Miracle

Miracle

Download Farsi Persian ondertitel

Seizoen 1

Release informatie

Miracle S01E01 Terminal Logic 720p ANGL WEB-DL AAC2 0 H 264-FFG
Een commentaar door warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 1 قسمت 1 Miracle 2025 زیرنویس فارسی سریال

Tags

webdl
Gepubliceerd op: 2026-01-29
Downloads: 8
Slechthorend: No

Voorbeeld van Farsi Persian ondertiteling

De eerste 187 regels.

گیج‌کننده‌ترین اتفاق کل زندگیم بود

واقعاً فریاد زدم: خدایا، چرا من؟

تنها امیدم معجزه‌ست، و نمی‌دونم اصلاً خدا معجزه می‌کنه یا نه

اما باید بفهمم

زندگی با سرعت می‌گذره

مشغول ساختن زندگی می‌شیم و با تمام وجود ازش محافظت می‌کنیم

کنترل رو به دست می‌گیریم، یا حداقل تلاشمون رو می‌کنیم

اما فقط یه لحظه کافیه تا اون حسِ

کنترلِ شکننده، مثل دود هوا بشه و بره

جاش براون استاد علوم اعصاب بود

آینده‌ای درخشان و خانواده‌ای که در حال شکل‌گیری بود، توی مشتش بودن

تا اینکه یه شب، همه‌چیز رو برای همیشه تغییر داد

چیزی که جاش بعد از اون فاجعه نمی‌دونست، این بود که رازی در میونه؛

رازی که قدرت این رو داشت که واقعاً دنیا رو تغییر بده

غیرقابل پیش‌بینی. فراتر از منطق

این داستان واقعی و الهام‌بخش جاش براونه

من بر گریلس هستم، و این «معجزه» است

من جاشوا براون هستم. استادِ

علوم روان‌شناسی و مغز در دانشگاه ایندیانا

دکترای من در زمینه سیستم‌های شناختی و عصبی هست

کارهای زیادی در زمینه ترکیبی از تصویربرداری

عملکردی مغز و مدل‌سازی عصبی محاسباتی انجام می‌دم

و سعی می‌کنم بفهمم بخش‌های مختلفِ

مغز چطور فعالیت می‌کنن و چطوری با هم در تعامل هستن

همسرم لیسانس، فوق‌لیسانس و دکترای خودش رو از هاروارد گرفته

اون فوق‌العاده باهوشه. اصلاً دلت نمی‌خواد باهاش بحث کنی، باور کن

نام من کندی براون هست و من

استاد مطالعات ادیان در دانشگاه ایندیانا هستم

با من همراه شید برای خوش‌آمدگویی به کندی براون... به دکتر براون. - دکتر کندی براون

اون متخصص تمام مسائل مربوط به مطالعات مذهبی، ادبیات و فرهنگه

ما در دوران تحصیلات تکمیلی در کمبریجِ ماساچوست با هم آشنا شدیم

هر دو در سال ۲۰۰۰ دکترامون رو تموم کردیم

پس ما یه جورایی یه خانواده‌ کتاب‌خون و علمی هستیم

آقای و خانم جاش براون

سالم بود. محقق دوره فوق‌دکترا بودم ۳۰

در دانشگاه واشینگتن در سنت لوئیس

و داشتم از زندگیم لذت می‌بردم. کندی ۹ ماهه باردارِ اولین بچه‌مون بود

برای همین، لحظه‌شماری می‌کردیم که ظرف چند روز آینده پدر و مادر بشیم

و یه شب در اوایل اوت ۲۰۰۳، طبق معمول رفتم که بخوابم

حدود ساعت ۳:۳۰ صبح بود که یهو

اصلاً جواب نمی‌داد. انگار نه بیدار بود، نه خواب

یه جای کار واقعاً می‌لنگید. دهنش شروع کرد به کف کردن

اورژانس گفت: «تشنج کردی. باید ببریمت اورژانس.»

