The first 200 lines.
نباید با اون نقطه کور رانندگی کنی
آره میدونم. خطرناکه هرولد
غیرقانونیه. اوه
قرار بود به یادبود بابا باشه، ولی اگه زود نکاریش
خشک میشه، اون وقت دیگه یادبود بابا نیست
بیشتر میشه بازسازی صحنه مرگش. ولی امروز اصلاً وقت خوبی نیست
چون با بیلی و جین و پاملا «انجمن بیوهها» داریم
پاملا که بیوه نیست. میدونم
ولی جین نگرانه که اون تنها بمونه. خیلی رو اعصابه
ولی مهربونیه دیگه. آره
انصافاً خوش میگذره
مثل فراماسونها دست دادنِ مخفیانه خودمون رو داریم
دلم میخواد ببینمش. آره خب، نمیتونی
تو که بیوه نیستی
«پیگفیش» باز دستبهکار شده. اوه نه، نگو که باز
باید براش شام «چیپی» بخرم
نیها، اون یه مجرمه، نه یه گربه ولگرد
فقط میخوام دور و بر دردسر نپلکه
خودش دردسره! نازل پمپ بنزین رو میکنه تو باسنش
این یه مدل فریاد کمکخواهیه، هرولد. اگه تو هم این کار رو میکردی
دوست داشتی بقیه قضاوتت کنن یا بهت برسن؟
من همچین کاری نمیکردم. با اطمینان کامل نمیتونی این حرف رو بزنی
باید خیلی به ته خط رسیده باشم که همچین کاری بکنم
تازه، خودت که میدونی
بنزین باعث میشه عطسه کنم. خب ببین، من دارم دیرم میشه
اوم، میتونی امشب بچهها رو برداری؟
آره، حتماً. آفرین پسر خوب. دوستت دارم
منم دوستت دارم. واقواق، میو
واقواق
چای میخواستی، نه؟ بله، لطفاً. خب، چای کیسهای نداریم
پس میشه قهوه
راستش، شیر هم نداریم
پس میشه «یاکولت»
اشکالی نداره وقتی حرف میزنیم حرکات کششی انجام بدم؟
بعد از پیادهرویِ تند خیلی مهمه
آره، فقط مشکل اینجاست که تو پیادهروی تند نمیکنی. معلومه که میکنم
همین الان من رو دیدی. شوخی میکنی؟ اون پیادهروی تند نبود
پس چی بود؟ راه رفتن بود. اونم با دمپاییهای پشمی
هرولد، میشه فقط برای یک بار هم که شده، محض رضای خدا
و هر چی که مقدسه، دنبال یه چیزی برای انتقاد نگردی؟
آره، ببخشید. یعنی یه لیست آورده بودم
ولی فکر کنم میتونه منتظر بمونه. اما خیلی خوشحالم که اینجایی
کاملاً مشخصه
یه چیزی برات دارم
اوه نه. باز نرفتی از خیریه خرید کنی، رفتی؟
یا خدا
پول بیمه عمر بابات
بالاخره نقد شد. نقدی؟
مگه بیمهاش رو از کارتل مواد مخدر گرفته بود؟
نه، این تصمیم من بود
میدونی بعد از اون بلایی که سر «نوئل ادموندز» آوردن، چه حسی به بانکها دارم
بیا، اینم ۱۰ هزار پوند. برم برات یه کیسه پلاستیکی بیارم
خدای من
هرولد؟ چی شده؟ داری گریه میکنی؟
اوه، ببخشید. فکر کردم دارم خوشحالت میکنم
با چی؟ با تبدیل کردن بابام به یه کیسه پول نقد؟
خب، خودم هم تعجب کردم که چقدر گیرمون اومد بابتش
فکر نمیکردم اینطوری دلم براش تنگ بشه
آخه میدونی، تو برنامههای تلویزیونی مردم میگن
میدونی: «اون مادرمه ولی بهترین دوستمم هست.»
