Первые 198 строк.
آنچه گذشت در «وان تری هیل»
نیت، مایک ویلسون
«گوش کن، شنیدم دنبال فرصتی میگردی...»
«تا دوباره بسکتبال بازی کنی.»
«این باحالترین چیزیه که تا حالا دیدم.»
بابا، باید این کار رو بکنی
این اصلاً واسه کمرم خوب نیست
پسر، این واسه کمر هیچکسی خوب نیست
داری برمیگردی خونه؟
فکر کنم هیچوقت واقعاً نرفته بودم
میتونی کمکم کنی یه شنل درست کنم؟
کوئنتین خیلی از مال من خوشش میاد، واسه همین فکر کردم
شاید بتونیم یکی هم واسه اون درست کنیم
«بهم بگو کجا زندگی میکنی»
«چون مطمئنم که توی کارگاه مدرسه نیست.»
توی یه خانواده جایگزین زندگی میکنم
مایل هستی سرپرستی یه بچه رو به عهده بگیری؟
خب، فکر کنم بستگی به شرایطش داشته باشه
تا حالا هیچوقت اتاق شخصی نداشتم
لوک، باید این رو بخونی
خیلی باحاله. «چی؟ کتاب من؟»
نه. یه مقاله است درباره همخونه شدن
نوشته که باید حریم شخصی خودمون رو داشته باشیم
تا این جابهجایی راحتتر انجام بشه
من خیلی جلوتر از توام
اون چیه؟ اوه، قفسِ توئه، خنگول
«فکر کردم به حریم شخصی خودت نیاز داری»
و نگاه کن، تازه یه رختخوابِ کاهی کوچولو هم داره
میدانم چقدر کاه دوست داری. لوک، تمومش کن
یالا. بلند شو. پاشو
اوه پسر، بروک اینجا چه جذاب شده
شاید شما دوتا بتونین از قفس مشترک استفاده کنین، هان؟
چی؟
چی شده؟
جالبه، یادم نمیاد یه ایتالیاییِ دربوداغون سفارش داده باشم
ببخشید این موقع شب مزاحم شدم، اما... خب
امشب مچتون رو موقع خریدن نوشیدنی توی بار گرفتم
«میدونم گواهینامه مال شماست»
اما اون ادعا میکنه که متعلق به شماست
هوم
تو یه دختر ۱۵ ساله داری؟
چقدر گذشته؟ به اندازه کافی نه
ممنون
«خواهش میکنم.» سم؟
میشه فقط فردا صبح سرم داد بزنی؟
واقعاً خستهام
چـ
حتماً هستی
چون بروک دیویس بودن واقعاً طاقتفرساست
دلم واسه آنجی تنگ شده
ماروین؟
میلی، تو توی اوماها چیکار میکنی؟
چی؟
وای خدای من! تو اینجا چیکار میکنی؟
یه خواب وحشتناک دیدم که دور از تو زندگی میکردم
و هر بار که حرف میزدم، یه تکیهکلام مزخرف میگفتم
فقط مسئله اینجاست که خواب نبود
واسه همین از کارم استعفا دادم. دوباره
به خاطر من؟ به خاطر هردومون
بدون تو اوماها فقط سرد و دلگیر بود
الان بهتری؟ الان فقط سردمه
بیا اینجا
ببین، بابا میتونه پرواز کنه. آره، میتونه
وای، نمیدونی چقدر خوشحالم میکنه
که دوباره میبینم بازی میکنی
ممنون عزیزم
میدونی، منم واقعاً
خوشحال میشم اگه دوباره آهنگ بزنی
خیلی وقته نرفتی استودیو
آره، خب این اواخر اونقدر اتفاق افتاده
که نشد به موسیقی فکر کنم
خب، قرارمون این بود که هردومون
بریم دنبال رویاهامون، یادت هست؟
آره مامان. من دوست دارم وقتی آواز میخونی
اوه، واقعاً؟
اوه، بیخیال
میبینمت. باشه، خداحافظ
میبینمت رفیق
هی. چطور خوابیدی؟ زیاد خوب نه
یکی با مجله زد تو سرم
متأسفم
داشتم یه مقاله میخوندم توی
مجله بروک دیویس و خواب بد دیدم
درباره همخونه شدنه
این کجاش ترسناکه، هوم؟
خب، «وقتی همخونه شدید، باید منتظر باشین که بفهمین...»
«...اونقدرها که فکر میکنین همدیگه رو نمیشناسین.»
این مسخره است
همه میگن ما عین دوقلوهاییم
باشه، حق با توئه
و برای جبران اون حمله با مجله
دارم صبحونه موردعلاقهت رو درست میکنم
اوه، جدی؟ نون تست فرانسوی؟
پنکیک
اوه
پنکیک
سم، صبحونه درست کردم
سم
یالا دیگه
باورنکردنیه
اه! تمومش کن! «تمومش کن!»
