The first 200 lines.
باید نیمه فرانسوی رو پیدا کنیم...
و به عنوان یه پیشکش به سسیل برش گردونیم
ماگنانوها یه عضو خونواده رو میخواستن
بهم میگن وبر کجاست و تو میری سراغش
یه مسئله کوچیک هست. مجبورم زنده بگیرمش
در هر ماموریت جایی برای خطا وجود داره
این فیلم بینقصه
ولی از مقصدت میدونستم که وبر رو برنمیگردونی
دایانا. بهت هشدار دادیم
چطور ممکنه دست تو باشه؟
چطور ممکنه شما دو تا فکر کرده باشین از من باهوشترین؟
تو و مامور ۳۰۸
کجاست؟
دیگه در موقعیتی نیست که بتونه آسیبی وارد کنه
ما رو فرستادی سیسیلی تا فقط ببینی توطئه میکنیم یا نه؟
کارت همین بود. میتونستی یه مامور دیگه رو انتخاب کنی
من که وبر رو داشتم
چیزی که لازم داشتم رو بهم گفت
اونم خونواده داره
چارهای نداشت. مجبورش کردم طعمه تو بشه
به خاطر خوبی سازمان این کار رو کردم...
و مجبور بودم تو رو بیاطلاع بذارم
تو اصلا نمیدونی چی برای سازمان خوبه
به لطف دخالت من، حالا تمام سلاح رو داریم
مطمئنی؟
نیمه فرانسوی که داری تقلبی ـه
سسیل میخواست به کلاین بدش تا فقط اون بتونه سلاح رو بسازه
- کی میخواستی بهم بگی؟ - الان دارم بهت میگم
به لطف نقشه من کشفش کردیم
وایستین
باز کن
راه بیافت
وقتشه دست از دروغ گفتن برداری
ببین کی این حرفو میزنه؟
در مورد اهداف مانتیکور یه مشت مزخرف به خوردم دادی
بهم دروغ گفتی و به بقیه خونوادهها هم همینطور
فقط همون یک بار
فقط یک بار
و ببین چه بهایی براش دادم
پسرت رو به کام مرگ فرستادی
و با این وجود، نقشههاتو کاملا عملی کردی
فناوری رو برای خودت نگه داشتی...
و سعی کردی بقیه رو دور بزنی
بالاخره جراتش رو پیدا کردی جلوم وایستی و بگی...
چه فکری در موردم میکنی
نه، بابا. همیشه جراتش رو داشتم
فقط توجهتو نداشتم
و دیگه از دستش دادی
مثل شغلت توی مانتیکور
از سازمان اخراج میشی
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
« مترجم: داوود آجرلو» Highbury
«سیتادل: دایانا»
انزها غیرفعال شد. بریم
داری اشتباه میکنی
چند وقته همدیگه رو میشناسیم؟
چند وقت لوکا رو میشناختی؟
نباید همچین فکری بکنی
من لوکا رو نکشتم
لایق هیچی نیستی!
ادو
صبر کن
اگه میخوای برام سخنرانی کنی، زحمت نکش
دیگه بسمه
میخوام درک کنم
میدونستی فرستادن برادرم به سیسیلی یه تله بوده؟
میدونستم و مخالفش بودم
وقتی دعوای ما رو دیدی، داشتیم در مورد همین حرف میزدیم
میدونی که همیشه حمایتت کردم
باور داشتم شک و تردیدهاش بیجاست
خیلی ازت ناامید شدم
با یه مامور پشت سر ما دست به یکی کردی
دایانا یه مامور ساده نیست
از کی تا حالا مامورانی داریم که اسم دارن؟
از وقتی شجاعترین مامور...
حاضر شد برای سازمانمون جونش رو به خطر بندازه
با شور و اشتیاق ازش دفاع میکنی
چون لیاقتش رو داره
و چون اصلا شبیه تو نیستم
با همه طوری رفتار نمیکنن که انگار یه مشت سرباز پیش و پا افتادهن
هر دو؟
بله، مامان، هر دوی شما
اگه اجازه بدی یه دختر کشته بشه، با بابا هیچ فرقی نداری
ادو
تو ازش بازجویی میکنی
نتونستی صبر کنی تا برن توی جلسه؟
نه، تو چی؟
منم نتونستم
فکر نمیکردم اینجا ببینمت
پدرم ازم میخواد در مورد سیستم امنیتیم حرف بزنم
خوبه
تو چی؟
- تو چرا اینجایی؟ - سسیل؟
- چیزی نمونده بفهمم - سسیل؟
اینجام، مامان
امروز باهام میای
باشه
لعنتی!
