The first 200 lines.
فنگ تنگ
با ژنگ کي دعوا کرديد؟
شرکت بايد براي صلح، مذاکره کنه
براي همين ژنگ کي گفت که بايد بره
آره؟
شما که بهش قولي نداديد، داديد؟
.اون مدير گروه طراحيه ...کلي محصول مال
زو شان شان
من در مورد مسائل شرکت باهات حرف نميزنم
ب..ببخشيد
سرتون شلوغه
کي شواي، چي شده؟
هيچي
دستت
.بهت يه چسب زخم ميدم بذاري روش
.:.:(maryam_eco2003)ترجمه و زيرنويس: مري:.:.
مرسي
همه ميگن
تو و فنگ تنگ رفقاي خوبي هستيد
شريکاي خوبي که باهم يه کار تجاري رو شروع کرديد
حتي اگه فنگ تنگ هم نگه .من مطمئنم همينطوريه
.اون واقعاً نميخواد تو بري
اگه واقعاً نميخواست من برم
.همچين تصميمي نمي گرفت
.اون با صلح موافقت کرد
اون ميخواد به همه دنيا بگه که
من، ژنگ کي، يه دزد ادبي هستم؟
اينقدر من ناتوانم؟
پدر و مادرم بهم ميگن
زمان اثبات مي کنه که
تو هيچ اشتباهي نکردي، آروم باش
کاري به حرف مردم نداشته باش و راهتو برو
وگرنه
.اون وقت ميشي يه جفت شلوار
يه جفت شلوار؟
.يعني چُس بقيه
.تو بايد همه چيزو بپذيري
منم دارم مطالعه مي کنم که
.چطوري شلوار بقيه نشم
چطور ممکنه
برات مهم نباشه که
بقيه چطوري درموردت قضاوت مي کنن؟
چطوري درموردم فکر مي کنن
درمورد عشقم با فنگ تنگ چه فکري ميکنن
شان شان
براي تو هم کار کردن توي شرکت سخته
ولي اين دفعه
.من واقعاً تصميم گرفتم که برم
راستش... وقتي اولش قول دادم
با فنگ تنگ برگردم
روزي که بهش قول دادم باهم کار مي کنيم
ميدونستم يه همچين روزي ميرسه
در واقع کار و دوستي
با هم جور در نميان
وقتي با هم بوديم
زندگي شادي داشتيم
و بعدش من با فنگ تنگ به اينجا اومدم
و توي همه آزمايشا همراهيش کردم
حالا ديگه اون ميتونه رو پاي خودش بايسته
.ديگه خيالم راحته و نگرانش نيستم
الان
حالا که اين اتفاق افتاده
واقعاً ديگه رابطه اي بين ما نيست
شماها برادراي خوبي هستيد که خيلي مشکلاتُ با هم پشت سر گذاشتيد
پس چرا نميتونيد مثل قبل بشيد و باهم صلح کنيد و گذشته رو فراموش کنيد؟
خيلي وقتا
تا به يه همچين جايي نرسي
نميتوني درک کني
من بايد خودمم سرزنش کنم
غرورم خيلي زياده
نميتونم به خاطر چيزي که .انجام ندادم حرف بخورم
ولي ازت متشکرم، شان شان
واقعاً ميخواي بري؟
کجا داري ميري؟
نميدونم
شايد امريکا
امريکا؟
ژانگ کي هميشه زياد حرف ميزنه
بله
من هيچوقت تا حالا ژانگ کي رو به اين عصبانيت نديده بودم
فکر مي کنم اين دفعه
ژنگ کي داره استعفا ميده
لي شو
فکر ميکني بايد چيکار کنيم؟
راستش
دليلي نداريم که ژنگ کي رو مجبور کنيم بمونه
اون که مجبور نيست براي دوست بودن با ما
حتماً توي فنگ تنگ کار کنه
بهرحال اونم طرز تفکر خودشُ داره
لي شو
چطور ميتوني همچين حرفي بزني؟
،اگه واقعاً ژنگ کي بره
اون وقت ما چيکار کنيم؟
