Este es el romance del Aniceto y la Francisca, de cómo quedó trunco, comenzó la tristeza y unas pocas cosas más…
The first 109 lines.
این است عاشقانهی آنیستو و فرانسیسکا
چگونه از هم گسست
چگونه غم به میان آمد
و چند چیز دیگر
چگونگی آشنایی آنها
"نیازمند خدمتکار"
مسابقه تا 45 دقیقه دیگر آغاز میشه
هر دو خروس قهرمان اند
گالزامپوا نیم قدم عقبتره
عزیزک معصوم من. کاش به زودی کنارت باشم
به رنالدو بگو که آقای مُرالز رو در شهر دیدم
امیدوارم مرحمتی کند تا زودتر خلاص شوم
با خالهم حرف میزند تا مگر از دست او هم کاری برآید
عزیزک معصوم من.
مراقب بلانکویتوی من باش
کاش میدانستی که چقدر دلتنگش ام
سلام مرا به رناتو برسان
دیگر حرفی ندارم
پس خداحافظی میکنم، در کمال سلامت، به لطف خدا...
و با امید اینکه تو هم برقرار باشی
منتظر پاسخت هستم
آنیستو
رناتو با آقای مُرالز در شهر بود، و گفت که همچنان برایش نامه بنویسی
بلانکیتو خوب است، خورد و خوراکش به راه
قبل از سر کار رفتن، هرچه را که خواسته بودی انجام میدهم
دریغ که مجبور شدم ساعتم را به جیجیو بفروشم
آخر کمپادره* محتاج بود
البته که گروَش گذاشتم.
خیلی زیباست. وقتی بیایی، خواهی دید
دوستت دارم، و ملالی نیست جز دوری تو
در تئاتر سه گوش!
امروز! تماشایی! جادوگر پاجین!
همراه با ستاره تئاتر رادیویی فولانو: خورخه گُلازو فابیان!
و گروه معرکهش، در پایان...
حضور فرشتهای آسمانی بر صحنه!
تو چی میگی، لارا؟ با کلاریسا ازدواج بکنم یا نه؟
من رو اگر بُکشی هم، جیک نخواهم زد!
کلاریسای من هرگز مال تو نخواهد شد!
تو به پول و دل سنگت غره ای!
آدم را یاد قاتلین عیسی میاندازی!
گفتم اسمش را نبر، پیرزن!
بیا من را بزن، بزدل!
من مادری بیدفاع ام
اما هیچوقت کلارا، میوهی وجودم را، به تو نمیدهم!
مرا به زور سلاح نفرینیت مینگری!
تو یک زمینداری، اما من یک مادر ام
و هیچوقت پیشِ چشم من با او نخواهی بود!
چه اراجیفی!
معلوم است که ازدواج من را به چشم نخواهی دید
هی، لچیگوانا، چشمان این زن را طلسم کن!
ای بدبختها! همچنان خواهمتان بخشید، که نمیدانید چه میکنید!
زبانش را هم بشکاف که دیگر حرف نزند!
هرچه میخواهید با من بکنید!
مادر بدون چشم و زبان هم مادر است
خداوند اگر صدایم را نشنود، افکارم را میخوانَد
گفتم نام او را نبر!
رحمت خدا بر تو، مریم
تو که خود سرشار از شفقت و رحمتی
تو را شاکرم، خدای بزرگ
تو را شاکرم، خدای بزرگ!
متشکرم!
- کلاریسا! - مادر، میترسیدم نیابمت!
کجاست آن بزدل؟ که برای شمشیرم غلافی میخواهم!
بیا در آغوشم، رمالدو!
که فرشتهای داد گسترانید
پسرم، رمالدو
انگار که... انگار که مرگ آمد و او را یافت!
دوستان عزیزم. آمده ایم تا به شما بگوییم...
که اگر بیماری یا حادثهای بروز کند
ما را هیچ یار و یاوری نیست
پس، از میان شما میگذریم تا عکسهای ستارهمان...
یعنی خورخه گلازو فابیان را بفروشیم
هماکنون نیازمند دست یاری شما هستیم
ماتم آغاز میشود
هیس!
چه میکنی؟ چه میکنی؟
بالهای کوچک رو میبوسم، چون که خوش-قد-و-بالا ام، نه؟
آه، فرشته کوچک، فرشته کوچک
من رفتم. داره دیر میشه
خداحافظ، قدیسهی کوچک
- نمیخوای پُر کنی؟ - اول شما
مبارزه
اگه بگذارمش زمین، هرچی رو که جلوش باشه میخوره
- برای مبارزه؟ - آره، برای مبارزه
از خروس خوشت میآد؟
کلی گفتنی از خروسها برات دارم
مخصوصا درباره اینیکی، که خوش-قد-و-بالاست و مبارزی بیرقیبه
البته که...
مسئله سلیقهست دیگه، هان؟
میدونی، صورتت برام آشناست
اما نمیدونم از کجا
از تئاتر؟
- تو نمایش دیگه - آره
خب، من اهل رقص ام. هر شنبه میرم شهر
رئیسم با گروه کار میکنه
این شنبه هم میرم
– به خیر گذشت؟ – آره، خیلی خوب بود
کمپادره دوباره برد
میشه شلوار قدیمیم رو بدی؟
رفیقم گفت امروز نگه این رو دارم. فردا پسش میدم
سنگ قشنگیه، نه؟
دست کم آب و رنگی داره
برای رناتوئه؟
حلقه رو میگم. رناتو گفت دست تو باشه؟
نه، نمیشناسی
چقدر گرمه لامصب
رفیق!
– ساعت داری؟ – بیشتر از این از من میخوای؟
– ساعت 11:30ـه – ممنون
No comments yet. Be the first to leave one.