The first 200 lines.
...آنچه در "روزي روزگاري" گذشت
رعشههاي دستم، بخاطر يه الهام بوجود ميان من ميميرم
مخفي نگه داشتن اين راز از خانوادهم خيلي سخته
اين خوشبختي فقط يه خيال واهيـه
ميخوام ببيني وجودت چقدر بي فايدهست
...ولي وقتي که از صفحهي شطرنج پرت شي بيرون
همهچيز از هم ميپاشه
فکر ميکردم تو با رجينا فرق ميکني
من همون خواهريم که تو ميخواي، زلينا
تو هرگز به کم بسنده نميکني
اسم من شيرينـه
من کمک معلم جديد شما هستم
اينهمه راهو نيومدم
که از پيدا کردن علاالدين نااميد بشم
پيداش ميکنيم، جزمين
پايتخت آگرابا
...سالها پيش
!زانو بزن، جونور
!بشين! يالا بشين
سلطان وجود دزد در آگرابا رو نميتونه تحمل کنه
مهم تر از اون، من هم نميتونم تحمل کنم
شهرمون پر از دله دزد شده
شما جونور ها
چيزي بيشتر از موشهاي خياباني نيستين
حالا همون شکلي هستين، که بايد باشين
پس به همون اندازه که مردم ميگن جسوري؟
نه والا
فقط ديرم شده بايد برم سر کارم توي نونوايي
خيلي ديرم شده
بايد مخمر خمير نون ور بياد، خودت که بهتر ميدوني- تو يه نانوا نيستي
...خب، حقيقت اينه که
و دروغگوي افتضاحي هستي
آروم باش. نيومدم که گزارشتو بدم
اومدم که تو رو استخدام کنم، علاالدين
انگار توي وضع نابرابري قرار گرفتم
کي هستي؟
تو شاهدخت هستي
جزمين
اينجا چيکار ميکني؟
نبايد توي قصري چيزي باشي؟
من از قصر اصلا خوشم نمياد
مخصوصا بعد از اينکه جعفر
مشاور پدرم شده
اون يه آدم مستبده
داره از قلب مهربون پدرم سو استفاده ميکنه
،و آگرابا رو از درون نابود ميکنه
شهروندها رو گرسندگي ميده و و حکم هايي بيرحمانه براشون صادر ميکنه
اونم وقتي که مردم بيچاره فقط دارن ،سعي ميکنن يه تيکه نون خشک
براي خانوادهشون ببرن
بخاطر همين سراغ تو اومدم
ميخواي نون بدزدم؟- نخير-
ميخوام بهم کمک کني جعفر رو شکست بدم
من جعفرو شکست بدم؟
مگه نديدي الان چيکار کردي؟
مردم رو تبديل به موش کرد
ناسلامتي جادو داره
خواهش ميکنم
فقط تو از پسش برمياي
به کمکت احتياج دارم، علاالدين
آگرابا به کمکت نياز داره- شرمنده، شاهدخت خانم-
تنها کسي که بهش کمک ميکنم، خودم هستم
توي جيبت رو نگاه کن
چي؟- !ببين-
جواهر طلايي آگرابا
يکي از بزرگترين گنجينههاي سلطنتي- بگيرش-
برام مهم نيست چقدر بهم دستمزد ميدي
منظورمو متوجه نشدي
اين که دستمزد نيست
!واي، نه! گم شده
!جواهر سلطنتي- هيس. باشه قبول
!دزد- باشه، ساکت باش-
باشه، انجامش ميدم
انجامش ميدم
خب حالا قراره چي رو بدزديم؟
چيز خاصي نيست
فقط قدرتمندترين جادو در سرتاسر قلمروهاست
سلاحي که به اسم "الماس تراش نخورده" مشهوره
که اينطور
اِما، واقعا فکر نميکنم دنبال کردن يه پرنده
شکل موثري در روانکاوي باشه
دفعهي قبل، منو پيش اوراکل برد
دوباره ما رو ميبره
اون دختر ميدونه توي الهاماتم چه خبره
به گفتهي خودش ميدونه ولي من ميتونم واقعا کمکت کنم
براي تعبير خواب نيومديم که
اِما، اين کار
متضاد روانکاويه
منظورم اينه که... من و تو داريم پيشرفت ميکنيم- خب، من اينطور نميبينم-
با وجود تمام ساعتهايي که روي مبل مطب تو نشستم
دستم هنوز ميلرزه و اون الهام ها هنوزم دست از سرم بر نميدارن
پس حرف زدن بسه امروز دست به کار ميشيم
اونجا رو
سلام؟
هي
...واي نه، اون
آره انگار
آخه کي يه همچين کاري ميکنه؟
هيس
!وايسا
!هي
!هي، صبر کن! صبر کن
