Miracle

Miracle

Download Farsi Persian ondertitel

Seizoen 1

Release informatie

Miracle S01E03 Beyond All Limits 720p ANGL WEB-DL AAC2 0 H 264-FFG
Een commentaar door warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 1 قسمت 3 Miracle 2025 زیرنویس فارسی سریال

Tags

webdl
Gepubliceerd op: 2026-01-29
Downloads: 17
Slechthorend: No

Voorbeeld van Farsi Persian ondertiteling

De eerste 200 regels.

تو زندگی‌ام با چیزهای خیلی کمی روبرو شده بودم که نتونم از پسشون بربیام

داشتم برای زندگیم می‌جنگیدم

سال جهنم، و همه‌چیز توی یه لحظه عوض شد ۱۴

توی حرفه‌ای‌ها می‌بینمت

درد یکی از قدرتمندترین نیروهای روی زمینه

بدن‌ها رو در هم می‌شکنه

می‌تونه ذهن رو داغون کنه

گاهی می‌تونه روحمون رو در هم بشکنه و آزادی و خانواده رو از آدم بگیره

و گاهی حتی خودِ میل به زندگی رو

چی میشه وقتی علم پزشکی دیگه جوابی نداره

و مجبوری سوالات عمیق‌تری بپرسی؟

خدایا، هنوز اونجایی؟

و اگه هستی، می‌تونی کمکم کنی؟

این داستان زنیه که دنبال رویاهاش بود، اما به جاش با یه کابوس روبرو شد

زنی که توی خلاء، دعاهاشو زمزمه می‌کرد

کسی که توی تاریکی فریاد می‌زد و حاضر نشد از ایمانش دست بکشه

کاملاً واقعی و عمیقاً انسانی؛ این داستان "جوآن مودی" است

من "بر گریلز" هستم و این "معجزه" است

من نوازنده، خواننده و ترانه‌سرا بودم

توی یکی از جشن‌های انتشار آلبومم

فقط یادمه دیدم این سه تا مرد دارن می‌آن تو

احتمالاً یکی از خوش‌قیافه‌ترین مردهایی بود که تا حالا دیده بودم

و با خودم گفتم، آره، خودِ خودشه

خیلی سطحی به نظر می‌رسه

خیلی ممنون

مرسی

دوستش گفت: «دلم می‌خواد با اون دختره قرار بذارم.»

و مایک گفت: «با دخترهایی مثل اون قرار نمی‌ذارن...»

«با دخترهایی مثل اون ازدواج می‌کنن.»

بعد از اینکه دیدمش و شناختمش

فکر کردم مهربون‌ترین مردیه که تا حالا دیدم

یه روز گفت: «خب، واقعاً می‌خوام باهات ازدواج کنم.»

اون عشق زندگی منه

در واقع، نیمی از عمرم رو با تو شناختم

یه جورایی ترسناکه

پس دیگه حسابی پیر شدیم

تمام فکرم این بود که به هرچیزی که می‌تونم تبدیل بشم

و اسم گروهم "بیگ بنگ ۲" بود

کل جزیره رو گشته بودیم

کار می‌کردم و کار می‌کردم و کار می‌کردم

کسب‌وکار ورزش‌درمانی خودم رو داشتم

توی ژاپن یه برنامه رادیویی داشتم

هر سه تا شغل رو همزمان انجام می‌دادم

عاشق زندگیم بودم

سرشار از شور زندگی بودم

و فکر می‌کردم کاری نیست که نتونم انجام بدم

رویای داشتن یه خونه رو داشتیم

رویای یه زندگی رو داشتیم که بتونم توش همچنان بنویسم و موزیک کار کنم

و فکر کنم هدف بزرگمون تو زندگی این بود که حداقل دو تا بچه داشته باشیم

مایک؟

چی می‌گی؟

هردومون می‌خواستیم این بچه به بهترین شکل تربیت بشه

خیلی هیجان‌زده بودیم

به مامانم گفتم می‌خوام زایمان طبیعی داشته باشم

اونم بهم خندید

و گفت: «توی خانواده ما دهانه رحم هیچ‌کس باز نمی‌شه.»

«نمی‌تونی این کار رو بکنی.»

منم گفتم: «خب، من انجامش می‌دم چون بدنم از پس هر کاری برمیاد.»

خلاصه با روحیه عالی رفتم برای زایمان، بزن بریم

بریم

خب

انقباض‌ها خیلی به هم نزدیک شدن

فقط بهم پنج، چهار دقیقه وقت بدین، تقریباً تمومه

تا اینجای کار نصف روز گذشته بود

هیچی جواب نمی‌داد

و اوضاع بد بود

من رو به دستگاه وصل کردن و گفتن: «این عجیبه.»

«انقباض‌هات خیلی شدیده اما دهانه رحم اصلاً باز نمی‌شه.»

