The first 200 lines.
سلام . من داگ استابر هستم .
من معاون فروشگاه دونالدسون هستم .
اولين جايي که مشتريان ميان حتي مشتريهاي ديوانه .
- آقاي استابر . - ميتونم کمکتون کنم؟
اين يارو از تدي گراهام شکايت داره .
اسنک گندم شيرين .
باشه - اون به يه زبان ديگه حرف ميزنه -
اين اسپانيايي نيست داداش . نميدونم چه زبونيه .
باشه، بيا بريم .
نه -
من نميدونم رفيق
- لعنت ! - تو دونالدسون . . .
معاون به شکايات مشتريها رسيدگي ميکنه .
چه مرگشه؟
محافظت از اينجا شغل منه .
يکم سخته منظورم اينه که از اين کار زياد خوشم نمياد .
بيرون هم مشکل ارازل رو داريم . ما دوتا مامور امنيتي چهارده ساله داريم .
که تا اونجايي که ميتونند دور از مغازه ميايستند .
و پايان هر روز من به انتقادات و پيشنهادات مشتريها رسيدگي ميکنم .
نظرات اونا براي ما مهمه .
من وقتي از مغازه برگشتم . .. سه تا بچه سياه رو ديدم
که رو ماشينم نشسته بودند و اسنک ميخوردند .
اونا آخرش رفتند ولي دوست دارن منو با کلماتي مثل خوشمزه
آبنبات و پستون گنده صدا کنند .
من بايد اين نامه ها رو بدم به مدير اصلي .
که معمولا داره از سينما بر ميگرده .
چه خبر؟ سلام -
- نامه هاي جديده؟ - آره .
کدوم هاش خوبه؟
اين خوبه . '' ابنبات ليسي '' ''پستون گنده''
من ميخوام برم .
شغل من خيلي چالش داره .
خب من اينجا بخاطر اينکه هميشه شاد هستم لبخند نميزنم .
من لبخند ميزنم چون مطمئنم که مديرم .. .
هميشه انتظار داره که من شاد باشم .
و من ميخوام پيشرفت کنم و به شغل خوب داشته باشم .
من با دست راستم استخوان چرخان رو ميگيرم .
و دست ديگه ام، درست روي حفره سينشه
خب، الان من دارم قلبش رو ماساژ ميدم فکر ميکردم اون ميخواد بميره .
- چطور تونستي اونو برگردوني؟ - غريزه .
- سلام، جن . - سلام داگ مارک تيمس رو يادته .
- آره، سلام - سلام .
داشتيم درباره اين صحبت ميکرديم که مارک چطور جون يه دختر دو ساله رو نجات داده .
کارت خوب بوده .
- اوه ، از تدي گراهام به مارک بگو . - مشکلي نيست .
- مسخرست - چي؟
- اين اسنک تدي گراهام . - اسنک؟
- اون بخاطرش به دعوا افتاد . - چي شده؟ به من بگو .
- بهش بگو . - مشکلي نيست، نه .
نه, زودباش, رفيق من ميخوام بدونم، يالا .
و از من درخواست شد که داستان اسنک گرا هام رو به رئيس همسرم بگم . .
- کسيکه هيچوقت اسم من يادش نمياد . - خيلي خوب .
و اسم من رو سمت راست پيرهنم هست, درست اين گوشه
فکر کنم فقط اسم کوچک من خواستم بنويسم آقاي استابر ولي بخاطرش توبيخ شدم .
جالبه، اون يه طفل رو نجات داده عاليه .
اگر آموزش نجات کودک رو ميديدم، من هم احتمالا ميتونستم اينکارو بکنم .
بعضي روزها، فکر نميکردم کسي من رو آقا صدا کنه .
من فقط ''داگ'' بودم .
تو قبول ميشي، پسر .
- جدي؟ - جدي .
ميدوني اصطلاح قبول ميشي از کجا اومده؟
نه -
اهالي روم ازش استفاده ميکردند .
من بيشترين شانس قبول شدن رو دارم .
- تو بيشترين شانس رو داري . - آره .
بيا اينجا خوش شانس عرقي
- من واقعا خيس عرقم . - مهم نيست. بيا .
