Первые 200 строк.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکند
لعنت بهش!
من دروازه رو بستم.
میتونم بازش کنم.
داری چی کار میکنی؟
باید تجدید قوا کنم.
با قدرت کامل حتی نتونستی یه شکاف باز کنی.
هی، نه. هرچی که هست، ازش رد نمیشیم. حداقل نه اینطوری.
مجبوریم.
اصلا نمیدونیم هالی اونطرف هست یا نه.
ممکنه بهخاطر میلیونها دلیل، ردش از بین رفته باشه.
انرژی.
چیز دیگهای نداری؟
هی! من... نه، چیز دیگهای ندارم.
برای یه نفر غذا برداشتم. برای خودم.
شانس آوردی دارم بهت میدم.
امتحانش کن.
شاید خوشت اومد.
هوم؟
باید بریم.
ال؟
حالت خوبه؟
چی شده؟ حالت خوبه؟
ویل، رابین. جواب بدید.
عصبانی نیستم. فقط میخوام بدونم سالمید.
لعنتی.
- اون... - آره.
فکر میکنی دیدمون؟
آره.
سوار شید.
گفته بودم... کاملا واضح گفته بودم
که نمیخوام ویل بره جایی که امن نیست.
نهتنها بردیش یه جای خطرناک، بلکه هیچ راه ارتباطیای هم باهاتون نداشتم.
آره، خب الان که بهش فکر میکنم یهخرده بیملاحظگی کردم.
بیملاحظگی؟
باید یادداشت میذاشتیم.
این قضیه برات شوخیه؟
اوه. ببخشید. حتما بهخاطر لحنمه.
مامانم میگه همیشه لحنم جوریه انگار دارم مسخره میکنم.
ببین، داری با جونِ پسرِ من بازی میکنی.
پسرِ من.
پس دفعهی بعد که میگم نمیخوام از کنارم جُم بخوره،
یعنی میخوام کل مدت پیشِ خودم باشه.
من همینجام مامان.
میدونی که میتونی با خودم حرف بزنی، نه؟
تازه، من دیگه بچه نیستم.
ویل، من هنوزم مادرتم.
- دلیل نمیشه بدونی داری چی کار میکنی. - چی؟
نقشهات... واقعا افتضاح بود.
ببخشید، اما واقعیته.
صرفا ازش خوشت میاومد چون بیخطر بود
اما ما دیگه وقت برای احتیاط نداریم.
باید دستبهکار بشیم و خطر کنیم و خدا رو شکر که این کار رو کردیم.
چون نقشهی من واقعا جواب داد.
جاسوسی وکنا رو کردم و به خرد جمعی وصل شدم
و فهمیدیم هالی تازه هدفِ اول بوده.
وکنا میخواد بره سراغ بقیه بچهها.
نمیدونم چرا یا ازشون چی میخواد
اما الان یه چیزی میدونیم که میتونیم ازش بر علیهش استفاده کنیم. هدفِ بعدیش.
پس دفعهی بعد که دستور بدی از کنارت جم نخورم، به حرفت گوش نمیکنم.
اما... همونطور که گفتم... سریهای بعد سعی میکنیم یادداشت بذاریم.
باید بریم. باید جلوی وکنا رو بگیریم. خیلی وقت نداریم.
- برای زیستکره آمادهای؟ - بله، کاملا.
خیلیخب. به فرق بین خشکی و آب فکر کن.
باشه، متوجه شدم. ممنون!
هی!
«مترجم: سـپهـر» ::. Overhaul .::
::. @OverhaulSubs :کانال تلگرام .::
فیلامینگو را در اینستاگرام دنبال کنید .:: filamingo.official ::.
هنوز داری به پدر و مادرت فکر میکنی؟
آره.
بهترین افراد مراقبشونن هالی. بهت تضمین میدم.
بهم گفتن که همینطوری داره حالشون بهتر و بهتر میشه.
بهمحض اینکه خوب بشن، میان اینجا پیشمون.
می... میدونم.
- فقط... - میخوای کنارشون باشی.
درک میکنم.
اما نمیتونی توی هاوکینز حالشون رو بهتر کنی هالی.
تنها چیزی که حالشون رو خوب میکنه، اینه که بدونن اینجا، در امانی.
پیشِ من.
از هیولاها در امانی.
با خودم گفتم شاید بلکبری حالت رو سر جاش بیاره.
میوهی موردعلاقهاته، نه؟
از کجا میدونستی؟
که میوهی موردعلاقهامه؟
اوه، راستش...
حدس زدم.
حس ششمِ قویای دارم.
شاید فردا پنکیک شکلاتی درست کنم.
- عاشق پنکیک شکلاتیه. - کی؟
همکلاسیت، درک.
درک قراره بیاد اینجا؟
خیلی از درک خوشت نمیاد، نه؟
میخوای بذارم هیولاها بخورنش؟
نه. نه، نباید... نباید این کار رو بکنی.
خب، یه کار بهتر میکنیم...
به درک میگم...
که اگه بدرفتاری کنه یا بهت آسیب بزنه... به هر نحوی...
فورا برش میگردونم. اونوقت باید تکوتنها با هیولاها مقابله کنه.
اینطوری خوبه؟
احتمالا اکثر روز رو نباشم.
