The first 156 lines.
خب؟ سکهگردی چطور پیش میره؟
.راستی، خواهرت یه سر اومده بود
.سراغتو میگرفت
.اون هم همراش بود
.لابد هرچی راجبم میدونستی گذاشتی کف دستشون
.نه جونم. من بیطرفم
.تنها چیزی که میخوام اینه که برام سکه جم کنین
.در ازاش، آرزوهاتونو برآورده میکنم
.همین و بس
.خیلیها به این خاطر مردن
.اینش دیگه تقصیر من نیس
هرکی به خودش مربوطه چجوری .از قدرتش استفاده میکنه
!اما واقعا تحتتاثیر قرار گرفتم. چقد شما شگفتانگیزین
،جوری که از قدرتهاتون استفاده میکنین، قدرتهایی که میخواین
.منحصربهفردتر از اونین که انتظارشو داشتم
...خواهرتو که دیگه نگم، یه آدم عادی بیقدرت
!نبودی ببینی چجوری همه رو از دردسر نجات داد
اگه تو رو بکشم، این قضیه مسخره هم تموم میشه دیگه؟
.شاید. تو این حالتم که فقط یه آدمم عین تو
.بعید نیست تموم بشه
.اما اتفاقایی که افتاد رو کسی نمیتونه عوض کنه
.آتیش داره میخوابه
شوئیچی، بوی تعقیبکننده میاد؟
.متاسفم، اینقدر دوده که نمیتونم بگم...اما فکر کنم گمشون کردیم
.آهان
.چند نفر مردن؟ انگار واقعی نیست
.نمیخوام گناهتو از این سنگینتر کنی
...اون حرفو زدم، اما هنوز حس میکنم
.نمیتونیم ادامه بدیم
،رد شدن از این کوه سختتراز چیزیه که فکر میکردم
.وقتی هم که برای مبارزه گذاشتیم از برنامه عقبمون انداخت
...تازه
.من مخالفم
!کلر
.نمیدونم سم خرزهره تا چه حد موثره
...اگه بعضیاشون جون سالم در برده باشن
.صورتمونو دیدن
.باید زودتر صد سکه رو جم کنیم قال قضیه رو بکنیم
.خودم میدونم
اما حس میکنم اتفاقایی که امروز افتاد
.بیشتر از اونیه که بخوایم یهجا حلاجی کنیم
...بچهها
.از یه مسیر دیگه برمیگردیم خونه
.خوب نیست، ایکئوچی جواب نمیده
.شاید هنوز تو کوهستانه
...یا
.واسه امروز بسه. باز تماس میگیرم
.اگه برفرض کسی زنده بمونه بدجوری ازمون کینه میگیره
.خیلی مراقب باشین
.تقصیر منه
چطور این اتفاق افتاد؟
،بقیه گروها میتونن هیولا بشن
اما من میخواستم اوضاع رو .همونطوری که آدم هستم ببینم
.آدما با اعتقاداتشون زندگی میکنن. تسلیم غرایز پستشون نمیشن
.میخواستم اینو به همه نشون بدم
!اما اعتقادات خودم همچین حموم خونی راه انداخت
...حتی ایکئوچی
...رئیس
.از نظر من پایبندیت به اعتقاداتت باارزشه
.بقیه هرچی که دلشون میخواد بگن. من تا آخرش بهت اعتماد دارم
گرمش کنم؟
.نه...درست نیس اینطوری به احساست تکیه کنم
.شیفتت داره شروع میشه. برو
.باشه
.یه چیز سرد بذار روش، ایسائو
.صورتت بدجوری داغون شده
.مرسی
...متاسفم یوتا کون
.نمیخواستم اونکارو بکنم
...آدمکشی
.گریه نداره. واسه محافظت از ما بود
...برعکس من
چطور همچین چیز وحشتناکی به فکرش رسید؟
...من میترسم
.شوئیچی هم یه چیزیش میشه
.از همون اول کار عجیب میزد
...گفت تنها دانشآموز آموزشگاه یامادا خودشه
.اما محاله
.آره، جفتشون عجیبغریبن
اونا...چجوری اینقدر بیخیالن؟
...انگار اولین بارشون نیس کسیو
میگم...بنظرت اون گروه همه مُردن؟
.نمیدونم. اما چاره دیگهای نداشتیم