اوه، چه بوي گندي ميدي !
- ميرم دوش بگيرم . - باشه .
ميتوني به شب ما رو بيخيال بشي؟
والدينم دارن ميان .
- من بايد اين جا رو آماده کنم . - ما ميخوايم . . .
شام بخوريم .
فکر کنم تو الان خيس عرقي .
من همه چيز رو ميفهمم .
- اين هنوز فروشيه؟ - آره .
ما اين هفته بايد بريم اون خونه رو بگيريم .
چون من ميخوام برم سر اون کار ، و احساس ميکنم همه چيز درست ميشه
من هم همينطور . ولي شايد بايد يکم صبر کنيم .
من قبول ميشم و بايد اون خونه رو بگيريم .
- تو قبول ميشي؟ . - آره .
باشه، بيا انجامش بديم .
اون درست همونجايي بود . که ما براش کار ميکرديم
بعد، اون يارو از کانادا اومد .
ماشين بارگيري رو ببر اونجا .
- اون فقط براي مواد آبي هست . - باشه .
- اونو مستقيم از اينجا دور کن . - مواد آبي .
بايد قبل از هشت و نيم صبح کارو تموم کني
- اون رو ببر بالا بذار تو سکوي اول . - باشه .
از اين طرف, اون بزودي برميگرده برگرد بذارش اون پشت .
ما نقل مکان کرديم همسرم انتقالي گرفت و الان اينجاييم .
ريچارد ولنر، از کوبک .
و تقريبا همه چيز از اينجا شروع شد .
يه دلقک از کانادا اومده . ..
از يه شرکت همکار که من حتي . نميدونستم همچين شرکتي هم داريم
موقعيت خوبيه .
آر ه
- اين بزرگتره؟ - چي؟
- در اندازه کامله؟ - انداز ه کامل .
اينجا نقشه اش کشيده ميشه . تا غرب ديگه هيچ فروشگاهي وجود نداره .
من ميخوام تو اين فروشگاه استخدام بشم به عنوان مديرکل .
آره، منم همينطور .
- بعدا ميبينمت . - بعدا ميبينمت .
بزن قدش .
اريکسون شرکت همکار ماست .
باشه
اونا تو سراسر کانادا هستند . ولنر شش سال اونجا بوده .
ولي شانس قبولي هنوز با منه، درسته؟
نميدونم . ولنر از اون ادمهاييکه هميشه يه برگ برنده دارن
سابقه شغلي اون عاليه .
من اصلا چيزي در مورد قبولي . تو مصاحبه هاي شغلي نميدونم
خب، يک ميکروچيپ تو چرخ جلو سمت راست هست که يک حسگر داره . . .
که مانع ها رو تشخيص ميده، و يک سيستم ترمز خودکار داره .
پس ديگه به درها خراش نميندازه .
خب، ببينيم .
بايد بهش بگم که من شانس قبولي ندارم . .
و شايد ديگه نتونيم اون خونه رو داشته باشيم . واوو -
اينجوري تار نميزنند .
- من تمام سعيم رو ميکنم . - نه نميکني، چون منو دوست نداري .
- من خيلي دوست دارم . - پس نشونم بده . . .
- با بهتر تار زدن . - باشه .
بعدش با سکس بهم نشون بده .
رويا يا واقعيت؟
- واقعيت - اه خدا ي من .
فصل دو .
ا هميت شناختن فرصتها رو ياد ميگيريم . .
که بتونيم شغلمون رو تحمل کنيم .و به سلامتي از مشکلات عبور کنيم .
همچنين ياد ميگيريم که آدم . ترسو هيچوقت موفق نميشه
ولي برا ي کساني مثل ريچارد ولنر
که باعث ميشه همه اتفاقها بيفته .
خوبه وقتي که دخترهاي کوچکت رو مياري اينجا
که براشون کيک بخري لغت ''کير'' رو ياد بگيرن .. .
- ممنون دونالدسون . - لعنت -
- هي، چيز خوبي داريم؟ - نه -
- خب، مشکل چيه؟ ما باهم روش کار ميکنيم . - اين جعبه جاش بده .
- درست جلوي يه گروه ديوونه . - خب، ولي چه ربطي به اونا داره؟ .
