The first 200 lines.
کارولا میگه هاکان اون رو بهعنوان بردهی جنسی فروخته.
هاکان میگه همچین چیزی هرگز اتفاق نیفتاده.
کدومشون داره راست میگه؟
بردهی جنسی
تمام سوابق پیامها جمعآوری شده
در تحقیقات مقدماتی پلیس.
چقدر؟
هاکان: یهکم بعد از ساعت ده بیا. بچهها هنوز بیدارن.
من میدونم کی منو فروخت.
ولی نمیدونم کی منو خرید.
داستان باورنکردنیایه.
فروختهشده بهعنوان بردهی جنسی
مادرِ چند بچهی کوچیک بهعنوان بردهی جنسی فروخته شده،
توسط دوستپسرش، همونی که تو خونهی خودش باهاش زندگی میکرد.
پرداخت دیجیتال قبول میکرد
هیچوقت تصورش رو نمیکردیم همچین چیزی تو نورشلیه اتفاق بیفته،
چه برسه برای کسی که نزدیکمونه.
تمام مدت زیر نظرش داشت.
وقتی بیرون میرفت، جیپیاس،
و وقتی خونه بود، دوربین.
چشماشو میبست
و به میز آشپزخونه میبستش،
و همونجا میفروختش.
- ساک هم میزنه؟ - بله.
نمیدونستم فقط یه مرد بوده
یا چند نفر.
بیشتر از صد نفر اومدن به خونهی ما.
صدها مکالمه وجود داره.
باید همهشون رو خوند تا بشه فهمید ابعادش چقدره.
تقریباً همه خیلی دوستش داشتن.
معلم بود.
اون تو یه مغازه کار میکرد.
تو یه خونه تو نورشلیه زندگی میکردن.
همهچی عادی بهنظر میرسید،
ولی میدونیم که تو اینجور پروندهها همیشه همینطوره.
اون قربانی کسی شد
که همهی ما باهاش رفتوآمد داشتیم
و مرتب باهاش وقت میگذروندیم.
منابع زیادی صرف یه تحقیقات گسترده کردیم،
چون لازم بود.
اون نمیدونه چند تا مرد اومدن.
ممکنه همونجوری باشه که اون میگه.
یا ممکنه همونجوری باشه که این میگه.
کاملاً واضحه که همهش دروغِ ساختگیه.
اگه عقلشون رو به کار بگیرن و سؤالهای درست رو بپرسن،
حقیقت رو میشه.
همه به یه نتیجه میرسن.
کارولا دروغ گفت.
نقطه، سرِ خط.
تا اونجا که یادمه، همیشه آرزوی یه خانوادهی پرجمعیت رو داشتم.
خیلی خوشحالم که کنار بچههامم
و بزرگشدنشون رو میبینم.
تو دبیرستان با شوهر آیندهم، دنیل، آشنا شدم.
یه نوجوونِ معمولی و سرحال بودم.
فقط شونزده سالش بود، همچین چیزی.
«اِوا» مادرشوهر سابق کارولا
پسر من یهکم بزرگتر بود.
از همون اول یه پیوند خیلی قوی بینمون حس کردیم.
وقتی بچهها به دنیا اومدن، این پیوند حتی قویتر هم شد.
واقعاً گذاشت ما هم بخشی از زندگیش باشیم.
هر دومون شغل تماموقت داشتیم.
و سه تا بچه.
یه خونهی قرمز تو حومه.
هر چیزی که میگفتن لازمه رو داشتم،
برای یه زندگی عادی و خوشبخت.
فکر کنم شعلهش بعد از بچهی دوم شروع کرد به خاموش شدن.
یه جایی،
رابطهی بین ما دوتا شروع کرد به از دست رفتن.
هر دومون کمکم حوصلهمون سر رفت.
البته، وقتهایی هم بود
که سکسِ معمولی کافی بود.
ولی میخواستیم چیز جدیدی رو تجربه کنیم.
فکر کنم من فقط دنبال هیجان جنسی بودم.
پس تصمیم گرفتیم رابطه رو باز کنیم.
شوهرم میخواست یه آگهی بذاریم:
یه رابطهی سهنفره، یا چهارنفره.
رنگ مو: مشکی
مبهم بود. دقیقاً نمیدونستیم دنبال چی هستیم.
برای همین بیشتر بستگی داشت به جوابایی که میگرفتیم.
بهعنوان یه زن، تو این سایتها کلی توجه و تأیید میگیری.
پیامها - لایکها - بازدیدها
صدها جواب گرفتیم.
و من انتخاب کردم
یکی از اون جوابها رو.
فکر کنم اولش نزدیک بودنش عامل تعیینکننده بود،
خیلی نزدیک ما زندگی میکرد.
و اینجوری هاکان پیداش شد.
مرد مجرد به دنبال زن
شمارههامون رو رد و بدل کردیم.
و قرار بود من بهش زنگ بزنم
بعد از کار.
ولی خیلی رُک و مستقیم بود.
و تصمیم گرفتیم همدیگه رو ببینیم.
بهنظرم جای خوبیه برای اینکه کسی رو برای اولین بار ببینی.
اونطرفش صخره هست،
که میشه نشست و حرف زد.
اولین برداشتم این بود که
خیلی آدم گرم و مهربونیه.
مردی بود که زندگی کرده بود و معمولاً تو جمع میدرخشید.
خیلی مهم بود که علایق زیادی داشته باشه.