یالا "جو"

می‌تونی

از پسش برمیای

این وضعیت چند روز ادامه پیدا کرد

مدام می‌گفتن یه جای کار طبیعی نیست

تا حالا با چیزهای خیلی کمی روبرو شده بودم

که توی زندگیم نتونم توشون پیروز بشم

یه دکتر کشیک داشتم که حاضر نمی‌شد بیاد بیمارستان

پرستارها کاری از دستشون برنمی‌اومد

بهشون التماس می‌کردم که بچه رو بیارن بیرون

و پرستارها هم گریه می‌کردن

شوهرم گریه می‌کرد. همه گریه می‌کردن

و اونا می‌گفتن: «نمی‌تونیم.»

بالاخره دکتر اومد و دستور داد مانیتور ضربان قلب جنین رو وصل کنن

بعدش دیگه همه‌چیز بهم ریخت

ضربان قلب پسرم داشت به شدت افت می‌کرد

بچه دچار زجر جنینی شد

همه وحشت کردن

آماده‌اش کنید برای سزارین

ساعت ۹۱ بود

بیا اینجا عزیزم

یادمه با خودم فکر کردم: «خدا رو شکر که زنده‌ای.»

می‌دونی، وقتی برای اولین بار بچه‌ت رو می‌بینی

با خودت می‌گی: «آه، پس تو اینجایی.»

انگاری همیشه می‌شناختمت

فکر کردم: «خیلی وقت بود منتظرت بودم و قراره عالی بشه.»

از قبل توی ذهنم تصمیم گرفته بودم که حالم خوب بشه

وقتی از بیمارستان اومدیم خونه، درد لگنی وحشتناکی داشتم

برگشتم پیش دکترم و اون گفت: «خب، فکر کنم فقط به خاطر جراحیه.»

«یه کم "ویکودین" برات می‌نویسم.»