وقتی نیستم، کلِ خونه در اختیار خودته.
کلِ خونه؟
هرچی مالِ منه، مالِ تو هم هست.
اما در ازاش، ازت میخوام یه قولی بهم بدی.
یه قول خیلی مهم. فکر میکنی بتونی؟
آره.
هیچوقت... تحت هیچ شرایطی، نباید بری توی جنگل. متوجه هستی؟
هیولاها اونجا زندگی میکنن؟
اما پیدات نمیکنن. به این شرط که...
سعی نکنم پیداشون کنم.
راستش خیلی خوشحالم اول تو رو نجات دادم.
تو از همهشون باهوشتری.
اوه، اگه اشکالی نداره، نامهام رو ببر داخل، باشه؟
از کجا میدونستی؟
حدس زدم.
مرکز، آلفا یک هستم.
به نقطه «ه» رسیدیم. «ه» مخفف هرکول.
اثری از عجیبالخلقه نیست.
این منطقه رو میگردیم بعد میریم سمت نقطهی بعدی. تمام.
از مرکز به آلفا یک. موقعیتتون در هرکول دریافت شد. تمام.
آلفا یک، تمام.
میگردیم؟
یعنی من میرم دستشویی
و شماها پنج دقیقه استراحت میکنید.
شنیدید چی گفت. یه دودی بگیرید.
فکر میکنی یه عوضی داشته با دیوار وَر میرفته ستوان؟
یه عوضی بوده. آره.
اما از عوضیهای ما نبوده.
بریم.
برو پشت خارپشت.
چشم قربان.
- اوه! - اینجا!
بیاید! بیاید!
مرکز، آلفا یک هستم. با دشمن درگیر شدیم. فورا پشتیبانی هوایی بفرستید.
برید!
خیلیخب.
کی اونجاست؟
انگار رابین، سیگنال خفاش رو فعال کرده.
سلام. واقعا متاسفم.
- حالت خوبه؟ - آره.
بیا.
یا خدا.
آره.
با دوچرخه تصادف کردم. با سر رفتم توی تیرِ چراغ برق.
ببخشید که برای خزش نیومدم. بابت همهچیز متاسفم.
تقصیر تو نیست. خودت رو سرزنش نکن.
آره، انگار خدا زدتش.
- شکسته؟ - نمیدونم.
- بذار... - دست نزن. چرا...
- نمی... فقط میخواستم... - داشتی دست میزدی.
هی، نیومدید مهمونی که بچهها. بیاید.
درک؟
درک تِرنبو؟
همون خانوادهی تِرنبو؟ املاک تِرنبو؟
خودِ خودشه.
خانوادهشون یهپا خطر محسوب میشه.
از کجا مطمئنی؟
از کجا میگی درک هدف بعدیه؟
چون دیدم.
متوجه شدم وقتی بهاندازهی کافی به خرد جمعی نزدیک باشم،
میتونم بهش وصل بشم. به ذهنِ وکنا.
میتونم ببینم هدفش کیه.
دفعهی اول که اینطوری شد، همهچیز رو از دیدِ هالی میدیدم.
همون روزی که دزدیده شد.
و امروز صبح، دوباره اتفاق افتاد.
فقط این بار... هالی نبودم.
- چهته؟ - یکی دیگه بودم.
- جلوت رو ببین خیکی. - بیا این رو بخور!
درک ترنبو بودم. مطمئنم.
وایسا ببینم. متوجه نشدم.
چه عجیب.
داشتی از دیدِ وکنا میدیدی... یا درک؟
هر دو.
من... من وکنا بودم...
اما توی ذهنِ درک.
وکنا مثل یه قاتل سریالیِ ذهنخونه.
قربانیهاش رو زیر نظر میگیره اما این کار رو با نفوذ به ذهنشون انجام میده.
با کریسی و مکس هم همین کار رو کرد.
آره، اما این دفعه سبکِ کارش فرق میکنه.
توی بیمارستان یهخرده تحقیق کردیم و معلوم شد قبل از اینکه هالی رو بدزده،
وکنا زیر نظر داشتتش.
اما... به شکل وکنا ظاهر نشده. به شکل هنری بوده.
بهعنوان یه دوست.
بهنظر ما، میخواسته اعتمادش رو جلب کنه.
اما اینکه چرا انقدر به خودش زحمت داده رو نمیدونیم.
ولی خیلی بعید میدونم هدف اصلیش، دوستی باشه.
هر هدفی که داره... هر برنامهای که داره...
باید جلوش رو بگیریم.
و باید درک رو نجات بدیم.
خانوادهی ترنبو اینجا زندگی میکنن.
اونطرف خیابون، توی ون منتظر میمونیم.
بهمحض اینکه خوابشون ببره، میریم داخل، درک رو برمیداریم
و میبریمش اینجا.
مزرعهی مککورکل. کاملا دورافتاده و متروکهست.
تنها نکته اینه که باید حواسمون باشه ما رو نبینه یا نفهمه کجاست.
پس باید چشمهاش رو ببندیم.
وایسا ببینم. صبر کن. چی؟
که وکنا پیداش نکنه.
آره. نظر تو چیه مامان؟ با دزدیدن یه بچه مشکلی نداری؟
No comments yet. Be the first to leave one.