آره. خب مشخصه که ما هیچوقت اینطوری نبودیم
اومم. و حالا که اون دیگه نیست
فهمیدم بابا بهترین دوستم بود
اوه هرولد، واقعاً باید چندتا دوست همسن و سال خودت پیدا کنی
ولی حالت خوبه دیگه، نه؟
آره. یه جورایی. یعنی، دکتر برام قرص ضدافسردگی تجویز کرده
چی؟ اون این کار رو نکرده. در واقع خانوم دکتر بود
هرولد، چرا این کار رو باهات کردن؟
افسرده که نیستی، هستی؟
تو که چیزی نداری بابتش افسرده باشی
چرا نیومدی با من حرف بزنی؟ چیز مهمی نیست
مهم نیست. یعنی خیلیها از این قرصها میخورن
آره، ولی اونا آدمهاییان که خانوادههای ازهمپاشیده دارن
علافهای خالکوبیکرده با مشکلاتِ واقعی
مثل، اوم، «پیگفیش». پیگفیشِ تو شهر رو که میشناسی؟
اوه، آره، آره
میدونی که نازل پمپ بنزین رو میکنه تو...؟ آره، میدونم
درسته. میدونستی پاملا مجبوره نازلها رو تمیز کنه؟
اگه قرار باشه کسی قرص ضدافسردگی بخوره، اونه
هوم
نمیدونستم چنین حسی داری
اصلاً نمیدونستم چیزی حس میکنی
تقصیر منه؟
نه
شاید یه ذرهاش باشه، مثلاً ۸۵ درصدش
ولی نمیتونم همهاش رو بندازم گردن تو
نه، چون بابات هم سهم خودش رو داره
اوه هرولد. متأسفم. منم همینطور
چی؟
هیچی. فقط من
اوم... مامان؟
ببین
میتونی یه رازی رو پیش خودت نگه داری؟ چیه؟
همونجا بمون
وای خدای من
بابا
نمیخواستم این کار رو بکنم
حالا، احتمالاً برات سوال شده که قضیه از چه قراره
نه، اصلاً و ابداً. اوه
فکر کنم داره تیکه میندازه
داری تیکه میندازی؟ معلومه که دارم تیکه میندازم
چرا به من نگفتین؟ خب، فکر کردیم بهتره
تا وقتی پول دستمون بیاد، آفتابی نشیم
این آدمهای بیمه خیلی فضولن
آره، بعضیها هم میگن لابد یه دلیلی داره
اوم. نکته خوبیه. شما گذاشتین من دو ماه فکر کنم مردی
آره، تو فکرمون بود بهت بگیم
ولی خب یه ذره... پیچیده بود. ...پیچیده
آره؟ واقعاً؟
چون الان طوری رفتار میکنین انگار یادتون رفته سطلهای آشغال رو بذارین دمِ در
اوه، باشه. این رو به عنوان یه نقد میپذیریم
آره. راستی سطلها رو گذاشتی بیرون؟ امروز که سهشنبه نیست، هست؟
اوه ویلیام، نوبت آشغالها رو از دست دادی؟
اوه نه، ببخشید. فکر کردم پنجشنبهست
امروز پنجشنبهست. نه، سطلها رو سهشنبه میذارن بیرون
من از سطلهای شما خبر ندارم ولی امروز پنجشنبهست
واقعاً؟ پس نوبت آشغالها رو از دست دادیم
انقدر درباره سطل آشغال حرف نزنین. خواهش میکنم بس کنین
چطوری زندهای؟ خب، در واقع
داستانش خیلی خندهداره، واقعاً
امشب، در «پلیس مرزی استرالیا»
یه چهارشنبه شبِ معمولی بود. داشتیم تلویزیون میدیدیم
پلیس مرزی استرالیا. دیدیش؟
خیلی خیلی خوبه. عالیه
بعضی چیزهایی که سعی میکنن قاچاقی بیارن تو، واقعاً عجیبه
مخصوصاً، با اجازه، چینیها
اوه، نژادپرست نباش. نژادپرستی نمیکنم. یه ذره
فقط از خلاقیتشون کفبر شدم
یه زن و شوهری بودن که کل راهِ شانگهای تا سیدنی رو اومده بودن
با ۷۰۰ تا تخممرغ آبپز که توی ساعتهای کوکو پنهان کرده بودن
آخه این دیگه چه صیغهایه؟ برام مهم نیست
اوه. باشه. بگذریم، مادرت رفت که یه فنجان چای درست کنه
پس من باید درستش کنم، نه؟ خیلی ممنون
و بعدش؟ و بعدش دیدیم چای کیسهای نداریم. شما هیچوقت اون چای کیسهایهای لعنتی رو ندارین
فحش نده. اوه، خواهش میکنم فقط تعریف کن
پس من یه سری رفتم مغازه
باید نقطه کورت رو چک میکردی
اوه خفه شو هرولد
وقتی برگشتم
بابات کاملاً بیهوش بود
پاک از هوش رفته بود
واقعاً تقصیر حماقت خودم بود، چون بعضی وقتها برام سخته
که یادم بمونه کِی قرصهای پارکینسونم رو خوردم
و اون شب، قرار بود ساعت هشت بخورمشون، مگه نه؟
ولی بعد یادم اومد
که نوبتِ زودترِ اون روز رو فراموش کرده بودم
پس با خودم گفتم: «آها، الان دوز دوبرابر میخورم که جبران بشه.»
