The first 200 lines.
مگر اینکه متوقفش کنیم
پسر آجیوس دنیامون رو نابود میکنه
هیچی از گایا روی زمین نمیمونه
بجز غبار و اشک
این حلقه ی مجوسیه
نه - این چیه آبیه؟ -
آب رودخونه جهنمی
مرز بین جهان ما و عالم اموات
من بوجودت آوردم
و حاضرم تموم زندگیمو معامله کنم که برت گردونم
تو باید بزاری قلبت راهنماییت کنه , نه عقلت
من تنها زنی رو که تا حالا دوست داشتم کُشتم
به عنوان یه خدای جاودانه
تو قدرتشو داری
که اونو از عالم اموات برگردونی
میتونم مادرمم نجات بدم
الان از همیشه نزدیکتر
به باز کردن قفل درهای اُلمپیوسم
بعد این جنایت وحشتناکو برمیگردونم
من خیلی متأسفم مدئا
تو عشقتو برای خدایان قربانی کردی
و الان هم میراثتو قربانی کردی
باد شمال
سپر یخیه آتن
اگه راه خروجی پیدا نکنیم
یخ میزنیم تا بمیریم
... ایکاروس
چیه این برات جالبه؟
نمی بینی راه میره؟
آره
من یه شکلی مثل آدم کشیدم که حرکت میکنه
بعدش چی؟
این تا حالا هیچوقت قبل این اتفاق نیافتاده بود
خونمون خالیه
معده هامون خالیه
زمستون رسیده در گوشمون
و تو نشستی اینجا شکل متحرک دُرست میکنی؟
... من
من میتونم تو بازار اینو بفروشم
چرا کسی باید این چیز احمقانه رو بخواد, دایدالوس ؟
هیچکس ایده های مسخره تو رو نمیخواد
چطور میخوای بچمونو زنده نگه داری؟
با رویاهات رویاهای پوچت
ما گرسنمونه
چرا نتونستم با مردی ازدواج کنم
که سرش به تنش بیرزه؟
اینجا چه اُمیدی برای بچمون هست؟
بچمون مُرده عزیزم
من کُشتمش
رویاهای پوچم بچمون رو نابود کرد
من خیلی متأسفم
من خیلی متأسفم,عشقم
چی؟
یه روزی , رویاهای من مارو ثروتمند میکنه
من نمیخوام ثروتمند باشم
من میخوام شاد باشیم
تو شاد نیستی؟
نه , من گرسنمه
هیچکس نمیتونه شاد باشه در حالی که گرسنس
... غریبه
ناپدید شد
رویاها فقط برای خدایانن
تو خدا نیستی , دایدالوس
تو فقط یه پیر خرفتی
... ناپدید شد
ناپدید شد
به سرعت خدایان
تو یه چیز جادویی نساختی
تو یه چیز طبیعی ساختی
دُرست مثل ما
ما این تو حبث شدیم
و داره سردتر میشه
چرا؟
بوریس خدای بادهای شما داره انتقام سختی میگیره
پس این جاییه که ما میمیریم؟
تو این مقبره یخ زده؟
و لکسیکان با من میمیره؟
چرا خدای بادهای شمال
از زئوس توانا سرپیچی میکنه؟
باد شمال اهمییتی برای زئوس قائل نیست
خدایان هم مثل آدم ها باهم نزاع دارن
مگر اینکه , یه آزمون باشه
منظورت چیه؟
تو گفتی باید سه چیز رو قربانی کنم
تا درهای اُلمپیوس رو باز کنم
اولی عشق بود دومی میراث بود
ولی سومی چیه؟
این چیزیه که باید خودت کشفش کنی
شاید این چیزیه که باید اون بیرون پیداش کنم
چطور؟
این سرما باعث میشه هرچیزی به ذهن آدم بیاد
من یه بار یه تصویری از زندگیم جلوی چشمم دیدم
شیاطین و ارواح
من تا حالا سخت مبارزه کردم که عقلمو سرجاش نگه دارم
تو داری میگی زئوس داره سعی میکنه که تورو دیوونه کنه
تا بتونی چیزارو واضح تر ببینی؟
