The first 200 lines.
تقدیم به تمام پارسی زبانان جهان
(آماده شو، ذهنت رو بیدار کن، موب!)
(بیدار شو، خشمت رو ابراز کن، موب!)
(بیدار شو، ذهنت رو بیدار کن، موب!)
(آماده شو!)
وقتی میای، میتونی باعث رضایت خودت بشی؟
تو یه موبی. نمیتونی سرخوردگیت رو حس کنی؟
وقتی میای، میتونی باعث رضایت خودت بشی؟
تو یه موبی. میخوای چی بش؟
احساسات طغیانگرت رو بپوش و بزن داغونش کن.
وقتی از حد و حدودت فراتر بری چی میبینی؟
(99.9! 99.9!)
درصد اسرارآمیز.
زندگیم رو میگریم، ذهنم رو میگریم.
قلبم رو میگریم، در چنین مکان عمومیای!
این ایدهآل ماست؟ این ذهن توئه؟
همه چیز وقتی به صد برسه شروع میشه.
موب زنده است. موب بالاست.
موب سرخورده میمونه، تو چی؟
این ایدهآلته؟ این ذهنته؟ الان...
زندگیت مال خودته.
(آماده شو، ذهنت رو بیدار کن، موب!)
موب سایکو
(آماده شو، خشمت رو ابراز کن، موب!)
(آماده شو، ذهنت رو بیدار کن، موب!)
(آماده شو!)
نبرد برای نوسازی جامعه -دوستی-
از اینجا برو. نمیخوام صدمه ببینی.
میتونی این پیرمرد رو هم با خودت ببری.
قرار بود گروگانمون باشه،
اما دلم براش میسوزه.
آه، همون نخستوزیرس.
چی؟ تو نخستوزیری؟
می-میتونم برم؟
بفرمایین.
چه خفن... الان با خود نخستوزیر حرف زدم!
با اینکه از گروهی هستین که دزدیدنش، نمیدونستین کیه؟
آخه من تلویزیون نمیبینم.
که اینطور. پس بقیه فکر میکنن ما آدم بدهاییم.
اما واقعاً هم هستین. ببینین چقدر به شهر آسیب زدین.
چیزی نیست. رئیس گفتن بیشتر مردم تخلیه کردن.
رئیس؟
کسی که من رو استخدام کرده.
ایشون من رو از زندگی نکبتی که داشتم نجات دادن.
3 سال پیش
سریزاوا کاتسویا 27 ساله
چقدر کثیفه اینجا چرا پانزده ساله خونهنشینی؟
تو کی هستی؟
اسمم سوزوکیه.
مادرت ازم خواسته کمکت کنم.
باز هم یه مشاور دیگه؟
بهت گفته باشم، اگه نزدیکتر بشی آسیب میبینی.
من یه آدم معمولی نیستم.
شنیدم یه اسپری.
میفهمم چه حسی داری.
نه، غیرممکنه. برو پی کارت.
چرا؟ چرا بهم نمیگی چه احساسی داری؟
نه... بیشتر از این چیزی نگو.
خواهش میکنم تحریکم نکن.
حتماً خیلی سخته...
اینکه نتونی دوستی پیدا کنی چون بقیه از قدرتهات چندششون میشه.
چیپس سیبزمینی
چای ییت
بس کن. وانمود نکن میدونی چه احساسی دارم.
برو پی کارت! برو پی کارت!
حتماً برات قلدری کردن و از جایگاهت تو جامعه بیرون انداختنت.
برو بیرون!
من هم یه اسپرم.
با من بیا.
ا-اما وقتی از اتاقم میرم بیرون سرم گیج میره.
بیرون بارون میاومد.
این چتر مال توئه.
فقط کافیه وقتی زیر این چتری فکر کنی تو اتاقتی.
نگران نباش. اگه کنار من باشی هیچ اتفاقی برات نمیافته.
نشونت میدم چهطوری از قدرتهات استفاده کنی.
بعدش، من یکی از کارکنهای بالاردۀ پنجه شدم
و جایگاهم تو جامعه رو پس گرفتم.
داستان عجیبیه.
ها؟
حتی من هم میتونم تشخیص بدم یه جای کار میلنگه.
این داستان نشون نمیده که فقط دارن ازتون سوءاستفاده میکنن؟
ببین کی داره همچین حرفی میزنه!
چه حرف بدی زدی...
اونی که بده شمایین.
اگه میخواستین همچین کاری کنین، بهتر بود خونهنشین میموندین.
نمیتونین صورت اونهایی که این قضایا روشون تأثیر میذاره رو تصور کنین؟
رئیس گفتن سطلۀ جهانی همیشه نیازمند یهسری جانبازیهاست.
خودتون هم همینطور فکر میکنین؟
هی... میشه بری؟
سریزاوا-سان، شما آدم اشتباهی رو برای دنبال کردن انتخاب کردین.
حالت خوبه؟
اون چتر...
آره، با قدرت شدیداً زیادی پوشیده شده.
وقتی زیر این چترم میتونم آرامش داشته باشم.
اگه چترش رو ازش بگیریم...
قدرتش رو از دست میده.
بیحرکت کردن من... جواب نمیده!
آخ...
آه، ببخشید. حالت خوبه؟
چی؟ داشتی نقش بازی میکردی؟
الان، شنگول!
