِ زنونهست؟
خب، خب
هی، اینو ببین
زخمِ ورود گلوله سمت راست، زخم خروج سمت راست
پیوند کلیه در سمت راست
قوی
درسته
کارم تمومه
خبر رسیده که امروز میری خونه
آره، فکر کنم. خب، من هواتو دارم رفیق
میدونم، ولی نباید اینجا باشی
باید بری اردو مرد. تو قرارداد داری
یه قرارداد جدید و عالی داری
و حالا که حرفش شد، من... اه
No comments yet. Be the first to leave one.