The first 200 lines.
SANDS Movie
من شش زمستان رو با تپه نشین های پیرو شاهین گذروندم.
به مرور زمان، کم کم هدفی رو پشت حضورم بینشون حس کردم.
پندارن هنوز توی مارادونوم فرمانروایی میکنه؟
شاه پندارن سال ها پیش به نیاکانش پیوست، شاهین.
چون که اونجا توی کلبهت وقتی به بالا نگاه میکردی، نمیدونستی که آدم ها سال های خودشون رو جور دیگه میشمارن؟
شمشیرِ شاهِ ماهیگیر.
شمشیر تو.
میگن مرلین هفتاد مرد رو با دست های خودش کشت.
وقتی آرون به اون نازل میشه، از آسمان بهش نیرو میرسه.
در آینده هر اتفاقی هم بیفته، من دیگه نمیتونم اون شمشیر رو به دست بگیرم.
اگه به شمال برگردی، کاستانن تو رو میکشه.
پنجاه سال گذشت و حتی یه کلمه هم رد و بدل نشد.
ما فراموش نمیکنیم کی هستیم، یا چه بلایی سر ما آوردن.
میدونی توی آتلانتیس مجازات چی بود؟
مجازات خیانت به پادشاه.
و نجاتش بده!
جوری که میتونستی اون رو نجات بدی
بهم نشون بده که میتونستی نجاتش بدی
بمون.
بچه اون مرد.
گرنیفین گفت که بچه از دنیا رفته.
اون دوباره باردار میشه.
وضعیت هلن بوش وخیمه.
درمان اون از توان ما خارجه.
اگه زودتر به ما رسیده بودید.
ای جادوی عزیز...
متعجبم که میبینم معیار ماگنوس ماکسیموس به این راحتی رها شده.
نه به راحتیِ موقعی که سرش رو از تنش جدا کردن.
اون احمق خودش رو امپراتور اعلام کرد و به طرف رم لشکر کشید.
ماکسیموس مرده.
همراه آخرینِ لژیون ها.
این چیه؟
تو اون رو کشتی.
اون محکوم به مرگ بود.
من طلام رو میگیرم...
و اون زبونِ درازت رو میبرم.
من تو رو میکشم!
مرلین امروز قدرت زیادی داشت.
قدرتی بیشتر از اون چیزی که...
گرنیفین...
قبلا دیده بود.
مرلین نمیدونه که خودش از اون قدرت استفاده میکنه...
یا اون قدرت ازش استفاده میکنه.
پس مرلین باید مواظب وسوسه قلبش باشه.
هدیه والدین، فقط میتونه با خواست خودشون داده بشه...
نه اینکه ازشون با زور گرفته بشه.
سرما باعث شد مرلین قدرتمند به مردم والامقام فکر کنه.
مرلین قدرتمند میره...
و به مردم والامقام برمیگرده.
آره. به زودی.
مرلین قدرتمند...
برادر واقعی این قبیلهست.
قبیله شاهین به تو یاد داد که ببینی...
تا شفا بدی...
ارزش قدرت بچه ها...
شب های روشن ستاره ها...
ملودی تپه ها...
ریتم زندگی...
توی خون تو جریان داره.
راه خودت رو برو...
کنتیگر.
یه پوست، غنیمت باشکوهی میشه.
آره.
پوست تو هم همینطور، پسرِ گرگی.
همه توی این سرزمین مثل تو بی ادبن؟
منم الان باخبر شدم.
میخوای مثل یه تیکه سنگ ولش کنی... یا کمکم میکنی شکارم رو برگردونم؟
از کجا اومدی؟
از تپه های شمال.
من از سکونتگاه های شمالی توی اون تپه ها خبر دارم.
اونا خودشون اینطوری ترجیح میدن.
اونا؟
بنشی ها.
تپه نشین ها؟
من این شش سال اخیر رو با پیروان شاهین زندگی کردم.
اونا مردم مرموزی هستن.
چی شد که سر از اونجا در آوردی؟
راستش، خودم هم جوابش رو درست نمیدونم.
اسمت رو بهم نمیگی؟
اگه قرار نیست از داستان مرموزِ دورانِ بودنت پیش تپه نشین ها باخبر بشم...
پس تو هم قرار نیست اسم من رو بدونی.
بعد از شکار، به شنا کردن عادت دارم
تو هم بد نیست یه حمومی بکنی.
دیر وقته...
فکر کنم به خاطر کار خوبت، یه تیکه نون کنار آتیش و یه جای خواب توی اصطبل گیرت بیاد.
بهتره با من بیای، پسر گرگی.
شکار بزرگیه، شاهزاده.
من به خونه پدرم میرم، پسر گرگی.
من...
من تو رو داخل میبرم.
هر مردی...
که به قوم خودش پشت کنه...