باشگاه میرفت، حسابی به خودش میرسید
و عاشق قایقهای موتوری بود.
وقتی تو اون جزیره بودیم،
ازم پرسید دلم میخواد چیکار کنم.
گفتم
نمیدونم.
و اون بهم گفت:
«دلم میخواد ببوسمت.»
و من جواب دادم: «خب، ببوس.»
اون لحظه انگار یه انفجار از حس و حال بود.
و رفتیم خونهی اون.
اون هنوز چیزهایی رو که من تجربه کرده بودم، تجربه نکرده بود.
تازه اولِ راهش بود.
آنِلی، دوستدختر سابق هاکان
برای هاکان، من اون زنیام که قبل از کارولا بوده.
بهترین قراری که تو عمرم داشتم با هاکان بود.
فوقالعاده بود.
گل رز بود، همهچی خیلی دلچسب بود.
خیلی هوای آدم رو داشت و جذاب بود.
باثبات، مردانه و قوی بهنظر میرسید.
تواناییاش تو اغوا کردن باورنکردنی بود.
هیچوقت فکر نمیکردم ممکنه خطرناک باشه.
ولی نسبتاً زود فهمیدم که یه چیزهایی جور درنمیاد.
همون لحظهای که کارولا باهاش آشنا شد، جا خوردم.
اون اصلاً خوب نبود.
خیلی آشکارا شروع کرد به دلبری کردن براش،
و اونم حسابی جواب میداد.
میرفت سر کارش،
روز ولنتاین گل رز میبرد.
میخواست به اون و به بقیه نشون بده
که همهچی چقدر بینقصه.
انگار طلسمش کرده بودن.
کارولا: لختم و منتظرم. یه عکس بفرست.
هاکان: ها ها.
وقتی پیداش شد، خیلی سریع افتادیم
تو یه جنون عاشقانه.
خیلی مصرانه میخواست منو بشناسه،
میخواست بدونه من کیام. و من...
تا حالا همچین حسی نداشتم.
و بعد، فقط بعد از شش ماه...
تصمیم گرفتم طلاق بگیرم.
چهار یا پنج سالم بود که پدر و مادرم جدا شدن
و مامانم با هاکان آشنا شد.
همه اونو میدیدن...
نورا، دختر کارولا
...بهعنوان یه آدم خوب، در کل.
تقریباً همه دوستش داشتن.
و این برای من خیلی آزاردهنده بود،
وقتی فهمیدم واقعاً چه جور آدمیه.
خیلی خوب میتونه خودشو با موقعیتهای مختلف وفق بده.
میتونه بامزه باشه، میتونه ساکت باشه،
میتونه منفجر بشه.
چهرههای زیادی داره.
فقط وقتی میشناسیش میتونی تصویر کامل رو ببینی.
یه چیزی توش هست که با کلمات وصف نمیشه.
دیوانهوار عاشق هاکان بود.
فروخته شد
همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد.
برای خونهی بیورنو وام گرفتن،
و یه خونهی معمولی هم نبود.
باید یه گاراژ بزرگ میداشت، بهخاطر عشقش به قایقها.
پول خیلی زیادی بود و وضع مالیشون حسابی تنگ بود.
یه هدف تو ذهنشون بود، و اون ساختنِ یه ظاهرِ آبرومند بود.
و از طرف هاکان، بهنظرم،
بحثِ کنترل بیشتر روی کارولا هم بود.
وضعیت کارولا این بود که تو یه رابطه با هاکان زندگی میکرد.
پنج تا بچه داشت.
وکیل کارولا
دوتا از هاکان و سهتا از رابطهی قبلی.
تو موقعیتی بود که هیچ راه فراری نداشت.
کاملاً اسیر هاکان بود.
اون سکسِ خشن و وحشیانه میخواست،
و کارولا این رو نمیخواست.
هاکان، بارها و بارها، تو خونهی خودشون،
به سکس مقعدی، واژینال و دهانی مجبورش کرد.
بهنظرم برای هاکان، سکس دربارهی قدرت و کنترل بود.
فقط نیازهای خودش اهمیت داشت.
بعضی وقتا، موقع سکس،
من روش بودم و همهچی خوب پیش میرفت.
یهو، شروع میکرد به زدن من.
برم میگردوند جوری که صورتم تو ملافهها بره.
و بعد از پشت بهم تجاوز میکرد.
یادمه که ملافهها رو چنگ میزدم.
و وقتی تموم میشد، میگفت:
«برو یه دوش بگیر.»
و این همون آدمی بود که دوستش داشتم، همونی که این بلا رو سرم آورده بود.
و من سعی میکردم ازش دفاع کنم.
فکر میکردم شاید اونجوری که من فکر میکنم نیست.
و بعدش همهچی ادامه پیدا میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
انگار تجربههای من...
سخته توضیح دادنش، ولی انگار اصلاً وجود نداشتن.
پروندههای زیادی دیدم
که فقط با اعمال قدرت و کنترل میشه یه آدم رو کاملاً شکست.
بحثِ عوض کردن مداوم حال و هواست،
و اینکه کاری کنی طرفِ زیردست
هیچوقت ندونه رو چه زمینی وایساده.
با گذشت زمان، آخرش بیشتر وقتها خودتو مقصر میدونی.
«اگه یهجور دیگه رفتار کنم، اون خوب میشه و دوستم داره»، از این حرفا.
و مرزها مدام شکسته میشن.
و این تو پروندهی کارولا کاملاً واضحه.
No comments yet. Be the first to leave one.