The first 200 lines.
جادوگر متوجه سنگینی کتاب نشد
...و بعد از اینکه اونها رو روی قفسهها گذاشت
.منفجر شدن و اون مجبور شد با جادو تمام کتابخونه رو دوباره احضار کنه
.چون جادوگر بود، فقط چند دقیقه طول کشید
.آره، داستان قشنگیه
.برای چند هزار بار اولی که تعریفش میکنی
.ببخشید؟ هیچی
.این تقریباً تمام بخش گشت و گذار بود
دوست دارید چیزی راجع به امکانات، دانشجوها یا استادها بدونید؟
!به به
!چه حالی داد
.سلام. سلام
.ایشون پروفسور دریک هستند
.ایشون هم اپریل، یکی از دانشجوهایی که درخواست داده
.اوه، درود! حال شما چطوره؟ سلام
.دریک استاد مهمان ما در زمینه ترکیبات جادویی پیشرفته است
.در این مورد، ترکیبات موسیقایی جادویی
.یعنی استفاده از وزن و ریتم در طلسمخوانی و احضار
ترول اینجاست. چرا امتحان نکنیم ببینیم برامون میرقصه؟
!بیا دیگه
.هی! اونا رو بذار زمین! همهشون رو
وای، من میتونم سر کلاسش باشم؟ معلومه، چرا که نه؟
.آره، در واقع، پروفسور دریک حدود یه هفته دیگه میره مرخصی مطالعاتی
.درسته. اون جزئیات کوچیک رو یادم رفته بود
...اما با ذهنهای مشتاق و قدرت جادو
.همیشه مثل جنون نیمهی تابستانه
.حالا اگه اجازه بدید، باید برم وسط
!اونا میسوزن! اونا میسوزن
!نمیفهمی؟ اونا میسوزن. ما باید کمکشون کنیم
.نمیخوام به کسی آسیب بزنم
.ما باید کمکشون کنیم! دارن میسوزن
!نمیخوام به کسی آسیب بزنم، ولی یکی باید بهم گوش بده
!ما به کمک نیاز داریم
...نمیفهمی. نمیفهمی. آتیش
.آروم باش رفیق، تو بازداشت شدی
!بلند شو
.ما باید به مری کمک کنیم! فقط آروم باش رفیق
.یالا، همه چی خوب میشه. نه، نمیشه
!نمیفهمی! آتیش! باید بذاری برم تا بتونم کمک بیارم
!دارن میسوزن! دارن میسوزن
!منو بذارید برم
.لباس بارونی برای بچهها؟ بله
.دوربین و فیلم؟ معلومه
جای اضافه برای... پاتینیهام؟
پاتینی؟
.کفشها
.تعطیلات تو ایتالیا بدون کفش نو که نمیشه
.درسته
.چی شده؟ نمیدونم
.من هنوزم فکر نمیکنم این ایده خوبی باشه
.چرا که نه؟ تو هنگ کنگ برات چند دست کت و شلوار میخریم
.یا دیویدیهای کپی یا چیزای دیگه
.قضیه خرید نیست. این قضیه تعطیلات دور دنیاست
.فکر میکنم باید همینجا بمونیم و منتظر تصمیم ارشدها در مورد من باشیم
.به هیچ وجه! دقیقاً به همین دلیله که باید بریم
.ما همه با همیم، لیاقت یه تعطیلات رو داریم
.منتظر نمیمونیم تا بقیه اتفاقات بد بیفته
پس تموم شد. ما میریم. پس سفر و هزینههاش چی میشه؟
!بابا! ما اُرب میکنیم
باشه، خب... فیبی و پیج چی میشن؟
...اونا چی؟ اونا اینقدر
.شام خداحافظی ترتیب دادن دیشب. جمع کن بابا! اونا پیتزا سفارش دادن
.و ما هم تو جمع کردنش کمک نمیکنیم
.وای، اگه بهترین دلیلات همینه، پس واقعاً به یه تعطیلات نیاز داری
...ولی
.ببین، فیبی و پیج تازه دنیا رو از نو ساختن
.فکر میکنم از پس آشپزخونه برمیان
...حالا، مگر اینکه اعتراض دیگهای داشته باشی
!برج کج پیزا، ما اومدیم
میدونم، ولی الیز، چرا نمیتونیم همینجا مصاحبه رو انجام بدیم؟
میدونی، یه چیزی شبیه 'از فیبی تو خونه بپرسید'؟
.آره، اینجا عالی به نظر میاد
.آره، بهش زنگ بزن، من منتظر میمونم
.به نظر هیجانانگیز میاد
فکر کنم. منظورت چیه؟
.مجله کازمو داره ازت گزارش تهیه میکنه. این که همیشه عالیه
.میدونم، ولی هنوزم میخوام بیشترین استفاده رو از روزم ببرم
.فیبی، خودت خواستی اینجا ساعت... منو ببینی
.هشت و بیست و دو دقیقه. این که بیشترین استفاده رو از روزت نمیکنی
