The first 200 lines.
«« مـردي کـه سـايـهاش را گُـمکــرد »»
: فيلمنامهنويس و کارگردان «آلن تانر»
تو نميتوني .اينجا بموني
نميتونم؟ - .نه، نميتوني -
چرا نه؟ - .ايدهات فقط يه تئوريه -
من تمامِ عمرم رو .عينهو ديوونهها کار کردم
بنابراين ميخوام حالا .کمي آرامش داشتهباشم
... البته اگه من اينجام
برايِ اين نيست که مثلِ .يه رئيس يا مالک رفتار کُنم
فقط دلم ميخواد دورانِ پيريم رو .همينجا بگذرونم و بميرم
ولي من که دربارهيِ تو .صحبت نميکُنم
.چرا، ميکُني .و داري تئوري ميبافي
.ولي اين زندگيِ منه، و جسمِ من .نه مالِ تو
تو از داخلِ کتابها .يهچيزهايي ياد گرفتي
.خودتم همينطور - ،آره -
ولي نه فقط .از داخلِ کتابها
.بلکه از زندگيِ واقعي هم
.من کُلي ريسککردم - .منم همينطور -
خودت استعفاءدادي؟
يا اخراجتکردن؟ - .جفتش -
موقعيکه رئيست رو ... پفيوز خطابکُني
.البته که اخراجت ميکُنن
خب؟
از اينکه ميري منزل خوشحالي؟
خوشحالي؟
.من که هستم
.بفرما رسيديم
.پدرت واقعاً ديوونهست
.ديوونهست
.گذاشتهرفته
.همينجور بيدليل
.من بهزودي برخواهمگشت" ."مراقبِ خودتان باشيد
.لطفاً کمکمکُن
.از اطرافيانت پُرسوجو کُن
.شايد يهنفر بدونه
نميدونم بايد با چه کسِ ديگهاي .تماسبگيرم
.خيلي ازت ممنونم
.مرسي
.خستهمه
.تا عمقِ وجودم خستهمه
.بذار من انجامشميدم .تو ديگه بهاندازهيِکافي کار کردي
.من تنها کس نيستم
... و ضمناً
موقعيکه آدم ميبينه ... اوضاعِ زندگي چطوريه
همينم باز .خستهاش ميکُنه
... اما تو
.تو بايد ايمانت رو حفظکُني - .من؟ صحيح -
ولي من به خيلي چيزها .ايماندارم
.مثلاً به تو
... آدمها خندهدارن
.و همينطور تراژيک
هنوز به دستاوردي بهتر از اين .نائلنشدن
ولي اين يه حقيقته که .خيلي چيزهايِ فوقالعاده وجود داره
من از ابرها هم ،خوشممياد
.و از شهرها و بيابونها
.من از همهچيز خوشممياد
همهچيز؟
ولي تو به هيچچيز .ايماننداري
تو ديگه به دنيا .ايماننداري
.قطعاً - ميبيني؟ -
.تو تسليمشدي
.همه تسليمميشن
هيچکس هيچ .ايدهاي نداره
و موقعيکه بدونِ هيچ ايدهاي ... دست به انجامِ کارها ميزني
موقعيکه نميدوني چرا داري ... فلان کارو انجامميدي
به قولِ معروف مثلِ اينه که .داري سايهيِ خودتو گُم ميکُني
.ولي با طلوعِ خورشيد برميگرده - .نه -
حتي با طلوعِ خورشيد هم .برنميگرده
... «پُل»
تو آدمي هستي که .سايهيِ خودشو گُمکرده
الان ديگه همهمون .همينطوري هستيم
.اوه نه .من نيستم. من نيستم
و ضمناً تو همسرت رو .ترککردي
.من همچينکاري نکردم - .بهش تلفنکُن -
من فقط نياز دارم که .يهمدت تنها باشم
.اگه بهش تلفنکُنم، معرکه راهميندازه .پس به اينکار نيازيندارم
.يا ممکنه بيادش اينجا - .آخه اون همسرته -
مگه عاشقش نيستي؟ .تازه، بچه هم دارين
و اونوقت همينجوري .غيبتزده
.من يه يادداشت گذاشتم
،بنابراين اون ميدونه که قراره برگردم .و اينکه فقط به آرامش نياز دارم
اين قضيه مربوط به خودمه .نه هيچکسِ ديگهاي
تو تا همينجاش هم .بيشازاندازه درگيرششدي
.روز بخير
.بهم زنگ نزدي
.من از آدمهايِ اطرافم پُرسوجو کردم .هيچکس چيزي نميدونه
.نميدونم چکار بايد کرد
شايد ميبايست .فقط منتظر بمونيم
خودش بالاخره باهات تماس ميگيره .يا برميگرده منزل
.اصلاً نميتونم صبرکُنم متوجهي؟
.نميتونم .غيرِممکنه
.و اصلاً از اين داستان خوشمنمياد ... ميتونم حسکُنم که
.يهجايِ کار ميلنگه
.بايد ازش سردربيارم
فکرکُنم يه سرنخ : داشتهباشم
،«دوستدخترِ سابقش «ماريا .همون خانمِ اسپانيولي
اون خانم .خيليخوب ميشناسش
شايد بتونه .يهچيزهايي پيداکُنه
با اون خانم آشنايي؟ - .نه -
