لومړۍ 31 کرښې.
:بـاسـتـر کـيـتـون در "ژنرال" .محصولي از استوديوي يونايتد آرتيستس
در بهار 1861 قطار شرکت وسترن و اتلانتيک به سرعت .به سمت شهر مرييِتا در ايالت جورجيا ميرفت
... در زندگي عاشق دو چيز بود
،ماشين بخارش
... و
".قلعه نظامي سامتر بمباران شد"
".پس جنگ شروع شد"
بله پدر، ميخوام جز اولين کسايي باشم" ".که براي جنگ اسم نويسي ميکنه
"تو نميخواي اسمتو بنويسي؟"
"اسمت؟"
"جاني گرِي"
"شغل؟"
".مهندس راه آهن شرکت وسترن و اتلانتيک"
اسمشو ننويس. تو جنوب يه مهندس" ".بيشتر از سرباز به درد ميخوره
".شما به کار ما نميياي"
".ويليام براون"
"شغل؟"
".ساقي مشروب فروشي"
".اگه در جنگ شکست خورديد، مقصر من نيستم"
"جاني اسمشو نوشت؟"
".حتي تو صف ثبت نام هم نيومد"
".مايه ننگ جنوبه"
"چرا اسمتو ننوشتي؟"
".نخواستند منو قبول کنند"
.لطفا بهم دروغ نگو" ".تا وقتي يونيفورم نظامي نپوشيدي باهام حرف نزن
.يک سال بعد، در اردوگاه جبهه ايالات شمالي .درست در شمال شاتانوگا
،ژنرال ثاچر همراه با جاسوس ارشدش .کاپيتان اندرسون
من اين خط راه آهنِ مرييتا تا شاتانوگا رو" .مثل کف دست ميشناسم ".با داشتن ده سرباز کاربلد، شکست نميخورم
ما در نقش يک شهروند از ايالت بيطرف کنتاکي" ".به جبهه جنوبيها ملحق ميشيم
در شهر بيگ شانتي، وقتي مسافرين و خدمه" ... مشغول غذا خوردن هستند قطارشونو ميدزديم
و موقع رفتن به شمال، سر راه تمام پلها رو خراب ميکنيم تا دست ارتش جنوبيها ".به تدارکات قطع بشه
No comments yet. Be the first to leave one.