The first 200 lines.
رنگین کمان طلایی قسمت نوزدهم
این ساعت اینجا چیکار می کنی؟
.اون کارو انجامش می دم
...نه به عنوان یون هابین
.که به عنوان جانگ هابین زندگی می کنم
بلاخره مامانت بهت اجازه داد؟ .نه
.خودم این تصمیمُ گرفتم
اگه بخوام منتظر اجازه ی مامانم بشم
.همه ی سهام کانگ یونگ شیم به دست سو ته ون میرسه
.باشه
.هرچه زودتر تصمیم گرفته بشه بهتره
.واقعاً ازت خوشم میاد ...اما قبل انجام این کار
.باید درمورد 2 موضوع حواستُ جمع کنی
2 موضوع
چی هستن؟
اول ،هر چه سریعتر جلوی کانگ یونگ شیمُ
.از سپردن سهامش به سو ته یونگ بگیری
.به سو ته یونگ گفته تا ماه بعدی سهامشُ به اون میده
. هرگز این اتفاق نمی افته
.قبل اینکه این اتفاق بیفته ، ته یونک توسط پلیس دستگیر می شه
.ته یونگ به عنوان یه جنایتکار در کل کشور شناخته میشه
منظورتون چیه؟
.فقط صبر کن و ببین
یکی دیگه چیه؟
...پسر تون، سو دویونگ
.همه چیزُ درباره ی ما می دونه
دویونگ؟ .بله
.همینطورم می دونه که پدر واقعیِ من یه قاتله
.فکر کنم حتی می دونه بعد از این می خوام چیکار کنم
چطور تظاهر کنم جانگ هابینم وقتی اون همه چیزُ می دونه؟
...اگه کوچکترین چیزی درمورد ما بگه .همه چی لو میره
. نمی تونیم همینجوری برش گردونیم .باید همشونُ دستگیر کنیم
.گفتم که به مدرک قابل اعتمادی نیاز داریم
.برو گمرک و درمورد منشأ واردات ماهیگیریِ ژاپن اطلاعات پیدا کن
.همه چی رو هم در مورد جو کانگ دو بفهم
.ماهیگیری غیر قانونی
و جو کانگ دو؟ .بله
.شک ندارم اون پشت قاچاق غیر قانونیِ ماهیه
ولی مراقب باش گمرک نفهمه دادستانی . داره روی این قضیه تحقیق می کنه
...اگه اونا بگن که هیچ مدرکی از آوردن ماهی ندارن
.شک ندارم یکی گمرکُ توی دستش داره
.فهمیدم
.الان که فکر می کنم ، دارم می فهمم
.بابام گفت جو کانگ دو در کاری که قبلاً انجام داده درگیر بوده
.اون بابامُ با تهدید مجبور کرد قاچاق طلا کنه
.منم از همون موقع بهش مشکوک بودم
.جو کانگ دو
.یه بدهی ای دارم که باید باهاش صاف کنم
...ولی
یه چیزی عجیب نیست؟ چی؟
.اولش ، فکر می کردم بابام بخاطر یو یونگ هی درگیر قاچاق شده
.دراصل یون یونگ هی بوده که از پارک یونگ پول دزدیده بوده
اما چرا یهویی جو کانگ دو وسط این ماجراست؟
...یون یونگ هی و جو کانگ دو
فکر می کنی اونا از اول همدیگرو می شناختن؟
بابات چی می گه؟
.احتمالاً بابات از چون مستقیماً درگیرش شده بهتر می دونه
.بابا هر موقع که اسم این زن برده میشه فقط سکوت می کنه
چرا؟
.نمی خوام درموردش صحبت کنم
! به سلامت ، رییس
.ایشون رییس پارک یون ها هستن
،از الان به بعد حتی اگه شخصاً من اینجا نبودم . ایشون رییس همه ی شما هستن
.از این به بعد درمورد همه ی مسائل کاری باید به ایشون گزارش کنید
فهمیدین؟ !بله، رییس
.تعطیل کردن کلوپ هم به عهده ی ایشونه
.از این به بعد لطفاً غیر از مسائل کاری دیگه با من تماس نگیرین
.یه لحظه صبر کن
چرا گفتین دیگه از این به بعد نمی تونین بیاین؟
.بهتون گفتم که
نمی خوام بعد از بدهی ای که به زودی . چند روز دیگه تسویه میشه اینکارُ ادامه بدم
.اگه در مورد چیز دیگه ای هم کنجکاوین ، از پسرا بپرسین
.بریم
نمی خواین بیاین؟
چیکار کنم؟
.می خوام به کار کردن با تو ادامه بدم
...اگه من 2برابر مقداری که رییس کیم جه سو پرداخت می کرده ، بدم
چطوره؟
از همون موقعیکه تو زندگی با مادرتُ شروع کردی
. همیشه مشتاق زندگی با پدرت و مادر بزرگت بودی
.ولی مادرت جلوی این کارُ گرفته
.اون فقط برای حفظ کردن تو پول بدست می آورده
.همیشه از مادرت بخاطر انجام اینکار متنفر بودی
.قابل قبوله
.من از اونموقع تا الان داشتم روی این قضیه کار می کردم
.ولی تو سهام ته یونگُ از من قاپیدی
.برای همین لازم بود یه چیزایی رو تغییر بدم
.اما این نقشه ت یه نقطه ضعفی داره
.اونم کیم هان جو و دخترش کیم بک ونه
.اون 2 تا درمورد دوران کودکی من می دونن
.کیم هان جو حتی با پدر واقعیم ملاقات کرده