ولي دلم نميخواد ازش .درخواستِ کمک بکُنم
چرا نه؟ اون الان .کُلِ سابقهشو داره
.و خانمِ فوقالعادهاي هم هست .قطعاً اگه بتونه، کمکت ميکُنه
.برو و ببينش
.همينجاها آدرسشو دارم ... «ماريا»
.دلم نميخواد
.دلم نميخواد
.روز بخير - .روز بخير -
شما «ماريا» هستين؟
.بله - .سلام. من همسرِ «پُل» هستم -
ميتونم باهاتون صحبتکُنم؟
الان؟
آخه همينتازه .از رختخواب پا شدم
.کارِ مهميه
چه اتفاقي افتاده؟
قضيه جديه؟ - .بله -
،يا درواقع .نميدونم
.پُل» غيبشزده»
غيبشزده؟
.آره
از اونجاييکه شما خيليخوب ميشناسينش ... فکرکردم
احتمالاً بدونين .از کجا ميتونم پيداشکُنم
نميدونم. آخه الان 2 سال ميشه که .نديدمش
.نميدونم
.ولي بيايين داخل .لازمه که آمادهبشم
"رستوران - کافهتريا"
.به مادربزرگت نگاهکُن
مادربزرگم؟ - .آره -
.دريا مادرِ منه
.پس ميشه مادربزرگِ تو
،مطمئنم که اونجاست .تويِ اسپانيا
.نميتونم به هيچجايِ ديگهاي فکرکُنم - پس مطمئني؟ -
.من «پُل» رو ميشناسم - .ظاهراً بهتر از من ميشناسيش -
خُب ما تقريباً بهمدتِ 5 سال .با همديگه بوديم
اونزمان هنوز داشت .علومسياسي ميخوند
.دانشجويِ نازنيني بود .و بسيار بااستعداد
خيلي خوششانس هستي که .همسرشي
.خُب فعلاً که هستم
گفتي اسمِ اون منطقه تويِ اسپانيا چيه؟
کابو دِ گاتا»؟»
.نزديکِ «آلمريا»ست
آنتونيو» تويِ اونجا» .يهجور کافهرستوران رو ميچرخونه
هيچوقت دربارهيِ رابطهمون اشارهاي هم ميکرد؟ - .خيلي کم -
ولي آخه الان اونجا چکار ميکُنه؟
.آنتونيو» براش در حُکمِ يه پدره» - پدر؟ -
ما الان داريم دربارهيِ يه شخصِ واحد صحبت ميکُنيم؟
... يه پيرمردِ اسپانيولي
... که تعميرگاه موتور داشته
تويِ خيابوني که «پُل» زندگي ميکرده؟ - .بله -
،آدمِ خردمنديه .و بسيار فاضل و فرزانهست
... دقيقاً همون شخصي بود
«که هميشه «پُل .دنبالش ميگشت
،پس يه آدمِ خردمند .و بسيار فاضل و فرزانهست
،پُل» به تاريخ علاقهمنده»
و از موتور هم .خوششمياد
در ابتدا، اکثراً بحثِ ،تعميراتِ مکانيکي بود
و چند تا پيک .مشروبنوشيدن
بعدش «پُل» متوجهشد ... «که «آنتونيو
،يه حافظهيِ زندهست
.يه حافظهيِ زندهيِ انساني
چطور مگه؟
«خانوادهيِ «آنتونيو .کمونيست بودن
اونها بعد از جنگِ داخليِ اسپانيا ... کشور رو ترککردن
.و به فرانسه اومدن
آنتونيو» هنوزم در بينِ تبعيديهايِ اسپانيولي» .فعالبود
.هميشه در کارِ سياست بود
«ولي واقعاً «آنتونيو .باتجربهست
.جداً ازش خوشممياد
پس فکر ميکُني که الان .پُل» پيشِ اونه»
.قطعاً
حدوداً 3 سال قبل، «آنتونيو» مغازهشو فروخت .تا به دهکدهيِ زادگاهش برگرده
آخه خيلي ،خسته و ناخوش بود
و ميخواست همونجا .دورانِ پيريش رو بگذرونه
من واقعاً از اون منطقه .خوشممياد
همونموقعها .پُل» منو بُرد اونجا»
.منم ميرم
کجا؟ «کابو دِ گاتا»؟ - .آره، ميرم اونجا -
.نه، يهويي هولنکُن
اول شمارهتلفنِ ... آنتونيو» رو پيداکُن»
تا بتوني مطمئنبشي .که «پُل» اونجاست
نه، نميخوام باهاش .تماسبگيرم
.من ميرم اتاقم - .پس بذار ديگه تعطيلکُنيم -
.«شببخير، «آنتونيو - .شببخير -
... يک، دو
.سه، چهار
.پاتون رو بلند کُنين
.خودتونو رها کُنين .خودتونو رها کُنين
،حالا يک، دو .سه، چهار
،يک، دو .سه، چهار
.خودتونو رها کُنين .خودتونو رها کُنين
... يک، دو
خُب؟ اون برگشته؟
.نه، برنگشته
ولي راستش من .تصميم به رفتن گرفتم
.خوبه
ولي نميتونم .تنها برم
تو همراهم نمياي؟
ميخواي منم همراهت بيام؟ - .آره -
داري سربهسرم ميذاري؟
.بههيچوجه - واقعاً؟ -
فکر نميکُني که همچينکاري کمي عجيبغريب باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.