De eerste 200 regels.
سلام، مارتین. هِی، دَف.
اون چیه؟
اوه، اینم گهوارهی قدیمی فریزیر و نایلزه.
از انباری براتون آوردمش بیرون. یه کم لق میزنه.
نه، فقط یه کم وزن میخواد که تعادلش برقرار شه.
یه بچه بذارید توش درست میشه.
اوه!
تو که نمیخوای بچهی منو بذاری تو اون تلهی مرگ!
راستی، اسلحهت رو از انباری آوردی بیرون همونطور که قول دادی؟
دارم بهش میرسم.
چی؟
هنوز اون اسلحه اینجاست؟ اوه، خدای من.
دو سال پیش بهت گفتم از شرش خلاص شی. گفتی خلاص شدی.
نگو که هنوز تو کمدته. نه. زیر تختم تو یه جعبه کفشه.
خب، من نمیخوام تو آپارتمانم باشه.
باشه. امروز میره انباری.
نمیدونم چیکار کنیم اگه یه سارق بزنه بالا.
میتونید گولش بزنید بیاد تو اون گهواره.
خیلی دیر بیدار شدی. هوم؟ آره.
اوه، خب، داشتم یه خواب خیلی آشفته میدیدم.
داشتم از یه آتشفشان بالا میرفتم که به جای گدازه، یخ پرت میکرد.
یه آتشفشان یخی. فریزیر: آره.
یعنی چی میتونه باشه؟ اوه، این چیه؟
لیلیث: سلام، لیلیث هستم.
اوه، خب.
ما قرار بود صبحونه بخوریم. شما اینجا نیستی.
و از اونجایی که نمیدونم دیر کردی یا تصادف وحشتناکی داشتی،
نمیتونم یک واکنش عاطفی مناسب نشون بدم.
پس لطفاً بهم زنگ بزن.
ممنون. - اوه، لعنتی. کلاً فراموش کردم.
لیلیث تو شهره برای یه کنفرانس یه روزه.
باید ناهارم رو کنسل کنم که ببینمش.
نمیتونی دفعه بعد ببینیش؟ نه، ناراحت میشه.
و البته که دوباره بازش میکنه،
دفعهی بعد که یه برگ برندهی عاطفی بخواد. اوه!
شاید بتونم گولش بزنم که خودش ناهار رو کنسل کنه.
به جای بازی درآوردن، چرا باهاش حرف نمیزنی؟
وقتی ازدواج کرده بودیم سعی کردم حرف بزنم. تو بازی بهتر بودیم.
سلام، لیلیث. فریزیر هستم. وای، خیلی متأسفم.
داشتم میاومدم صبحونه بخورم
که برای اینکه به یه پامرانین نزنم، منحرف شدم
و رفتم روی جدول و لاستیکم پنچر شد.
باشه، خب، شاید بتونی برای ناهار بیای اینجا.
اون نمیآد. نمیآد.
باشه پس.
باشه، حدود یک میبینمت اینجا. باشه.
لعنتی. اومده بازی کنه.
هِی. اوم. سلام.
هِی، نایلز. نایلز: اوه، هِی، بابا.
میخوای با ما ناهار بخوری؟ داریم یه جای اندونزیایی رو امتحان میکنیم.
به خاطر بشنگک داگینگش معروفه.
کاش میشد، ولی به فریزیر قول دادم تا وقتی از دندانپزشکی برگرده بمونم.
اوه، خب، ما هم کنارت میمونیم.
چرا نیاز داشت اینجا باشی؟
داره برای لیلیث ناهار درست میکنه.
و ما هم رفتیم.
خیلی دیره.
تو نباید در رو باز کنی؟ تو نزدیکتری.
من اینجا زندگی نمیکنم. مهم نیست. تو خانوادهای.
دَف هم همینطور. اوه، نه، تو نمیتونی.
لیلیث: شاید اگه یه کلید بهم میدادی خودم میتونستم بیام تو.
هِی، لیلیث. بابت معطلی متأسفم.
ولی فریزیر هر لحظه ممکنه از دندانپزشکی برگرده.
