The first 142 lines.
اون چیه ؟
... اون
! حمله ی هشت دروازه ی درونی گای - سان ... هیرودورا
. هیرودورا ؟ واقعا که چه سلیقه ای برای اسم گذاشتن داره
. بخاطر اینه که ورد زبونش جوونی و این چیزاس
! الان وقت تیکه انداختن نیست
. هیرودورا منطقه ی بزرگی رو نابود می کنه و سرعتش هم خیلی زیاده
! آماده باشید
. تکون نخور
... اون حرکت
یه بمب انرژی نبود ، مگه نه ؟
... و اون هاله ی آبی که دور و ورته
. هیرودورا تکنیک مبتنی بر چاکرا نیست
. یه تایجوتسوئه
. یه مشت معمولیه ، اما با سرعت خیلی زیاد
. یه جور پرتاب فشار هوا سمت حریف
. توی یه لحظه فشرده و بعد منبسط می شه
... و این هاله ای که دورمو گرفته چاکرا نیست
، اونایی که دروازه ی هفتم ، شوک رو باز می کنن
! عرق آبی می ریزن
. اون عرق آبی بخار می شه و اینجوری می شه
. با خودم گفتم اگه بخواد بمب انرژی باشه ، نمی تونه اینقدر کوچیک باشه
. این سومین باریه که باهات می جنگم
. اما هنوزم همچین چیزی تو آستین داشتی و رو نکرده بودی
. تو احتمالا منو یادت نمیاد
. گفتم تکون نخور
تالار گفتگوی ایرانیان & mohamad ali کاری از
با عجیب ترین آهنگ ، بزرگ شدم من موجودیم که به عشق نیاز دارم
حتی اگه این همه زحمتی که کشیدم فایده ای نداشته باشه ، قلبم هیچ وقت آهنگشو فراموش نمی کنه
با اینکه از آسمونی گذشتم که ازش سنگ می بارید ، بازم به کسی نیاز دارم که عاشقم باشه ؟
حتی اگه نتونم سر قولم بمونم ، قلبم بازم آهنگشو فراموش نمی کنه
حالا باید کدوم درو بزنم ؟
و اگه باز شد ، از کدوم طرف برم ؟
وقتی تنهام ، " برگشتن به خونه " بی معنیه
مگر اینکه یه نفر چشم به راه برگشتنم باشه
الان ، حاضری برای کی همه ی دنیاتو بدی ؟
آدمایی که فقط توی قلبم می تونم باهاشون حرف بزنم دارن بیشتر و بیشتر می شن
برای همینه که به خودم می گم باید قوی تر بشم
... داستانی که تازه اولشو خوندیم
... کسی نمی تونه به این راحتی تمومش کنه ...
... هر کسی به سهم خودش همیشه
می خواسته که قوی تر بشه
مردی به نام کیسامه
واقعا خیلی حال کردم ابرو سیبیل سنسی
! تونست این یارو رو شکست بده
... با اینکه به قیافت نمی خوره ، خیلی کارت درسته ، ابرو سیبیل
. اما اون عرق آبی ، بو گند می ده
اگه کارا خوب پیش بره ، می تونیم اطلاعاتی
. درباره ی آکاتسوکی و نقشه هاش و همینطور هویت رهبرشون بدست بیاریم
. به خوبی اینوئیچی - سان نیستم ، اما یه امتحانی می کنم
. شروع می کنم
... خب حالا
... رسیدیم به قسمتِ سختش
... هوشیگاکی - سان
نمیای با ما غذا بخوری ؟
. لازم نیست با من مهربون باشی
! هی ، ولش کن به حال خودش باشه . شنیدی که چی گفت .