«روزي روزگاري» قـسـمـت پنج از فـصـل ششم «موشهاي خياباني»
مترجم: شيرين Shirin DC
به گمونم شيرين دنبال چيزي بيشتر از
يه سابقهي درخشان در آموزش و پرورش ميگرده
البته اگه اسم واقعيش همين باشه
بريم سر در بياريم
خب، بيا حرف بزنيم
تو واقعا کي هستي، شيرين؟
اينجا چيکار ميکني؟
اجازه بده کمکت کنيم
بهمون بگو کي هستي
...من
نميتونم بهتون بگم
توي سرزمين داستانهاي ناگفته
،سالها مجبور بودم هويت واقعيم رو پنهان کنم
هايد ميتونه از هويتم بر عليه من استفاده کنه
هايد فوت شده
جدا؟- آره، مرده-
ديگه لازم نيست ازش بترسي
من شاهدخت جزمين، از سرزمين آگرابا هستم
و قسم ميخورم که در اين جرم بيگناهم
حرفتو باور ميکنم
جدا؟- من يه جور ابر قدرت دارم-
پس اگه کار تو نبود، پس کار کيه؟
اصلا نميدونم
اون دختر دوستم بود
داشت بهم کمک ميکرد مردي رو که
سالها پيش دوستش داشتم رو پيدا کنم
علاالدين؟
اونو ميشناسي؟
نه، فقط کارتون شما رو ديدم
يه چيزي منحصر به اين دنياست
ولي حالا کجاست؟
اي کاش ميدونستم
مرد خاصي بود
يه ناجي بود
چي؟- چي؟-
ديگه وقت اومدنت شده بود، دکتر جون
چي ميخواي؟
ميخوام درمورد اِما سوان حرف بزنم
ميدوني که نميتونم در مورد مريضهام حرف بزنم
اوه، گمون کنم بخاطر من استثنا قائل شي
قبل از اينکه مرگ زودهنگام آقاي هايد برسه
بهم گفت که اوراکل به اِما الهاماتي از آيندهش رو نشون داده
و خود اوراکل حاضر نشد بهم بگه چه الهامي بود ...بنابراين
پس کار تو بود
تو اون دخترو کشتي
،اگه شنيدن چنين چيزي غافلگيرت کرد
چندان توي شناختن آدمها مهارت نداري
احتمالا خصيصهي خوبي براي يه روانشناس نيست
ولي از اونجايي که اوراکل مرده ،به اطلاعات نياز دارم
و تو، جيرجيک خان، تنها منبع اطلاعات مني
يادت نمياد چه تيم خوبي بوديم؟
بيا به ياد گذشتههاي خوبمون دوباره يه تيم بشيم
نه
خب، هميشه ميدونستم وجدان داري
جديدا دم درآوردي، داري جربزه هم پيدا ميکني؟
اهميتي نداره
اگه بهم در مورد الهام اِما چيزي نميگي
پس خودم ازش ميپرسم
وقت خوابته
اينم از اين
هيس، هيس، هيس
اينجا چه خبره...؟
امان از دست اين خواهر
فکر ميکنه هيچ کار بهتري ندارم انجام بدم
فقط بايد حواسم به قرباني هاش باشه
بذار برم، خواهش ميکنم
افسوس
،با اينکه خواهر شيطانيم خيلي آب زيرکاهه
معمولا دلايل قانع کنندهاي براي کارهاش داره
مجبور نيستي به حرفاش گوش کني
ميتوني هر کاري که خودت فکر ميکني به صلاحته انجام بدي
مجبور نيستي هميشه زير سايهي يکي ديگه باشي
داري منو روانکاوي ميکني؟
پس داري روانکاويم ميکني
به اندازهکافي کار دارم
حوصلهي نگهداري از يکي ديگه رو ندارم
اِما، بايد صحبت کنيم
يادم نمياد براي يه جلسهي مشاوره ديگه وقت گرفته باشم
براي يه جلسه ديگه وقت تعيين کرديم؟
نه، نه، نه، نه
فقط داشتم به شرايطت فکر ميکردم
و فکرش از سرم بيرون نميرفت
و به نظرم بايد بيشتر روي اون الهامت
کار کنيم
فکر نکنم لازم باشه
اوضاع تغيير کرده
جدا؟
...آره، يه ناجي ديگه وجود داره
يه ناجي که قبل از من وجود داشته، آرچي
اون زندهست
صبر کن ببينم،... يه ناجي ديگه؟
آره. علاالدين
خودت که ميدوني، همون آهنگ "يه دنياي جديد" و قاليچهي پرندهي کارتون علاالدين
همون علاالدين. اون زندهست
حالش خوبه، که اگه واقعا حالش خوب باشه
پس شايد الهامات من اهميتي ندارن
No comments yet. Be the first to leave one.