The first 200 lines.
- * یک، دو، سه، چهار
* یک، دو، سه، چهار، پنج، شش *
* تکونش بده، رفیق
* یک، دو، انجامش بده *
* یک، دو، سه
- * چهار، چهار
- انسان نمیتونه فقط با اتاق پشتی بابل زندگی کنه.
برای تنوع، باحال میشه یه جای دیگه سکس کنیم.
کی این اتفاق افتاد؟
- من از کجا بدونم؟
بیا بریم.
- لعنتی. اونا هم؟
- خب، بیا آدونیس رو امتحان کنیم.
- "دوباره بیا."
سؤالم اینه، کجا؟
- شماها دارین چیکار میکنین؟
- ما فقط دنبال یه جای خوب برای سکس میگردیم.
جایی رو میشناسی؟
- چند سالته؟
- ۱۹.
- بذار کارت شناساییات رو ببینم.
امیدوار بودی یکی جوونتر گیرت بیاد؟
- امیدوار بودی امشب وکیلت رو از توی بازداشتگاه
کلانتری زنگ بزنی؟
- اوه، اون فقط یه کم شیطونه، آقا افسر.
میدونی تو این سن چه جوریان.
- برین خونه، پسرا. مهمونی تموم شد.
اینجا دیگه واقعاً یه دولت پلیسی شده
تو خیابون زیبای "از دست دادن آزادی".
باید یه کاری کرد.
- آره. من.
- این مال پسرای کلانتریه، جیم.
صبح بخیر، پسرا.
- دیشب تو بابل دلم برات تنگ شده بود.
- خب، میدونی، شب خیلی قشنگی بود،
من و جاستین تصمیم گرفتیم یه قدم بزنیم.
- اوه، باید اونجا میبودی.
- شنیدم خیلی شلوغ بود.
- پر تا خرخره.
- جذابیتش چی بود؟
مایلهای رایگان航空 برای هر آلتی که میخوری؟
جای دیگهای برای رفتن نیست.
استاکول نصف خیابون رو تعطیل کرده.
- و تو بهش قدرت دادی که این کار رو بکنه.
- راستش، اون داره به ما لطف میکنه.
گودال شن همیشه یه جای کثیف بود.
تنها چیزی که اونجا گیرم اومد یه مورد شپش بود.
حمومها همیشه پر از آدمای زشت بود،
و آدونیس از روزی که باز شد کفش رو تمیز نکرده بود.
از آبجوهای ریخته.
- حرف این نیست.
جهان ما داره ازمون گرفته میشه.
- و این شامل حقمون برای سکس هر جا که بخوایم هم میشه.
فکر کردم یه جورایی این برات
اهمیت شخصی داشته باشه.
- تنها چیزی که براش
اهمیت شخصی داره
جمع کردن حامیای استاکوله
و رفتن به نیویورک.
- باشه، میشه آروم بشین؟
- نه، آروم نمیشم! - من فقط دارم کاری که بهم گفتن رو انجام میدم.
- الان برمیگردم. - میدونی چیه؟
میخوام الان مدیر لعنتی رو ببینم.
الان!
- هی، هی، هی، چ-چی شده؟ چی داره میشه؟
- نمیذارن برم داخل.
- ما یه اخطار کمبود موجودی
از بانک گرفتیم وقتی خواستیم حسابش رو صورتحساب کنیم.
- این مزخرفه.
- مطمئنم فقط یه سوءتفاهمه.
ما الان برات یه عضویت مهمان میگیریم.
- میدونی چیه؟
من نه سال اینجا میاومدم.
نه سال!
فکر میکنین میتونستین یه کم احترام نشون بدین.
خب، گور باباتون با اون عضویتتون.
- ببخشید بابت اون.
- عزیزم، باید قتلعامی که
وقتی یوگا پر میشه رو ببینی.
- آمادهای برای دستگاه قایقرانی؟ - اوه، آره.
- تدی بیچاره.
این روزا، کوچکترین توهین
مثل یه چاقو تو قلبشه.
- شاید چیزی که لازم داره یه تعطیلاته.
- شاید چیزی که لازم داره یه والیوم صنعتیه.
- والیوم؟
- خب، نگاهش کن. خیلی تند میزنه.
- اوه، این کاملاً طبیعیه.
بارداری کار سختیه،
هم برای بچه هم برای مادر.
- مخصوصاً بعد از اندومتریوز ملانی.
- اندومتری-چی؟
- احتمالاً میفهمی که دردت تو بارداری کم میشه.
- درد؟ چه دردی؟
- ولی فعلاً، باید هنوزم آروم بگیره،
درسته، دکتر؟ - چیزی شده؟
- همه، لطفاً نگران نباشین.
- من نگران نیستم. - من هستم!
- من فقط داشتم یه پیشنهاد میدادم.
- آروم گرفتن ضرری نداره.