.خودم حواسم به این قضیه است،برای همین نمی خواد تو نگران باشی
...راستش چیزی که بیشتر منُ نگران می کنه
.اینه که بک ون و پسرت به دیدن همدیگه ادامه میدن
مهم نیست چقدر خوب برنامه ریزی شده باشه
.اون 2 تا هیچوقت جانگ هابینُ باور نمی کنن
ممکنه بتونیم یه نفرُ فریب بدیم، اما اگه 2نفر مشکوک بشن
.اونوقت یه مشکل جدی بوجود میاد
. باشه، متوجه شدم چی میگی
.خودم مراقب این مسئله هستم
...پس
کِی این مسئله رو رو می کنی؟ .طولی نمیکشه
...قبل اون
.همکاری مادرت برای موفقیت نقشه مون لازمه
.الان نمی تونم بهش اینُ بگم
.بذار اول این قضیه علنی بشه بعد متقاعدش می کنم
.همه ی نقشه هامون بدون کمک مادرت نقش برآب میشه
.نگران نباشین
.اون 14 سال منُ بزرگ کرده
.فقط درمورد پسر خودت نگران باش
.یادت نره که ما باهم تو یه قایقیم
.بله
.اگه یکی از ما پایین بره ...بقیه هم پایین میرن
...اگه سعی کنی دوباره سهام ته یونگُ بدزدی
.هیچوقت نمی بخشمت
.می دونی که هیچوقت همچین اتفاقی نمی افته
.نقطه ضعف همدیگرو می شناسیم
...تا زمانیکه ما راز همدیگرو می دونیم
.نمی تونیم به همدیگه خیانت کنیم
مطمئنی هابین واقعی مرده؟
.آره
، وقتی 5 سالش بود در یه زمین بازی گم شد
. و یه هفته بعد وسایل شخصیش توی ساحل دریا کشف شد
وسایل شخصیش؟
. کیف و لباس خونی شده که توی ساحل پیدا شد
.جسدش هیچوقت پیدا نشد ...اگه جسدش هیچوقت پیدا نشده
. ممکنه هنوز زنده باشه
.24سال از اون موضوع گذشته
اگه هنوز زنده بود چرا سروکله ش پیدا نشده ؟
.به هرحال این واقعیت که جسدش هیچوقت پیدا نشده به نفع ماست
.چون به این معنیه که هیچوقت نمرده .تو سالم موندی و برگشتی
.اگه جسدش پیدا می شد، کار ما غیرممکن می شد
ساحل دریا؟
.تو خواهر واقعی من نیستی
تو رو بیهوش توی ساحل دریا پیدات کردم . و آوردمت خونه که با هم زندگی کنیم
.خواهر برادر خونی نیستن
.داداش
داری شوخی می کنی، نه؟
داری بهم دروغ میگی که بفرستیم برم، نه؟
.دروغ نیست
.تو رو بیهوش درحالیکه از پات خون می اومد توی ساحل پیدا کردم
.اولش فقط می خواستم درمانت کنم و بفرستمت بری
.ولی تو نه اسمت ، نه جایی که ازش اومده بودی رو یادت میومد
.بعدش تصمیم گرفتم ازت نگهداری کنم
...برای همین
.تو خواهر من نیستی
...نکنه
.امکان نداره
.هابین
هنوز نخوابیدی؟ کجا رفته بودی؟
.رفتم رانندگی کنم
.نیاز به آرامش داشتم
.متأسفم، مامان
.نباید توی عمل انجام شده قرارت میدادم
.متأسفم عصبانیت کردم
پس...یعنی نظرتُ عوض کردی؟
حرف منُ گوش میدی؟
.بله
وقتی هنوز نظرت همینه، چیکار می تونم بکنم؟
...یکم ناراحت کننده است .ولی به تصمیمت احترام میذارم
.ممنون. هابین
.نمی دونی چقدر نگران بودم
...می دونم ناامید شدی
.ولی همینطوری زندگی کنیم
.باشه
.ولی ، مامان
.یه چیزایی لازمه که ازت بپرسم
...قبل اینکه منُ بیاری خونه
چرا اول می خواستی بک ونُ بیاری؟
.اگه راستشُ بخوای ، وضعیت من از اون بدتر بود
.بک ون حداقل داداششُ داشت
...اما چرا
می خواستی بک ونُ بجای من بیاری؟
برای چی گذشته رو پیش می کشی؟
.فقط می خوام بدونم
.بهم بگو
.به هرحال که دیگه گذشته
...چیزه
...می دونم که نباید بهت اینُ بگم
.ولی وقتی چشمم بهش می افتاد ارتباط عجیبی رو احساس می کردم
ارتباط؟
.درسته
...همون اول که بک ونُ دیدم
.هابین اومد تو نظرم
.نمی دونم چرا این اتفاق افتاد
.باید خیلی ناامید شده باشی
.نه ، اینطور نیست
. الان دیگه من دخترتم، هابین
.گذشته برام هیچ معنی ای نداره
.خوبه
.ممنون از اینکه اینُ گفتی، دخترم
چی؟ تو خودت یه رستوران سوشی داری؟
.آره
پس برای چی ما اینجا نشستیم و داریم اینُ می خوریم وقتی می تونیم بریم رستورانت؟
.هنوزم سوشی که تو راه برگشت برام آماده کردی رو یادمه
.نمیشه بیای خونه من
.هیچوقت اینقدر احساس غم و نا امیدی در کل زندگیم نکرده بودم
چطور می تونی همچین چیزی رو به من بگی اونم وقتیکه لباسی رو که من برات خریدمُ پوشیدی؟
.داداشم واقعاً ازت خوشش نمیاد
از من؟
No comments yet. Be the first to leave one.