متأسفانه به خاطر پارکینسون
چیزی که یادم رفته بود یادم بیاد این بود که در واقع فراموش نکرده بودم
که نوبتِ زودتر رو بخورم
در حقیقت، همون موقع یادم اومده بود که
به احتمال زیاد نوبتِ دیرتر رو فراموش میکنم
پس همون موقع دوز دوبرابر خوردم
تا برای نوبتی که قرار بود بعداً فراموش کنم، پیشدستی کرده باشم
که در کل، خلاصه بگم، ۱۶ تا قرص خوردم
که رک بگم، برای بیهوش کردن یه اسبآبی کافیه
اونم یه اسبآبیِ بالغ، نه از اون کوتولههاش
اگرچه اونا خیلی نازن، مگه نه؟
میدونی، با اون پوزههای کوچیک و بقیه چیزها
میدونی، اون صداهای کوچولوی فینفینمانند
بگذریم، آره. نفسش کاملاً قطع شد
ویلیام
ویلیام! بیدار شو. مسخرهبازی درنیار دیگه. بس کن
ویلیام. اوم
اوه، ببین کی اینجاست. دخترها اومدن
ببین، محبوبهات اینجان. نیوم نیوم نیوم
نه؟
ویلیام، انقدر لودگی نکن
«سوزانا رید» دامن پوشیده
نه؟
ویلیام
اوه خدا. اوه خدا
پس زنگ زدم آمبولانس، ولی همهشون سرشون شلوغ بود
نمیتونیم دو ساعت منتظر بمونیم! پس بعدش زنگ زدم به دکترِ خانواده
حالا، متأسفانه دکترِ این منطقه دکتر «هارپر» هست
چرا متأسفانه؟ چون از زمان کرونا
دکتر هارپر دچار اضطرابِ سلامتِ خیلی خیلی شدیدی شده
اون دکتره و وسواس بیماری داره؟ آره
طفلک زن. هر روزِ کاریش مثل جنگ ویتنام میمونه براش
واقعاً دلم نمیخواد بهش دست بزنم. ولی اون
اون نفس نمیکشه. من واقعاً از انجام دادنِ این کارها خوشم نمیاد
منظورت از «این کارها» چیه؟ جنازهها
اون مرده؟! به نظر که اینطوری میاد، نه؟ خب، من چه میدونم
من که دکتر نیستم. دوباره چک میکنم. اسمش چی بود دوباره؟
ویلیام
ویلیام؟ صدام رو میشنوی؟
ویلیام
ویلیام
آره. نه
ساعت رو داری؟ برای چی؟
برای فرم، زمانِ... خودت که میدونی
واقعاً داغونه
اوه، تونستی بقیه پلیس مرزی رو ضبط کنی؟
واقعاً میخوام بدونم
چرا ساک کریکت اون مَرده پر از خرچنگ زنده بود
چی؟
عجب آدم احمقی هستی
معلوم شد که نمردم
نه بابا
چرا به بقیه نگفتین که اشتباه شده؟
No comments yet. Be the first to leave one.