هی!
چه خبر شده؟
پدرم افتاده به جونمون
همه چیزو در مورد تو، لوگانو و مامور ۳۰۱ میدونه
لعنتی
تو چی؟
منو اخراج کرد
پس چطوری اومدی اینجا؟
من سیستم امنیتی اینجا رو طراحی کردم
پس همین الان منو از اینجا ببر
وقت نیست. به زودی نگهبانها میان اینجا
- برام مهم نیست. نگهبانها با من - دایانا
- میخوام از اینجا برم بیرون - نه
- بهم اعتماد کن. - اعتماد دارم. ولی میخوان منو بکشن
نه. پدرم روی نیمه آلمانی اسلحه تمرکز کرده
- اگه میخواست تو رو کشته بود - اشتباه میکنی
اینجا نگهم میدارن تا بازجوییم کنن...
و بعد منو از بین میبرن
شاید بهتره به همین امیدوار باشم
چرا؟
زندانی سلول کناری...
اونو میشناسی؟
نه
کیه؟
همون مامور سیتادل...
که برادرتو کشت
فکر کردم مُرده
گفتش اون کثافت مُرده
- به چی نگاه میکنی؟ - فقط از دستورات پیروی میکنم
کاری که درش بهترینی
همه از دستورات یکی اطاعت میکنیم
تو هم
حتی اگه اینقدر تلاش کنی خلافشو ثابت کنی
پیروی نمیکنم
و ببین به کجا رسیدی
میخوای منو هم بندازی توی زندان؟
اگه جرات کنی دوباره دخالت کنی میندازم
و شاید شکنجهم بدی
تا هشت سال
تنهامون بذار
بهم گفتی اون مُرده
چه عوض میشه؟
بهم دروغ گفتی
دوباره
و ما آدمها رو شکنجه نمیدیم
نمیدیم؟
و دقیقا چی کار میکنیم؟
کمکم کن بفهمم
وقتی میخوایم یکی حرف بزنه...
به نظرت باید چی کار کنیم؟
- فرق داره... - چه فرقی؟
فقط یه آدو دورویی
جرات نداری قبول کنی برای پول دراوردن چی کار میکنی
ما سلاح میفروشیم، ادورادو
سلاحهایی که بیشتر به دست تو اختراع شدن
اون مرد به چیزی که حقش بود رسید
هیچوقت بهت نگفتم چون نمیتونم در موردش حرف بزنم
باید یه کاری میکردم تا حالم بهتر بشه
درک میکنم
شاید کار درستی نبوده...
ولی درکت میکنم
منم خیلی گند زدم، مگه نه؟
سعی کردم جاشو بگیرم با اینکه میدونم هرگز مثل اون نمیشم
لطفا، در رو باز کن
نه، داریم حرف میزنیم
- نمیخوام در مورد انریکو حرف بزنم - در مورد مانتیکور حرف میزنیم
راست میگی...
دیگه جایی برای دورویی نمونده
ولی وقت هم نداریم اینقدر محتاط باشیم
باید به مانتیکور فرانسه حمله کنیم، نیمه دیگه سلاح رو بگیریم...
و دوباره همه چیزو بدست بگیریم
حالا که اینقدر تلفات دادیم باید جنگ راه بندازم؟
- مامور ۳۰۸ یه فکری داشت - دوباره شروع شد. باز کن
باید به حرفش گوش بدی
آخرین فرصتته تا قدرتی که از دست دادی رو پس بگیری
و انتقام برادرمو بگیری
از راه درستش
در هر صورت، مامور اعدام میشه
خوب پیش رفت
- مگه من نباید پروژه رو ارائه میدادم؟ - من دادم
پیشنهادت بسیار جالبه، ادورادو
ممنونم
به پدرت گفتم تو نابغهای
یه زانی ـه
بریم
از سسیل خداحافظ میکنم و میام
همه چی مرتبه؟
چرا مادرت صدات کرد؟
میخواد کنارش باشم
از الان به بعد منو هم وارد کار میکنه
باید آماده باشم
حالش داره بدتر میشه؟
خیلی مریضه
ولی مدام به آینده فکر میکنه
نمیدونم چطور این کار رو میکنه
حتی با استرسی که امروز داره
چرا، مگه اونجا چه اتفاقی افتاد؟
نمیتونی بهم بگی، اشکالی نداره
No comments yet. Be the first to leave one.