اوه، باشه. اینجوری فرصت میکنیم گپی بزنیم.
دَفنه، نایلز، تبریک میگم
برای آمیزش موفقیتآمیز مواد ژنتیکیتون.
ممنون.
جنسیتش رو میدونید؟
مگه میدونیم؟ خب، اینجوری بود که حامله شدیم. ها.
نه، میخوایم سوپرایز باشه. اوه.
لطفاً بنشینید. ممنون.
خب، اگه بخوام جنسیت رو حدس بزنم،
و معمولاً حدود نصف مواقع درست میگم،
البته دارم شوخی میکنم. اوه، ها ها.
میگفتم که پسره.
اوه، چی باعث میشه اینو بگید؟
خب، خیلی غیرعلمیه،
اما زنهای پا به سن گذاشته معمولاً به این موارد اشاره میکنن: پهن شدن دماغتون،
نامتقارن بودن سینههاتون،
و موهای زبر و مشکی روی پاهاتون.
جالبه.
پس اون جعبه کفش زیر تختتونه؟
ببخشید.
بله؟
بله، فریزیر.
اوه، متأسفم اینو میشنوم.
چی بشنوی؟ اون هنوز میاد، مگه نه؟
بله، باشه، باشه. پس میبینمت. خداحافظ.
فریزیر نمیتونه بیاد. مارتین: اوه.
خب، اگه هنوز ناهار میخواید، من کوفته گوشت مونده دارم که یا امروز میخوریمش یا هیچ وقت.
ممنون، ولی من چیزی تو کنفرانس میخورم.
امروز یه سخنرانی درباره بولیمیا هست.
و شرط میبندم اون یکی از سالنهای سخنرانی هست که بیرونش دستگاه تنقلات داره.
از دیدنتون خوشحال شدم.
خداحافظ. خداحافظ.
شنیدی در موردم چی گفت؟
آره. که دماغ پهنی دارم،
سینههای نامتقارن و پاهای زبر.
یعنی واقعاً انقدر بَدن؟
نه، اونقدر هم بد نیستن.
شاید یه کم کج و کوله باشه
ولی خب، با یه ژاکت ضخیم نمیشه
من داشتم راجع به پاهام حرف میزدم
ناهار بیخیال. فقط یه ساندویچ درست میکنم.
اوه، نه، نه، هی، پس من چی؟
دَفنی: اوه، یه موز بخور. نایلز: اوه.
خدای من، اون چی بود؟
فکر کنم موز شلیک شد.
تفنگمو انداختی زمین. حال همه خوبه؟
دَفنی، حالت خوبه؟ آره.
بابا، تو خوبی؟ من خوبم. اینو نمیفهمم.
فکر کردم ضامنش روش بود.
اوه خدای من، صندلی فریزر رو سوراخ کرد.
و سر مجسمه رو از جاش کند.
ببین با شومینه چی کار کرد. مارتین: اوه، نه.
فریزر منو میکشه. واسه همینه که بهت میگفتم
که اون کوفتی رو بذاری تو انبار.
نایلز بود که انداختش از رو میز.
اوه، تصادفی بود چون یه موز سمتم پرت شد.
به تو پرت شد، نه به سمتت.
و تو باید بلد باشی چطور یه موز رو بگیری.
من دیگه این بحثو نمیکنم.
اگه فریزر اینو ببینه، دیگه دست از سرم برنمیداره.
باید کمک کنی اوضاع رو درست کنیم قبل از اینکه برگرده خونه.
بیخیال. خودت تنها باش. اوه، آره؟
اگه بیرونم کنه، میام پیش تو زندگی میکنم.
باشه، پس نقشه چیه؟
تو شروع کن به مبلسازا زنگ زدن.
نایلز، یه کم بتونه برام بیار.
میبینم میتونم با چسب قطرهای سرشو دوباره بچسبونم یا نه.
بابا، بابا، بتونه چیه؟
خلاصه سرتو درد نیارم، شش ماه نگذشته میگه من خیلی استرسیام.