ولش کن! پارهاش میکنی
خب که چی؟ اونوقت دوتا شنل احمقانه داری
احمقانه نیست! به خاطر دوستم کوئنتین میپوشمش
پس حتماً کوئنتین هم احمقه
«دعوا، دعوا، دعوا!»
«دعوا، دعوا، دعوا!»
«فقط چون همخونه شدید...»
«...توقع نداشته باشین که وسایلش از خونه بره بیرون.»
ظاهراً مردا دوست ندارن هیچچیزی رو عوض کنن
وقتی یه زن میاد پیششون
این درست نیست. اوه، واقعاً؟ چه جالب
چون دیروز وقتی داشتم تمیزکاری میکردم
عکسی که با لیندزی داشتی رو انداختم
اوه! من... خب... من
فکر کردم همهشون رو برداشتم
متأسفم. میدونم، دارم بچگی میکنم
فقط... حس میکنم توی خونهت مهمونم
و هنوز هیچکدوم از کارتنهام رو باز نکردم
چون نمیدونم هر چیزی رو کجا بذارم
خب، اون مجله عقلِ کل، راه حلی هم داره
یا فقط مشکلات رو گوشزد میکنه؟
بذار ببینم، نوشته
«باید با حرف زدنِ صریح...»
«...ارتباط برقرار کردن...»
«...کنار اومدن و تمرکز روی همدیگه، مشکل رو حل کنیم.»
ننوشته که باید با هم رابطه داشته باشیم؟
باشه. نظرت درباره این چیه؟
هیچکدوممون از اینجا نمیریم
تا وقتی که وسایلت رو کاملاً نچیده باشی
خوبه؟
منظورم اینه که، مگر اینکه رئیس پولدارم بخواد بره سر کار
اوه نه، رئیس پولدارت خودش رئیس خودشه
و همین الان به خودش مرخصی داد
هوم؟ باشه. پس دیگه رسمی شد
«ما...»
توی حبس خانگی هستیم
هایکو یه مدل شعر ژاپنیه
که از سه خط تشکیل شده
که به ترتیب از پنج، هفت و پنج بخش تشکیل شدن
یه نمونه خوبش میتونه این باشه:
دوست من، بروک دیویس
مثل باد وسط کلاسم پیداش شد
سم به دردسر افتاده، نه؟
«از مدرسه متنفرم.»
مدرسه هیچوقت نقطه قوت منم نبود
خوبه که هردومون خوشتیپیم
چی شده؟
با چاک شولنیک دعوام شد
چون به خاطر شنلم مسخرهام کرد
خانواده شولنیک رو میشناسم
تو هم باید به خاطر مادر الکلیش مسخرهاش کنی
فقط میخوام دست از سرم برداره
آره، این حس رو میشناسم
وقتی زندان بودم منم مسخره میکردن
به خاطر چی؟
نکته اینجاست که به عنوان یه مَرد از خانواده اسکات
بقیه همیشه قراره بهت حسودی کنن
«این باریه که باید باهاش زندگی کنیم.»
مردهای خانواده اسکات ذاتاً از بقیه بهترن
بابا هم؟ مخصوصاً بابای تو
فکر کردم دوران تیپ زدن واسه تحت تأثیر قرار دادن همدیگه رو رد کردیم
یعنی باید پیژامه سرهمیهام رو دور بندازم؟
خب، اگه جایگزینش لخت خوابیدنته، بله
دارم میرم شبکه تا واسه کار قبلیم التماس کنم
امیدوارم دوباره من رو قبول کنن
احمقن اگه این کار رو نکنن. تو الان یه ستاره بزرگ تلویزیونی هستی
با تکیهکلام مخصوص خودت و کلی چیز دیگه
متأسفم که حتی یه دقیقه دور از تو وقت گذروندم
گل گفتی
خیلی بامزه بود
متأسفم که کلاست رو به هم ریختم
اشکالی نداره. تبدیلت کردم به یه هایکو
عافیت باشه
حدس میزنم اوضاع خیلی خوب پیش نمیره
بین تو و سم
دیشب کارت شناساییم رو دزدید و جیم شد
وقتی ازم خواستی نگهش دارم، فکر کردم
یه چیزی شبیه «آنیِ یتیم» نصیبم میشه
به جای رقص و آواز
دزدی و غیب شدنش گیرم اومده
میخوای باهاش حرف بزنم؟
نه، نه، خودم ردیفش میکنم
باشه
چطوری ردیفش کنم؟
باید امشب باهاش حرف بزنی و یه سری قوانین پایه تعیین کنی
اون به انضباط نیاز داره
در واقع اون بچه خیلی باهوشیه
باشه. به خاطر تو تلاشم رو میکنم
فقط... نیاز دارم اونم تلاش کنه، میفهمی؟
حتی اگه شده یه ذره
به نظرم کاملاً منصفانهست
خوبه
خبرش رو بهت میدم که چطور پیش رفت
ممنون، بروک
«آره، زمانی تشکرم کن که...»
«...تا فردا نکشته باشمش.»
خب، کجا میخوای شروع کنی؟ خب، این که راحته
No comments yet. Be the first to leave one.