این گیج‌کننده‌ترین اتفاق کل زندگیم بود

کلی آزمایش خون گرفتن و بعدش از سرم سی‌تی‌اسکن گرفتن

و در همین حین، درد زایمان کندی شروع شد

و اولین بچه‌مون رو به دنیا آورد

زمانی که اون داشت توی بیمارستان دوران نقاهت بعد از سزارین رو می‌گذروند

منم توی همون بیمارستان داشتم از سرم ام‌آر‌آی می‌گرفتم

وقتی دخترم حدوداً دو هفته و نیمه بود

تازه جواب بخش رادیولوژی رو گرفته بودم

همون‌طور که توی پارکینگ بیمارستان، داخل ماشینم نشسته بودم، خوندمشون

تومور مغزی داشتم

چرا؟

واقعاً فریاد زدم: خدایا، چرا من؟

من دانشمند علوم اعصابم

برای همین وقتی بهم می‌گی تومور مغزی دارم

می‌دونم معنیش چیه. یعنی در واقع حکم مرگ

قراره همسرم بیوه بشه؟

قراره دخترم بی‌پدر بشه؟

تهش اینه؟

من با کاترینا دراز کشیده بودم که

عزیزم، خوبی؟

آره، خوبم

چی شده؟

و بعد شروع کرد به گفتن خبرهای توی گزارش

چند لحظه طول کشید تا بفهمم چی شده

راستش هول نکردم، که خب اصلاً شبیه رفتارهای همیشگی من نبود

فقط می‌دونستم و ایمان داشتم که خدا هوامون رو داره

یادمه با خودم فکر می‌کردم حاضرم هر بهایی رو بدم تا فقط یک دقیقه

بدون اون حس ترس و وحشتِ مرگ تا چند سالِ آینده، زندگی کنم

یک وضعیت شکنجه روانی مداوم بود

و مستأصل شده بودم

گلیوماها معمولاً رشدشون رو آروم شروع می‌کنن و به مرور زمان

به تومورهای گرید بالاتر تبدیل می‌شن که خیلی تهاجمی‌تر رشد می‌کنن

و معمولاً ظرف چند ماه بیمار رو از پا درمیارن

جراحی یا پرتو‌درمانی فایده چندانی نداشت

تحقیقات نشون می‌داد که از نظر آماری، طول عمر رو زیاد نمی‌کنه

جراح مغز و اعصاب گفت: «می‌تونیم نمونه‌برداری کنیم،»

«اما این احتمال وجود داره که موقع نمونه‌برداری،»

«به رگ خونی نزدیکی آسیب بزنیم و باعث پارگی و مرگت بشه.»

مزایا و خطراتش با هم نمی‌خوند

هردومون توی اون وضعیت شوک، سعی کردیم بفهمیم که آیا هیچ امیدی هست یا نه

و اگه پزشکی واقعاً نمی‌تونه امیدی بده، پس آیا چیزی فراتر از اون وجود داره؟

ما هر دو در کلیساهایی بزرگ شده بودیم که به روایت‌های کتاب مقدس ایمان داشتیم؛

روایت‌هایی از عیسی که بیمارها رو شفا می‌داد

اما خودمون هیچ‌وقت این رو از نزدیک ندیده بودیم

تنها امید من معجزه‌ست

و نمی‌دونم آیا معجزه واقعاً اتفاق می‌افته یا نه

نمی‌دونم خدا معجزه می‌کنه یا نه، اما باید بفهمم

از دوستامون پرسیدیم: «کجا...»

«داره معجزه اتفاق می‌افته و من کجا می‌تونم برم تا شفا بگیرم؟»

اون سوال باعث شد ۵۰۰۰ مایل سفر جاده‌ای بریم

چون دنبال گروه‌هایی می‌گشتیم که مردم توش برای شفا دعا می‌کردن

و گزارش می‌دادن که آدما شفا پیدا کردن

«با گوش چپم کاملاً می‌شنوم. دیگه لازم نیست تظاهر کنم.»

ما کل آمریکا رو زیر پا گذاشتیم و هر جا که

شنیده بودیم معجزه‌ای در حال وقوعه، می‌رفتیم

به این جلسات می‌رفتیم و آدم‌هایی رو می‌دیدیم که

می‌گفتن: «وای، سال‌ها دردِ مداوم و وحشتناکی داشتم.»

«۱۴ سال این درد رو داشتم.»

سال ۱۴

«و همین‌طوری غیب شد.»

افرادی که می‌گفتن: «آره، از یه تصادف، یه پلاتین توی دستم دارم.»

و همون‌طور که نگاه می‌کردم، با تعجب می‌گفتن:

«وای، دیگه اون پلاتین رو حس نمی‌کنم و دستم درد نمی‌کنه...»

«و می‌تونم جوری خمش کنم که قبلاً نمی‌تونستم.»

واقعاً دلم می‌خواد عکس‌های رادیولوژیِ قبل و بعدش رو

ببینم، چون باورش برام سخته

اون موقع بود که با خودم فکر کردم:

«یه خبری اینجا هست و من نمی‌دونم چیه.»