دشمن قطعی حساب میشه مثل اون گرگ دریا...
که با کشتی های جنگیش میاد...
یا اون ساکسون...
و ارتش اون.
این درست نیست؟
لوتا!
چجوری شد که اون طلا رو به بازوت بستی؟
اون در واقع یه هدیهست.
یه هدیه؟
اوه، آره.
این عین حقیقته.
یه هدیه.
از طرف ایرلندی ها و ساکسون ها!
همونایی که همین الان توی مرزهای ما اردو زدن...
و یه نقشه شبیخون دیگه رو میکشن.
بیا از اینجا بریم.
به ما مربوط نیست.
تو با کسایی معامله کردی که دنبال مرگ ما هستن
طمع تو...
همه ما رو ضعیف کرده.
من چیزی به اونا ندادم.
تو به اونا سرپناه دادی!
در حالی که نباید هیچ سرپناهی پیدا میکردن
بچه ها...
امشب بدون مادرهاشون میخوابن!
زن ها...
برای همسرهاشون گریه میکنن.
بخاری خونه ها دود میکنن!
و خاکسترها سرد میشن جایی که یه زمانی آتیش ما روشن بود
مردمی که تحت مراقبت من بودن...
امشب توی تالار تاریک مرگ خوابیدن.
به خاطر تو؟
لوتا!
میگم که باید به اونا ملحق بشی!
التماست میکنم، سرورم...
از جونم بگذر!
این چیزیه که طلاهات برات هدیه میکنن، لوتا
ارزشش رو داشت؟
خون در برابر خون.
این تنها راه برای یه پادشاهه.
دخترم!
فکر میکردم قرار بود به شکار بری.
رفته بودم.
آه.
و میبینم که شکارت رو آوردی، اونم زنده.
پدر، اون به من کمک کرد.
واقعاً؟
خبر نداشتم که مردم پری زاد توی شمال هم زیادن.
یه وحشی مثل تو اصلاً از مردم پری زاد چی میدونه؟
من مرلین پسر تالیسین هستم.
مادر من کاریس، شاهزاده ساریاسه. دختر پادشاه آوالاک.
ناجی آتلانتیس؟
کشتی های ما...
اونا توی طوفان از هم جدا شدن.
دو کشتی توی لیونِز به ساحل نشستن.
پادشاه آوالاک و برادرش، پادشاه بِلین.
اونا هم فکر میکردن که تنها بازمانده ها هستن.
دو تا؟
دو کشتی؟
پس امروز، روز جشن و پایکوبیه!
باید به برادرهامون توی لیونِت خبر بدیم، مگه نه؟
آه، چه تجدید دیدار شادی در انتظارمونه
برلین هنوز اونجا ساکنه.
مادرم و پادشاه آوالاک توی سرزمین تابستان با پدربزرگ پدری من زندگی میکنن، پادشاه آلفن.
از هر دو طرف اصیل زاده ای، هوم؟
خیلی خوبه.
من کوستنین هستم، پادشاه گوتا و کلیتون.
دخترم گانیدا رو هم که دیدی.
گانیدا؟
باید امشب رو پیش ما بمونی، پسر کاریس.
باید زودتر به خونه برگردم.
ولی خورشید به زودی غروب میکنه و تاریکی، خطرات فریبنده ای رو با خودش دارد.
اسب کوهستانی من قویه.
تا الان دیگه شسته شده و توی اصطبله.
قطعاً نمیخوای اون رو از استراحتِ خوبِ شبانه محروم کنی.
خیلی خب، پس میمونه.
امشب رو پیش ما میمونی.
آه.
ماجرای شرم آوریه.
من رو ببخش، جوان.
چاره دیگه ای نبود.
گانیدا!
مطمئن شو که پسر کاریس تا موقعی که زیر سقف منه، هیچ کم و کسری نداشته باشه.
پدرم از تو خوشش اومد، پسرِ گرگی.
به اینجا خوش اومدی.
واقعاً؟
همین رو گفتم، مگه نه؟
مالِ زادگاهته؟
هوم.
یه هدیه بود از طرفِ زنِ دانایی از هاوک ثِین
هوم.
مثلِ این یکی.
تصورش رو میکردم.
اون چشم ها.
چشم های گرگ.
چشم های شاهین.
تا حالا چشم هایی مثلِ این رو توی هیچ مَردی ندیده بودم.
میبینم که همش در موردت کنجکاوم، مرلین.
و بازم، رازهات رو فاش نمیکنی.
فقط کافیه بپرسی.
میگم برات حمام رو آماده کنن.
بهش نیاز داری.
بیا.
پسر جون.
راسته که...
این سال های پُرطراوت رو بین تپه نشین ها گذروندی؟
توی کودکی من رو بردن.
No comments yet. Be the first to leave one.