. اون خوشش نمیاد با آدمای بی کلاسِ واحد رمز گذاری دمخور بشه
. این فقط یه ماموریت مشترکه
! لازم نیست اینجوری حرف بزنید
. آخه چیزی نداریم که دربارش با هم حرف بزنیم
. ما مغز ماموریتیم ، اون عضله
چـ - چـیکار می کنی ؟
. باید سریع حرکت کنیم
... هوشیگاکی - سان
درباره ی صحبتی که داشتیم می کردیم ... بعد از ماموریت چطور ؟
. بریم شام بخوریم
. گوش کن ، کیسامه
. از واحد رمز گذاری و پیغام سری محافظت کن
اما نباید بذاری هیچ کدوم از افراد تیم
. به دست دشمن بیوفتن
. ماموریت تو محافظت از پیغام سریه ، به هر قیمتی شده
می فهمی که منظورم چیه ؟
! فرار کنید
. تسلیم شید ! کاملا محاصره شدید
. امکان نداره بتونید کاری بکنید
. تو رو می شناسم
تو همون یارو حرفه ایه
... از واحد شکنجه و اطلاعات آنبویی
می خوای مبارزه کنی ؟
! حالا . فرار کنید
! زنده دستگیرشون کنید
. تعدادشون زیاده ، نمی شه از همشون محافظت کرد
! ادامه بدید ! برنگردید
... کمکم کن
چیکار داری می کنی ؟
هوشیگاکی - سان ، چیکار کنیم ؟
هوشیگاکی - سان ؟
چـ - چـیکار داری می کنی ؟
... اما
اما نباید بذاری هیچ کدوم از افراد تیم
. به دست دشمن بیوفتن
. ماموریت تو محافظت از پیغام سریه ، به هر قیمتی شده
می فهمی که منظورم چیه ؟
. بله ، می فهمم
. نباید هیچ کدوم از اعضای تیم رمزگذاری زنده به دست دشمن بیوفتن
چرا ؟
. چون کشتنِ دوستام ، ماموریت ویژه ی منه
... چه زندگی پوچی
چرا ... دوستاتو کشتی ؟
چرا ؟
. تو یکی باید اینو درک کنی
. نباید بذاریم رمزمون به دست دشمن بیوفته
. تازه ، اونا رو تا می گرفتن به حرف میوفتادن
. اگه زنده موندیم ، امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم
! ... کیسامه ... تو
. کارت خوب بود ، کیسامه
. حس می کردم اون و زیردستاش جلوی دشمن حرکتی نمی کنن
. و حدسم درست بود
. اون با دشمن همکاری می کرد
، از این لحظه به بعد
. تو صاحب شمشیر افسانه ای ، سامه هادا هستی
. و همینطور زیردستام
. البته تا وقتی منو از بین نبردید ، میزوکاگه ی چهارم
. بخاطر همین چیزی که هستیه که بهت اعتماد دارم
تو ماموریتای کثیف زیادی
. بخاطر کشور و دهکده انجام دادی
. ماموریت های خیانت زیادی انجام دادی
. تو خوب می دونی این دنیا گوشه گوشش پر از دروغ و نیرنگه
. اینو از اولین لحظه ای که یه دوست رو کشتم فهمیدم
. با اینکه خودم از دهکده مخفی برگم ، یه هم دهکده ای رو کشتم
پس بالاخره من چیم ؟
دوستم یا دشمن ؟
هدفم چیه ؟ تو این دنیا چیکارم ؟
کجا باید برم ؟ کجا برم که به آرامش برسم ؟
... یه چیزی هست که ازش مطمئنم
. من توی این شخصیت تقلبی گیر افتادم
. پس من تو رو از این تقلب آزاد می کنم
. جایی درست می کنم که به اونجا تعلق داشته باشی
تو کی هستی ؟
. اول ، با این کشور شروع می کنیم
. تا الان همش بهت می گفتن دوستاتو بکش
. از الان به بعد ، با من به عنوان دوستت کار می کنی
. انگار به من اعتماد داری
. اما من نمی دونم تو کی هستی
! اون چشم ... که توی تاریکی سوسو می زنه
... که اینطور
... اونی که فک می کردم میزوکاگه ی چهارمه
. در اصل تو بودی
کی فکرشو می کرد میزوکاگه ی چهارم با شارینگان داشته کنترل می شده ؟
. واقعا این دنیا پر از دروغه
... تو قدرتِ چشمی داری که می تونی میزوکاگه ی چهارم
No comments yet. Be the first to leave one.