این یه جور وسواس عجیب غریبه. چه خبره؟
.نمیدونم
...دیدن دریک و فهمیدن اینکه چقدر وقت کمی براش باقی مونده
.باعث شده بخوام از وقتی که دارم نهایت استفاده رو ببرم
.میدونی، وقت داره از دست میره. آره
.خب، حداقل تمام وقتت رو تو مدرسه جادو هدر نمیدی
.آره، الیز، من هنوز اینجام. میتونن جابجاش کنن، عالیه
.باشه، تا وقتی که فیلمبرداری تا ساعت سه تموم بشه
.چون تو کالج شهر سخنرانی دارم. باشه، تا ۲۵ دقیقه دیگه اونجا هستم
.تو یه ماشینی. هر لحظه مهمه
یه لطفی در حقم بکن و کمک کن اینجا رو تا ساعت دو تمیز کنیم؟
!عالیه، ممنون
...حالت چطوره؟ باید برم. صبر کن. وایسا. من نیاز دارم
.به کمکت نیاز دارم. سلام پیج، میترسیدم اینو بگی
...چی شده؟ مطمئن نیستم. من به اندازه کافی کنارت بودم
که بفهمم یه چیزی درست نیست. چی؟ مشکل جادوییه؟...
.دیگه نمیدونم چی بگم. وقت کمه، باید عجله کنم
.دوستم مایک، راهنمای من، اون کسیه که منو وارد اداره کرد
.فکر کنم که... شاید... میدونی، تسخیر شده باشه، شاید
.اون دیوونه نیست. برام مهم نیست بقیه چی میگن
.مایک حتی یه مورچه رو هم اذیت نمیکنه
.صبر کن. برگردیم سر اون قضیه جنزده شدن، لطفاً
.مایک از وقتی بازنشسته شده، توی این جواهرفروشیِ مارکت نگهبانی میده
.و تازگیا یه سری... حملهها بهش دست میده
چه جور حملههایی؟
.بیشتر و بیشتر دارن اتفاق میافتن
.دیروز عصبانی شد. شروع کرد به تکون دادن اسلحهش
.میگفت قراره تو یه آتیشسوزی وحشتناک تو کَباره فانتوم بمیره
.من تا حالا اسم اونجا رو نشنیدم
.ببینید، من قبلاً از شماها اینجوری درخواست کمک نکرده بودم
...باشه. خب، اگه جلسه کارکنانم رو بذارم ساعت ۱۱
.و قرار ساعت یکم رو بذارم یک و نیم، فکر کنم بتونم همین الان کمکتون کنم
.پس من آرشیوها رو برای اون کلاب چک میکنم
.پیج، تو با دَرِل برو و این مایک رو بررسی کنین
.ما همینجا برمیگردیم، مثلاً نمیدونم، ساعت یک و ده دقیقه
!نه! من نیاز دارم... نیاز دارم یکی به حرفام گوش کنه
وقت زیادی ندارم. میفهمین؟
!وقت زیادی ندارم
میبینید منظورم چیه؟
.شیطانی به نظر نمیاد
!شیطانی نیست؟ دارم بهت میگم اون حتی منو نمیشناسه
!اون خودش رو هم نمیشناسه. من باید از اینجا برم
.کمک! بذارین برم از اینجا! بیشتر وحشتزده و سراسیمه به نظر میرسه
.باشه، شروع میکنیم
!سلام، من... من... ماری هستم
نه، من پیج هستم. ماری کیه؟
.نامزدم. اونم گیر افتاده
.کجا گیر افتاده؟ تو همون کلاب با بقیه
کَباره فانتوم؟
.بله! بله، شما میشناسیدش؟ آره، آره، آره
.باورم میکنین؟ آروم باش، مایک
!نه! اسم من جرجه. هی دارم بهتون میگم
قراره بمیریم. نمیفهمین؟
اگه این جنزدگی نیست، پس چیه؟
.کَباره فانتوم، آتشسوزی مرگبار. شاید دوست دَرِل اونقدر هم دیوونه نباشه
.کلاب کنت بزرگترین و فاسدترین کلاب شهر بود
.تا اینکه آتیش گرفت و همه کسایی که داخلش بودن مردن
چرا کنت باید خودش کلاب رو آتیش میزد، فقط برای اینکه خودش هم توش بمیره؟
نمیدونم، شاید نتونست به اندازه کافی سریع فرار کنه؟
شاید باید با جرج حرف بزنیم. جرج؟ جرج کیه؟
.اگه درست حدس زده باشم، اون کسیه که تو آتیشسوزی مرده
.فکر میکنم اون یه روحه که مایک رو تسخیر کرده و داره کمک میخواد
.ولی چرا باید کمک بخواد؟ آتیشسوزی بیش از ۱۰۰ سال پیش اتفاق افتاده
.شاید کمک از درد یک روح سرگردان
.پیج ازم خواست بین کلاسها یه کم تحقیق کنم
«تسخیر، اعترافات و وسواسهای روحی»
«راهنمای شیاطین برای همه چیزهای جادویی.»