خلاصه "ویکودین" خوردم و حدود چهار هفته بعد از اون

دردم بدتر از قبل شده بود

شش هفته گذشت و هیچ بهتر نشدم

حتی نمی‌تونستم بشینم یا بایستم

این شروعِ سفری بود که از سال ۱۹۹۹ شروع شد؛

زمانی که دکترها حدس می‌زدن علت درد لگن من چیه

دردی که ۲۴ ساعته و هفت روز هفته همراه بود

انگار یکی با شمشیر درست بالای مثانه‌ام رو سوراخ کرده باشه

حس می‌کردم تمام اعضای بدنم دارن می‌ریزن بیرون

و نمی‌تونستم از پسرم مراقبت کنم

و بعدش نسبت به دوستام احساس گناه می‌کردم

که آره، دوستام مجبور بودن ازم پرستاری کنن

مامانم و مادرشوهرم مدام می‌اومدن و نوبتی پیشم می‌موندن

واقعاً سخت بود

همیشه دلم می‌خواست یه مامانِ باحال باشم

پسرم تو اون زمان پنج و نیم یا شش سالش بود

تمام توانم، ذره‌ذره انرژی‌ای که هر روز داشتم رو برای اون می‌گذاشتم

نقش بازی می‌کردم، صدام رو عوض می‌کردم، بهش یاد می‌دادم

خسته‌کننده‌ترین بخش این بود که نمی‌تونستم

پسرم رو به جاهایی که دلم می‌خواست ببرم

اون عادت کرده بود من رو توی درد ببینه، اما سعی می‌کردم زندگیم رو

دور اون بچرخونم تا زندگی اون به خاطر من آسیب نبینه

چطوری می‌تونستم مثل یه مادر کارهای عادی رو انجام بدم؟

این برام مثل یه بازی شد، چون دیگه به خودم فکر نمی‌کردم

و بیشتر به "پارکر"، "ایزی" و "کیان" فکر می‌کردم

و "کیان". این عکس "کیان" وقتی خیلی کوچیک‌تر بود

حتی وقتی "جو" درد داشت، باز هم لبخند قشنگی روی لب‌هاش بود

اگه بتونی کسی رو به دردِ خودت ترجیح بدی و براش وقت بذاری

اون وقت درد میره توی حاشیه و می‌تونی روی عشق ورزیدن تمرکز کنی

و "کیان" برای من دقیقاً همین بود

و بعد یه کلینیکِ دردهای لگنی پیدا کردم

یادمه وقتی اون دکتر رو دیدیم، حتی نمی‌تونستم روی صندلی بشینم

جراحی‌های زیادی انجام داده بودم

اونا هر کاری از دستشون برمی‌اومد کردن، اما هیچ‌کس نمی‌دونه مشکل من چیه

"جوآن"، خیلی متاسفم. متاسفانه خبرهای خوبی برات ندارم

اعصابِ تو در هفت نقطه له شده

در سمت چپ بدنت

و در پنج نقطه هم در سمت راست له شده

توی زایمان‌هایی که پیشرفت نمی‌کنن

وقتی سر بچه توی کانال زایمان گیر می‌کنه

اما فشار برای مدت طولانی ادامه پیدا می‌کنه

این باعث آسیب جدی به عصب "پودندال" می‌شه

و تمام ماهیچه‌هایی که در واقع

تمام اندام‌های داخلی ما رو نگه می‌دارن

این عصب پایین میاد و تمام عملکردهای لگن رو کنترل می‌کنه؛

مثانه، روده‌ها و عملکرد جنسی‌ات رو

تا وقتی من ببینمش، اون توی مرکز UCSF تحت درمان بود

که یکی از پنج مرکز پزشکی برتر دنیاست

بالاخره دلیلی برای دردم پیدا شده بود. پس دیگه حس نمی‌کردم دیوونه‌ام

اما خبر وحشتناکی بود

مثلاً اینکه هیچ درمانی وجود نداره. تازه الان مشکلات مالی هم پیدا کردیم

از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۵، هفت بار جراحی لگن انجام دادم

تمام اندام‌های زنانه‌ام رو از بدنم خارج کردن

هرچی بهم دارو می‌دن کافی نیست

حالا دارم هفت نوع داروی مخدر مختلف مصرف می‌کنم

و بعد میری برای یه جراحی دیگه و با خودت فکر می‌کنی:

«این همون جراحی‌ایه که نجاتم می‌ده.»

و به همه می‌گی: «این دیگه خودشه. این یکی جواب می‌ده.»

و بعد باز هم شکست می‌خورد

"جوآن"، واقعاً متاسفم

دیگه کل ایمانم رو به دکترها از دست دادم

دردِ مزمنش هیچ تسکینی پیدا نمی‌کرد

اون همه چیز رو امتحان کرده بود

دوزهای بالایی از "اکسی‌کانتین" و "کلونوپین" مصرف می‌کرد

فقط برای اینکه بتونه روزش رو شب کنه

مشخص بود که این وضعیت بهای سنگینی براش داشته

دفترهای خاطراتِ خیلی زیادی رو پر کردم

اون‌ها لحظاتی بودن که با تمام وجود به خدا نیاز داشتم

و فقط روی زمین دراز می‌کشیدم

و خداوند همون‌جا به سراغم می‌اومد

فقط داشتم برای زندگیم می‌جنگیدم

شاید باور داشتم خدا می‌تونه شفام بده، اما آیا شفام می‌داد؟ نمی‌دونم

از دست خدا عصبانی بودم، اما به خودم اجازه نمی‌دادم

درست باهاش روبرو بشم. فقط همه‌چیز رو تهِ دلم سرکوب می‌کردم

بعدش یه دیالوگ توی سرم شروع شد: «حتماً مشکل از منه.»

اون‌قدر توی خونه‌ام دارو داشتم

که بارها پیش می‌اومد حس می‌کردم

می‌تونم همه‌ی این شیشه‌ها رو باز کنم و همه‌ی قرص‌ها رو ببلعم

و همه‌چیز رو تموم کنم

اما، آره

فکر می‌کردم زندگیم هیچ ارزشی نداره

می‌رفتم توی وان حموم، داغ‌ترین آب رو باز می‌کردم و گریه می‌کردم

«حتماً کار خیلی بدی انجام دادم...»

«چون این اتفاق برای آدم‌هایی که کارهای خوب می‌کنن نمی‌افته.»

تو فریب خوردی

درد ما رو عوض می‌کنه

شروع می‌کنیم به این فکر که

«من چه مشکلی دارم؟ من یه عیبی دارم. چرا من؟»

«لابد چون آدم بدی‌ام. مگه چیکار کردم که این‌طوری شد؟»

یه صدای خیلی بلند رو توی پس‌زمینه تصور کن

که تمرکز کردن رو خیلی سخت می‌کنه

این درد حواس اون‌ها رو نسبت به بقیه دنیا کاملاً کرخت می‌کنه

واقعاً سخته که از نظر عاطفی بتونی حضور داشته باشی

وقتی کسی چنین درد مزمن شدیدی رو برای مدتی طولانی تحمل می‌کنه

واقعاً امید زیادی باقی نمی‌مونه که یه روزی بهتر بشه

یکی از بدترین بخش‌هاش، احساس ناتوانیه

و اینکه هر کاری کنم، تموم نمی‌شه

وقتی توی چنین وضعیت ناتوانی هستی

ساختار و عملکرد مغزت تغییر می‌کنه

الگوهای فکری‌ای ایجاد می‌کنه که حتی اوضاع رو بدتر هم می‌کنه

این مثل آخرین میخ بر تابوته. وقتی شروع می‌کنی به این فکر که

این وضعیت هیچ‌وقت عوض نمی‌شه، اونجاست که چراغ‌های امید خاموش می‌شن

Miracle subtitles in other languages

Opmerkingen

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left