.اگه اینکارو نمیکردیم خودمون میمردیم
...تقصیر تو نیـ
!منظورم این نبود
.صورتمونو دیدن
،اگه حتی یه دونهشون زنده باشه .همهش باید با ترس و لرز زندگی کنیم
...پس
،وقتی راجب گروه خودمون فکر کردم
.به این نتیجه رسیدم برامون بهتره اون یکی گروه همه بمیرن
وحشتناکه، نه؟
متاسفم. تقصیر من بود که .تو رو قاتی این ماجرا کردم
.نه...فکر کنم به خواست خودم بود
ها؟
.میدونی که؟ خاطراتم از وقتی قدرتمو گرفتم ناقصه
،حتی اگه النا بود که دارو رو به خوردم داد
.این به انتخاب خودم بود که تبدیل به لباس بشم
،حس میکنم این قدرتو برای مبارزه لازم دارم
.حسی که هی داره قوی و قویتر میشه
منظورت...با الناس؟
.نمیدونم. بعضی وقتا آره، بعضی وقتا نه
.خودم باید جوابشو بفهمم
حس میکنم بعدش برای اولین !بار واقعا باهات یکی میشم
میگم شوئیچی، فردا باهم بریم بیرون خوشگذرونی؟
.میتونیم بریم اون فیلمه که میگفتی ببینیم
.نه، الان نباید بریم جایی که مردم ببیننمون
.باشه، پس فیلم اجاره کن خونه من ببینیم
.بعدش...کارای بیتربیتی بکنیم
!نه! اینو دیگه از کجات دراوردی؟
!چیه؟ خودت که با اون کلاهکاسکتی نکبت کردی
...نکردم! اون قضیه
.فکر کنم میخواست اهمیت دادنشو نششون بده
.فرداش مثل هرروز رفتم مدرسه
پس میره همون مدرسه ما؟
...میگم...اگه، اه
اگه یکی الانشم صد سکه جمع کرده باشه چی؟
بنظرت چه آرزویی میکنه؟
.نمیدونم
.اولش فکر میکردم همه فقط میخوان آرزوشون برآورده بشه
.مثلا همون گروه دیروزی
الان...اگه خودم باشم، بعید میدونم .این شکلی ازشون استفاده کنم
راجب همین میخواستی حرف بزنیم؟
.آره. شرمنده. واقعا موضوعی نداشتم راجبش حرف بزنم
.فقط بخاطر اتفاق دیروز ترسیدهم
.فعلا بیا وانمود کنیم همو نمیشناسیم
.معلوم نیست اعضای اون گروه اینجا باشن یا نه
البته، اگه حس کردی خطری هست بلافاصله باهام تماس بگیر، خب؟
!برگشتم
.خیالم راحت شد. روز اول به خوشی تموم شد
...اصلا انگار نه انگار
وقتی فکرشو میکنم که واسه جونمون .میجنگیدیم...انگار یه دروغ بیشتر نبود
.سعی کردم هر روزمو عادی سر کنم
...اما
.میگم آبوکاوا کجاست؟ دیروزم غایب بود
.آره، دو سه روزه هرچی زنگ میزنم جواب نمیده
...یواشیواش تغییرات رخ داد
.آبوکاوا نه فرداش اومد مدرسه نه پسفرداش
آبوکاوا تازگیا یه جوری نمیزنه؟
.همهاش با لاتهای یه مدرسه دیگه میپره
میگم میدونستی تو رودخونه شهر همسایه جسد پیدا کردن؟ - !بس کن ایزومی -
جسد؟
.آره، جزغاله شده بوده
!بعضیا میگن آبوکاوا بود
...روزی که اون گلهای قشنگو آتیش زدم
...یه دوستو ازدست دادم
اوه؟ امروز فقط تویی؟
.ازت یه سوالی دارم
تو باید بدونی وقتی بعنوان قدرتم لباس .انتخاب کردم به چی فکر میکردم
...چی بگم
سوالو نپیچون! نکنه النا ازت آتو داره؟
.اگه این حرفو بشنوه احتمالا عصبانی شه
اگه بفهمی چیکار میکنی؟
.شما آدما بعضی چیزا رو فراموش کنین راحتترین
.برام مهم نیست
!مهم نیست! فقط بگو
No comments yet. Be the first to leave one.