واقعا ديوانه کنندست، همش نامه هاي بد .
اسکات، اينا اينجا چکار ميکنند؟
اونا ميخوان موادمون روببرن به يه مغازه جديد تو آگوستا. و يک ليست از جنسهامون ميخوان
خوشحال ميشم که ببينمشون .
منم همينطور .
از دونالدسون ميشنويد، بهترين بهترينها . .
اگر برا ي صبح دوشنبه شيريني ميخريد يا برا ي شام يکشنبه
هي، اين انبر ها رو بذار سر جاش .
- من دارم اينا رو دسته بندي ميکنم . - باشه خودم ميکنم، ولي بايد برم ماشينم رو بشورم .
- خب، کي پشت دخله؟ - ريچارد .
- از ريچارد بخواه . - اون پيش يکي از مديرن شرکت پپسيه .
اونا ميخوان يه محصول جديد بيارن . با کمک ريچارد .
- با کمک اون؟ - آره .
چند هفته هست که دارن باهم کار ميکنند و سرانجام .
ميتوني اينا رو ببري بيرون؟
ببين اين چند روز نامه هاي بدي تو صندوق داشتيم اعضاي هيئت هم که اينجااند .
فردا ميبرمت داخل .
از دونالدسون ميشنويد، بهترين بهترينها . .
دونالدسون بيشترين انتخاب رو به شما ميده .
- شما تقريبا هرکاري که بخوا هيد ميتونيد بکنيد . - هر چي؟
آره، رفيق . منظورم اين نبود .
نه، جدي . اگر کل اين بخش رو ميخواي .. .
اينجا بخش پپسيه، درسته؟
نه، ما اينجا کلي اتاق داريم اگر خواستي کارت رو گسترش بدي . ..
اگر بيشتر خواستي من در خدمتم .
اون يه کس چاق داشت منظورم راننده ماشيم شيري هست .
و يه کون گنده داشت فکر کن تو خونه باهاش تنها باشي .
- عاليه! - بيايد بچه ها .
نميخوايد از اينجا بريد؟
باشه
- هي، ديگه نميتوني ما رو بپيچوني - خفه شو گنده بگ .
- لعنتي، تو به من ميگي گنده بگ . - آروم باشيد .
من يه آدامس چارلزتون خريدم . ميتوني ازش بپرسي .
- خب، پس کو؟ - خوردمش، من يه آدامس چارلزتون نخريدم عوضي؟
اسم شما استابر هست، درسته؟
آر ه
- اون آدامس چارلزتون خريده؟ - تقريبا ساعت دو
امروز بعد از ظهر اون آدامس چارلزتون خريده؟ يالا استابر .
- آره . - باشه .
- پس اون به مشتريه، استابر - من مشتري ام، هر روز آدامس ميخرم
همتون خوش آمديد .
تو برخورد بدي داشتي، استابر .
اين چه کاري بود که کردي؟
بايد بريم درستش کنيم . بيا .
برو .
ببخشيد ، آقاي جوان
تقديم به شما
ميخوام يه آدامس چارلزتون توت فرنگي عالي بهتون تقديم کنم
من طعم توت فرنگي بهش دادم .
ممنون، آشغال توت فرنگي .
من آقاي توت فرنگي مسخره ام .
و من اون روز ميخواستم برم به قسمت داخلي نه تو بخش آدامس فروشي .
- کِو ، تو کارت عاليه . - از ملاقاتت خوشحال شدم .
من بهت افتخار ميکنم .
همونطور که گفتم اگر فضاي بيشتري تو قفسه ها خواستي . .
من ميتونم يکم جا برات باز کنم .
هي، تو ژيمناست نبود ي؟
من ژيمناست بودم؟
تو المپيک نوجوانان تو ژيمناست نبودي؟ رويز دنبالت ميگشت
اون ميگفت تو تو المپيک . نوجوانان ژيمناست بودي
نه، من تو المپيک نوجوانان ژيمناست نبودم .
اکتاويو، بيخيال .
اون يه شوخيه، برا ي دلگرمي
ولنر چيزي نگفت . اون امروز تو بخش داخلي بود .
No comments yet. Be the first to leave one.