من؟
وای، نمیدونم چی بهت بگم، لیل.
لیلیث. اسم من لیلیثه.
اوه.
پیجرمه.
اوه، لعنتی، تو کنفرانس به من نیاز دارن.
باشه، ولی گوش کن، همه ما تجربههای بد تو قرار گذاشتن داریم، پس ناامید نشو.
برو بیرون. خوش بگذرون.
با آدمها آشنا شو.
حق با توئه.
ممنون، نانسی.
تو یه رفیق واقعی هستی.
و بهترین متخصص تو احساس گناه بازماندگی و درد اندام خیالی تو این حرفه.
ببخشید. ببخشید.
راز؟ راز؟ بله؟
سلام. اوه، سلام، لیلیث.
اینجا تو شهر چی کار میکنی؟ من برای یه کنفرانس اومدم.
و قرار بود اینجا با فریزر قهوه بخورم.
ولی باید برم. بهش بگو بعداً زنگ میزنم بهش.
حتما. مشکلی نیست. خداحافظ. ممنون.
برای پارکومتر پول خرد دارید؟
فقط اگه چیزی بخرید. ترو خدا، وقت ندارم.
مامور جریمه داره میاد. متاسفم، نمیتونم این کارو بکنم.
خب، یکی زیاد انعامشو نمیخواد.
شما چیزی سفارش ندادید.
منظورم انعام دیروز بود. فریزر: سلام، راز.
هی، فریزر. اوه، اِم، لیلیث باید میرفت.
اوه، لعنتی. دوباره؟
میتونم کمکتون کنم؟ فریزر و نانسی: بله.
من میخواستم... اوه، خیلی متاسفم.
بفرمایید. اشکالی نداره.
نه، اصرار میکنم. بعد از شما. اوه، با هم میریم.
شما چی میخورید؟ باشه. اِم، یه ماکیاتو. برای اینجا.
یه ماکیاتو برای اینجا و یه موکا والنسیا برای بیرون، لطفا.
مرد ماکیاتو. آه، هوم.
زیاد از اینها نمیبینیم.
نه، نه، ما یک— یک گونه نادر هستیم.
ساده و سرسخت.
یه ذره جوز هندی هم روش، درسته؟ فقط یه پاشیدن کوچیک، بله.
اولین باره اینجا میاید؟ آره.
من برای کار اومدم شهر. اولین باره سیاتلم.
خب، پس این شما رو مستحق یه نوشیدنی رایگان میکنه.
اینا مهمون من. خب، ممنونم.
بگید ببینم...
خانم ماکیاتو هم وجود داره؟
هه، نه. هه.
شاید یه کم عجیب به نظر بیاد.
مایلید با یکی از دوستای من یه نوشیدنی بخورید؟
فکر میکنم واقعاً از هم خوشتون بیاد.
اوه، به نظر جالب میاد.
من برای یه جلسه دیرم شده ولی اگه پایهاید...
بذارید بگیم ساعت ۷ تو میخانه مارینا؟
و اگه نظرتون عوض شد، این شماره منه.
بسیار خب. ها ها.
راز، تا حالا شده بری قرار...
با کسی که اسمشو نمیدونستی؟
اوه، ترو خدا. من با آدمایی از خواب بیدار شدم که اسمشونو نمیدونستم.
یه کاپوچینو، لطفا.
چی شده؟ خب، من تازه یه زنی رو دیدم...
که برای کار اومده شهر.
ازم خواست که به یکی از دوستاش ملحق بشم.
برای یه نوشیدنی تو میخانه مارینا. اوه.
خب، میدونی، هیچ دوستی وجود نداره. هوم؟
زنی که دیدی، همون زنیه که داری ملاقات میکنی.
اوه، منم همین فکر رو کردم. فقط تعجب میکنم چرا اسمشو بهم نداد.
خب، وقتی برای کار اومدی شهر و با یه غریبه آشنا میشی...
اسم نگفتن یه رویه معموله.
مطمئن نیستم که این چیزی باشه که بخوای به دونستنش اعتراف کنی، راز.
No comments yet. Be the first to leave one.