با عقل جور در نمیاد , اینطور نیست؟
در عوض
اون یه حس کامل بمن میده
یه چیز قدرتمند که درونمون دفن شده
که ما هرگز قبولش نکردیم
مگر اینکه ما آزادش کنیم
چی رو آزاد کنیم؟
هرچیزی که به ما تجربه ای بده
هرچیزی که مارو مقدس کنه
ما با این قوانین زنده ایم
نگهبان؟
آدمات همه مُردن
همه با باد شمال یخ زدن
حتی نگهبان های سلطنتی؟
وقتی روغنمون(نفتمون)تموم بشه
ماهم یخ میزنیم تا بمیریم
اگر قبلش از گرسنگی نمیریم
من خوشحال میشم به سمت مرگ برم در حالی که تو توی آغوشمی
من توی آغوشت نیستم, پادشاه
و اتفاق هم نمیفته
چرا منو اذیت میکنی؟
خودت که میدونی چقدر عاشقتم
تو فقط قدرت و ثروت رو دوست داری
یعنی اینقدر نفرت انگیزم؟
آره
تو پیری و من جوونم
ما به دو دوره مختلف تعلق داریم
سن یه تَوَهُمه
دست بزار رو قلبم میبینی چقدر جوونه
وقتی بلاخره انتقاممو از
یه مرد دروغی گرفتم
بعد با یه مرد حقیقی میرم
همچین کسی وجود نداره
تو و بقیه مردم باید بدونید , پیشگو
همه مردا فاسدن
همشون نه
کی میگه همه اون همخوابه ها وحشتناک نیستن؟
پس من باید باخودم بمونم
تو از عشق میترسی؟
برای همینه با من میجنگی؟
عشق یه نفرین دردناکه
که از داخل قلب مردارو میخوره
و اونا رو به یه احمق تبدیل میکنه
اوه , نه, نه , پیشگو
عشق بهت احساس زنده بودن میده
... برای اولین بار در زندگیت
بـــســـه
منو ببوس
ما باید گرمامون رو مشترک کنیم
اره
تو نباید بخوابی
اگه بخوابی , از سرما میمیری
نمیخوام بخوابم
یه داستان برام بگو
من داستان بلد نیستم
تو بچگی باید کُلی داستان برات گفته باشن
مادرم یه چندتایی برام گفت
ولی الان یادم نمیان
اون چه شکلی بود؟
... اون همه چیزم بود
قوی و در عین حال نجیب
هرگز از خوش ترس نشون نداد
تردید نشون نداد
هرگز گریه نمیکرد
همیشه لبخند میزد و برام قابل درک بود
اون باید خیلی دوست میداشته
همونطور که من دوسش داشتم
اون خوشگل بود؟
من هنوز زنی رو ندیدم که با اون قابل مقایسه باشه
اون گرفتار چشمای بابات شد
همونطور که تو شدی
تو میتونستی پسر من هم باشی ,هیرو
پوست صافتو که احساس میکنم ...خیلی آشنا به نظر میاد
مثل اون
ولی تو عاشقش نبودی
چرا اینو گفتی؟
تو دنبالش بودی
فقط به این دلیل که فکر میکردی
اون لکسیان رو پیش خودش نگه میداره
نوع های مختلفی از عشق وجود داره
خدای عزیز , کجایی تو؟
چیزی شنیدی؟
مادرم صدام میزد
نه , نه , این کَلَک های ذهنته
شاید
یا ممکنه آزمایش من شروع شده باشه
کمکم کن , خواهش میکنم
... آپولو
خدای ستمگر و برتر
میدونم که به صدای من گوش نمیدی
یا در نظرت ما دعا کنندگان خودخواهی هستیم
... ولی من میدونم
تو میتونی منو اینجا ببینی
تو این زمین باز
پس من الان ازت میپرسم
خودتو نشون بده
سرعتتو تغیر بده
بزار من ببینمت
من رازت رو میدونم
و من ازش برعلیهت استفاده میکنم
مادر
چه اتفاقی افتاده؟
دستمو بُریدم
واقعا خودتی؟
No comments yet. Be the first to leave one.