- اون عملاً خودش رو
به حالت خستگی مفرط میرسونه. - چی؟
- من خودم رو به خستگی مفرط نمیرسونم.
- لطفاً. اون فکر میکنه میتونه همه کارا رو بکنه.
- چون میتونم.
- باید مواظب باشی، ملانی،
که زیادهروی نکنی.
استرس زیاد، نخوردن درست،
اینا همه میتونن به مشکلات جدی منجر بشن.
- خدای من.
- من از خودم مراقبت میکنم. واقعاً همینطوره.
فقط این شریک عزیز و فداکارم
شریک فداکارم فقط داره بیش از حد واکنش نشون میده
و منو دیوونه میکنه.
- فکر میکنی با این همه خودارضایی مزمن،
اون آروم میشد،
ولی حالا یه عالمه اعصابخوردکن داره.
- این خندهدار نیست. مل داره خودشو هلاک میکنه.
- این چیزیه که وقتی همیشه عصبانی باشی گیرت میاد.
- هیچ کاری نمیتونی بکنی، باشه؟
اون کسیه که داره بچه رو حمل میکنه.
- بچهی ما.
- که چی؟ دیدیش؟
میدونی، چی-- چی به نظر میرسید؟
- آیا اون دماغ کوچولوی خوشگل رو به بالا و چشمای دکمهایشو داشت
و آلت تناسلی کاملاً شکلگرفته؟
- واقعاً اینجوری فکر میکنی؟ - هی، هی!
اندازش به اندازهی یه بادومزمینیه.
بچه رو میگم.
یعنی، شگفتانگیزه. واقعاً خیلی شگفتانگیزه.
- الو؟
بله.
چیم؟
اوه. درست، درست، درست.
خب، حالش خوبه؟
آره، نه، میفهمم.
من تا ساعت 3 تدریس دارم، ولی بعدش میتونم اونجا باشم.
آره، ممنون.
همهچیز روبراهه؟
- آره، مشکلی نیست.
ام، بعداً میبینمت.
لطفاً نگران نباش.
- کی نگرانه؟
این کار منه، لعنتی.
- ملانی خیلی سخت کار میکنه، و مایکل--
مایکل برای زندگی بچهش نگرانه.
- عزیزم، بذار یه داستان برات بگم.
یه روزی تو یه زمان نفرینشده،
یه پرنسس زیبا بود،
و اون تا خرخره کار کرد
تا روزی که بچهش به دنیا اومد.
و سه روز بعدش برگشت سر کار.
- اون دایانا یه الهامبخش بود.
- حرف آخر اینه که،
من نمیتوانستم از پسِ ولخرجیِ بیکاری بربیام.
باید زندگیمو میچرخوندم.
- آره، ولی تو 17 سالت بود.
مل تو دههی 30 سالگیشه، و اون الان
اندومتری-هر چی کوفتش هست- داره،
و حالا بزرگترین پروندهی دادگاه زندگیشو گرفته.
- آره، و یادت نره، اون یه لزبین دیوونهست.
- حالا میفهمی چرا نگرانم؟
خب؟
یه چیزی بگو.
- یکی بهتره مراقب اون دختر باشه.
- اوه، خدای من. حالا واقعاً به یه والیوم نیاز دارم.
- "ویاگرای تخفیفدار رو امتحان کن."
"دخترای نوجوون رو ببین که با حیوانات مزرعه این کارو میکنن."
هورا.
دیگه نمیتونم صبر کنم.
"خونهتو بازپرداخت کن."
مثل اینکه دیگه لازم باشه نگران اون باشم.
"مهمونی جنسی زیرزمینی."
چی، با جنازهها؟
"شما اینو دریافت کردید چون یکی
از داغترین خوکهای جنسی پیتسبورگ هستید."
وای، لیستتون خیلی نیاز به بهروزرسانی داره.
"بیاید به داغترین مهمونی جنسی شهر فردا
تو متل پارادایس بپیوندید."
اوه، اون سوراخ کثیف و پر از آفت؟
خدا، اگه قراره یه جا رو ببندن،
چرا اونجا رو نبندن؟
خب، متأسفم، پسرا.
شما باید بدون من مهمونی کنید.
- خب، همهچیز تأیید شد.
رزرومون تو مسافرخونهی میپل لیف.
- ام، بهت گفتم، من نمیتونم از پس
رفتن به روستا بربیام، حتی برای یه شب.
- و من بهت گفتم نیازی نیست.
مهمون منی.
- نمیخوام تو منو مهمون کنی.
من یه مورد خیریه نیستم.
در واقع هستم.
تدی...
چند بار تو کنارم بودی
وقتی حتی نمیتونستم قبض تلفونمو پرداخت کنم؟
حالا نوبت منه
که کنار تو باشم.
بیا،
برات خوبه که یه مدت دور شی،
No comments yet. Be the first to leave one.