می‌خوام بفهمم، چون تا حدی می‌خوام بدونم آیا این می‌تونه به منم کمک کنه یا نه

اون بارها تحت دعای شفا قرار گرفت

اغلب وقتی براش دعا می‌کردن، چیز خیلی قدرتمندی رو توی بدنش حس می‌کرد

بدنش می‌لرزید. گاهی گریه می‌کرد، گاهی می‌خندید

زمان‌هایی بود که خیلی آروم به نظر می‌رسید

و زمان‌هایی هم بود که انگار بهش برق وصل کردن

این چیزی بود که تا حالا در هیچ‌کس ندیده بودم؛

و قطعاً نه در شوهرِ به‌شدت علمیِ خودم

سه ماه بعد از شروع این سفر

وقتش بود که جاش یه ام‌آر‌آیِ مجدد برای پیگیری بده

و واقعاً خیلی امیدوار بودیم که اون شفا پیدا کرده باشه

ببینیم اینجا چی داریم

تغییری در این بازه زمانی دیده نمی‌شه

اما وقتی گزارش رو خوند، اوضاع دقیقاً مثل همیشه بد بود

ما واقعاً نقشه دومی نداشتیم

برای همین تصمیم گرفتیم دلمون رو بزنیم به دریا

یا جاش شفا پیدا می‌کرد یا در راهِ تلاش برای اون، می‌مرد

پس دوباره به دنبال دعا رفتیم

داستان‌هایی درباره این سفرها به

کشورهای مختلف می‌شنیدیم که اونجا برای شفا دعا می‌کردن

و می‌گفتن که مدام شاهد وقوع معجزه هستن

می‌خوام برم جایی که اون شفاها داره اتفاق می‌افته

چون هنوزم به شفای این تومور مغزی نیاز دارم

فکر کنم اون سال حدود ۵۰ هزار مایل پرواز کردم

فقط برای اینکه هر جایی که می‌تونستم برم تا معجزه رو پیدا کنم

و توی یکی از این جلسات گفتن:

«ما قراره به کوبا بریم و اونجا موعظه کنیم و برای مردم دعا کنیم،»

«و خدا قراره معجزه کنه.»

و یادمه با خودم فکر کردم:

«خیلی عالی به نظر می‌رسه، اما رفتن به کوبا به همین سادگی‌ها هم نیست.»

ما به هاوانا پرواز کردیم و همون‌جا بود که برای اولین بار با داگ جانسون آشنا شدم

اولین برداشتت از جاش چی بود؟

یه خرخونِ علمی

داگ همیشه پرانرژی و آماده‌ بود

من آدمِ پرشوری هستم و می‌گم: «ایول خدا!»

و اون یه جورایی روشن‌فکرِ محافظه‌کار و یه خرخونِ مثبت بود

اون شبِ خاص، کاری برای انجام دادن نداشتیم

چون کمونیست‌ها تمام مراسمات ما رو تعطیل کرده بودن

همین‌طوری پرسه زدیم و یه کلیسای اتفاقی توی هاوانای قدیم پیدا کردیم

من و داگ داشتیم با مردم دعا می‌کردیم که یه زن اومد جلو و گفت:

«چند ساله که نابینا هستم.»

من دستم رو گذاشتم روی شونه‌اش، داگ هم دستش رو گذاشت روی اون یکی شونه‌اش

و شروع کردم به دعا کردن

گفتم: «عیسی.» حتی کلمه عیسی رو تموم نکرده بودم

که یهو انگار

دستم رو زده بودم به یه سیمِ لختِ برق

داگ هم دقیقاً همین حس رو داشت

بعد اون زن فریاد زد: «می‌تونم ببینم!»

اون موقع هم‌سفرهام گفتن:

«خب، می‌دونی، این هفته خوبی بود،»

«اما معجزه‌ها توی برزیل خیلی قوی‌ترن.»

معلوم شد که داگ هم توی اون سفر هست

و یه شبِ خاص، جلسه‌ای داشتیم که

توی یه استادیوم فوتبالِ روباز برگزار می‌شد

یه بچه نُه ساله توی صف اومد جلو

چشماش یه جورایی خاکستری‌رنگ بود

و گفت: «هیچی نمی‌تونم ببینم، هیچی.» پس ما شروع کردیم به دعا کردن

و یهو شروع کرد به پلک زدن، و ما داشتیم دعا می‌کردیم

ناگهان کم‌کم سفیدی چشماش رو دیدیم

و اون با تعجب به بالا نگاه کرد

گفت: «آره، نورها رو می‌بینم.» اونجا پنج تا دکلِ بزرگِ نورِ استادیوم بود

پرسیدم: «خب، چند تا نور می‌بینی؟» و اون گفت: «پنج تا.»

«اما می‌تونی انگشتای من رو ببینی؟» گفت: «نه.»

پس چند دقیقه دیگه دعا کردیم

و اون شروع کرد به شمردن انگشتای من

اما فقط اگه درست جلوی صورتش نگهشون می‌داشتم

پس به دعا ادامه دادیم

و بعد از مدتی، می‌تونست انگشتا رو از فاصله ۵ یا ۱۰ فوتی بشمره

اون رفت کنار و نفر بعدی توی صف

برادر کوچیکترش بود که اونم نابینا بود

همون دعاها، و همون اتفاق افتاد

داشتم می‌خندیدم، گریه می‌کردم، زار می‌زدم. می‌گفتم: «خدای من، انجیل راسته!»

«هللویا! کتاب مقدس واقعاً راسته! خدا معجزه می‌کنه!»

این‌طوری حرف زدن درباره‌اش سورئال به نظر می‌رسه، اما واقعاً همین‌طور بود

واقعاً این‌طوری بود که یکی می‌اومد جلو، براش دعا می‌کردی

و اون می‌گفت: «وای، دردم رفت!»

Miracle subtitles in other languages

Opmerkingen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left