به روی چشم!
اوه، اوضاع خطریه!
وقتی فقط برا یه ثانیه از چترش دور شد، منفجر شد؟
حتماً خیلی ترس برش داشته.
بالاخر کسی رو پیدا کرد که درکش میکنه.
چارهای جز دنبال کردنش نداشته.
اون هیچ شانسی درمقابل کسی که از این قضیه به نفع خودش استفاده کرده نداشته.
باید بهش بگم.
اون رئیسی که میگین، بهتون آرامش خاطر نداده.
کاری کرده فکر کنین نمیتونین خودتون تنهایی زندگی کنین
و کشونددتون تو سازمان خودش.
تو یه مشاوری؟
نمیشه اینجوری به جامعه برگشت.
برعکس، اگه با این شرایط ادامه بدین، هیچوقت نمیتونین بهش برگردین.
عمراً اگه یه بچه که هنوز اول زندگیشه بدونه من چه احساسی دارم.
پس من... پس من چه غلطی باید بکنم؟!
هیچکس این قدرتی رو که باهاش متولد شدم درک نمیکرد!
مردم فکر میکردن من چندشم، پس من هم کنترلم رو از دست میدادم و باعث دردسر بقیه میشدم!
و بهخاطرش تحقیرم میکردن و دوباره کنترلم رو از دست میدادم!
حتی قبلاً اتفاقی مادرم رو فرستادم هوا!
هیچوقت نمیدونستم کی ممکنه کنترلم رو از دست بدم!
هیچوقت نمیتونستم حتی با کسی صحبت کنم...
من فقط...
چهجوری بگم... فقط میخواستم...
فقط میخواستم یه دوست داشته باشم.
من اینجا دوست دارم.
اسپرهایی مثل خودم!
تو هیچوقت نمیتونی بفهمی!
معلومه میفهمم. اونها دوستهای واقعیتون نیستن.
من دوستهای واقعی دارم.
برا همین میدونم.
اونها دوستهاتون نیستن.
ای-اینقدر تکرارش نکن!
اوضاع خرابه، شیگئو! اون انرژیه خیلی زیادیه!
نمیذارم از این جلوتر بری! دستور رئیسه!
رئیس به من اعتماد داره!
نه، این ربطی به اعتماد نداره.
داره ازتون سوءاستفاده میکنه.
نه! رئیس بهم دلیلی برای زندگی کردن دادن!
اما اون به شما به چشم یه آدم نگاه نمیکنه!
یه آدم؟
گفتین نمیخواین به کسی آسیب بزنین.
شما درست مثل منین.
مطمئنم میدونین
که دارین اشتباه میکنین.
ساکت شو!
پس در این صورت... من دوستتون میشم.
ها؟
چی شد؟
زدمش.
شیگئو!
از تمام قدرتم استفاده کردم!
چی؟!
داری انرژی من رو جذب میکنی؟
میتونم احساساتتون رو درک کنم.
چه انرژی غمانگیزی...
تبدیلش کردی به انرژی خودت؟
نه، الان برش میگردونم، سریزاوا-سان.
این دیگه چیه؟
که اینطور...
اون هم...
اون هم مثل منه...
دوستی
بهلطف تو و دوستهات مجبورم سربازهای بیشتری استخدام کنم.
دیگه تمومش کن، بابا.
دیگه باید فهمیده باشی که به کارت نمیان.
از اونجایی که پسرمی بهت میگم.
پروژۀ در معرض استرس قرار دادن انسانهای عادی
برای بیدار کردن قدرتهای ذهنیای که ممکنه تو وجودشون باشه...
با شکست مواجه شد.
اگه اگر هم مقداری قدرت درشون بیدار میشد
بیشترین کاری که میتونستن بکنن ایجاد کردن پدیدههای ناچیز بود.
پس قدرتهاشون...
تو به اون میگی پدیدۀ ناچیز؟
قدرتی که ازش استفاده میکنن و همینطور از کار افتاده میشه،
قدرت منه.
من میتونم انرژیم رو با بقیه به اشتراک بذارم.
و همچنین انرژی بقیه رو جذب و مال خودم کنم.
این برگ برندۀ واقعیمه که کسی ازش خبر نداره.
یعنی به 600 سرباز از قدرتت دادی؟
این فقط ذرهای از انرژیایه که جمع کردم.
اما این به معنی حیاتی نبودنش نیست.
انرژیم رو از اونهایی که شکست خوردن پس میگیرم.
ا-الان میفهمم...
بابای من آدم نیست.
هیولاییه که از انرژی درست شده!
میخوام بهت یه درسی بدم، شو.
فقط یه وجود مطلق میتونه نقش اول واقعی این دنیا باشه.
وجود مطلق؟
تو—
موب سایکو
موب سایکو
موب سایکو
تو داداش بزرگۀ ریتسویی.
که یعنی حتماً چاشنیم با موفقیت منفجر شده.
نکنه تو بودی که خونمون رو آتیش زدی؟
حتماً سرش عصبانیای، اما بهتره فرار کنی.
کسی تو این دنیا وجود نداره که بتونه اون رو شکست بده.
دیگه عصبانی نیستم. مطمئنم تو هم مشکلات خودت رو داری.
No comments yet. Be the first to leave one.