.قبلاً اینا رو میفروختم. واقعاً سخت بود فروش رفتنشون
«ارواح سرگردان، ارواح مردگان هستند»
«که به خاطر آشفتگی روحی قادر به رها شدن نیستند؟»
.این وقتیه که روحها با هم یک مرگ خشن رو تجربه میکنن
.آتشسوزیهای گومورا، طوفان نوح، پمپئی
من یکم عقبتر میرفتم. کتاب دوست داره خودی نشون بده، مگه نه؟
این دیگه چه کوفتیه؟
.نترس، فقط داره یک نکته رو توضیح میده
.وقتی روحها یکجا میمیرن، خوبها نمیتونن رها بشن
.چون بدها اونا رو عقب نگه میدارن. و برعکس
.اونا سرگردانن، تو دنیای پس از مرگ خودشون گیر افتادن
.بیخبر از سرنوشت غمانگیز خودشون. واقعاً غمانگیزه
ولی اگه اونا بیخبرن، چطور باید به جرج کمک کنیم؟
.نمیتونیم. مگه اینکه وارد دنیای اون بشیم
.و بفهمیم کدوم یکی از اون روحهای بد داره اونو عقب نگه میداره
.ببخشید؟ خب، این طلسم ما رو اونجا میبره
.ولی تا وقتی که منو نبرین، بهتون نمیگم چیه
صبر کن، ما؟
چند بار فرصت داریم بریم به دهه ۱۸۹۰؟
.مشکل رفتن به دهه ۱۸۹۰ نیست
.مشکل برگشتنه. نگران نباش، بانوی کوچک
.طلسم فقط ما رو تا لحظهای که ارواح سرگردان بشن، کنارشون نگه میداره
تو این مورد، وقتی آتیش شروع میشه. چطور جرج رو آزاد کنیم؟
.نمیدونم، بداهه عمل میکنیم
.باشه. نمیدونم. من میرم یه سری چیزای دیگه رو بررسی کنم
.باشه. تو مجبور نیستی بری ولی میری
!نمیتونم! من یه مصاحبه دارم. مصاحبه سِصاحبه
یه مصاحبه چقدر در برابر سرنوشت یه بیگناه اهمیت داره؟
.مهارتهای پیشگویی تو میتونه خیلی ضروری باشه
.و این قدم منطقی بعدی در عشق طوفانی ماست
چه عشق طوفانیای؟
.همونی که اگه وقت داشتیم، با هم داشتیم
.بیخیال، من دیگه زیاد زنده نیستم، دارم میمیرم اینجا
یه روح به کمکت احتیاج داره. خب، نظرت چیه؟
مطمئنی اینجاست؟
.اینجا نوشته جاییه که کَباره قبلاً بوده
یک زمین خالی بعد از ۱۰۶ سال؟
.احتمالاً جنزدهس. یا حتی بهتر، نفرین شدهس. باحاله، بریم
دلیلی داره که نمیتونیم این کار رو از خونه انجام بدیم؟
...هرچی به جایی که روحها گم شدن نزدیکتر باشیم، شانس پیدا کردن
!همون روحی که دنبالشیم بیشتره. ببخشید، اول ایمنی
چی؟
چیکار داری میکنی؟ راحت میشینم. مگه کار دیگهای میشه کرد؟
.تو که نمیخوای جسد من... روی صندلی جلو افتاده باشه
.خیلی تابلو میشه
.فیبی، زندگی درباره انجام دادن کارها نیست. درباره زندگی کردنه
باشه. پیج، مطمئن میشی الیز مصاحبه منو دو ساعت عقب بندازه؟
همهش با من. ما قبل از دو ساعت برمیگردیم؟
.ما درست زمانی که آتیش شروع میشه، برمیگردیم
.که بر اساس چیزی که تو درباره جرج گفتی، قریبالوقوع به نظر میرسه
.ارواحمان را از کالبدهایشان رها کن ببین ارواح سرگردان کجا سکنی دارند
.به اندازه کافی بلند برای یافتن دردشان به اندازه کافی سریع برای بازگشت دوباره
!اوه، خدای من
.این... فوقالعادهست
No comments yet. Be the first to leave one.