اصن نميتونم فکرشم بکنم که ژنگ کي واقعاً برگرده به امريکا
...و فنگ تنگ تنها بمونه
برگرده امريکا؟
ژنگ کي اينو گفت؟
آره
.پدر و مادرش توي امريکا هستن
اون به خاطر فنگ تنگ برگشت
،اگه از شرکت بره
معلومه بر ميگرده امريکا
ميدونم
ولي، من منتظرت ميمونم
اما من بهت گفتم منتظر نمي مونم
براي هميشه
پس ديگه به اين موضوع فکر نکن
لي شو
تو، فنگ تنگ، و ژانگ کي خيلي وقته باهم دوستيد
تازه فنگ تنگ فقط تو رو داره که کمکش کني
واقعاً دلت مياد ببيني کي شواي بره و ديگه برنگرده؟
،اگه کمک نکني
من واقعاً فکر نميکنم که کسي بتونه ژنگ کي رو اينجا نگه داره
يه لحظه صبر کن - ها؟ -
بايد برگردم
تو، برگرد
من تازه باهاش بهم زدم، خيلي آزاردهنده س
تازه، چه فايده داره منم چيزي بگم؟
!معلومه که فايده داره
تو کسي هستي که از همه بيشتر براش مهمي
اون الان احساساتش خيلي بهم ريخته
برو و باهاش حرف بزن تا متقاعدش کني
مگه اينکه واقعاً دوس داشته باشي بره امريکا
لي شو
فکر کن اين يه شانسه که بهت رو آورده
به اونم يه فرصت بده
باشه يه امتحاني مي کنم
!ولي زياد اميدوار نباش
.من شديداً منتظرم ببينم چي ميشه .زود باش برو
...الو؟ خب... من .من دارم الان خريد مي کنم
.فهميدم. بايد امروز بيام خونه .الان ميام خونه
لي شو
ميخوام باهات حرف بزنم
ميتونم بيام تو؟
من... خب... سفارشُ آوردن؟
...من
!لي شو - ...اون کي بود -
دوست دخترم
!لي شو
بايد برات توضيح بدم
توضيح بدم... چيو توضيح بدي؟
.من خيلي خر بودم که به فکر تو بودم
ولم کن
از الان به بعد، زندگي تو هيچ ربطي به من نداره
تو اون بالا يه دوس دختر داري بدو برو بهش برس
!لي شو! لي شو! لي شو
يوان لي شو، تو الان دلخور شدي
وقتي بهت گفتم بايد يه مدت از هم جدا شيم تا فکر کنيم همون لحظه خودت بودي که گفتي بايد بهم بزنيم
تو اينو گفتي، باشه
بله، من اونو گفتم الانم بهم زديم ديگه
.به خاطر همينه که ديگه هيچوقت شروع نمي کنيم
حالا ميتوني ولم کني؟
يوان لي شو...الان احساساتي شدي آخه چرا؟ به خاطر اون دختر بالاي پله؟
يا دليلش اينه که...عاشقم شدي؟
هرچي خودت دوس داري فکر کن
در واقع، من کلاً فهميدم که حتي يه ذره هم دوستت ندارم
باشه، فهميدم
پس امروز اومدي که اينو بهم بگي؟
!الان فهميدم که ديگه برام مهم نيست
بچه خوابه؟
هي، تازه خوابش برد
شان شان، تو هنوز اينجايي؟
ممکنه که امشبو اينجا بموني؟
توي سه سوت اونُ ميفرستم خونه
برادر آيو، تو خيلي آنورمالي
آيو، بيخود بحث نکن، اومدم خبراي خوب لي شو و ينگ کي رو بدم.بعد از اينکه گفتم، ميرم خونه ي لا
لي شو و ژنگ کي؟
آه... امروز بعد از ظهر رفتم کتابفروشي
به لي شو گفتم که اون داره به امريکا برميگرده
حتي متقاعدش کردم که کوتاه بياد .و بره ديدن ژانگ کي
قبل از اينکه برم، با چشماي خودم ديدم رفت تو
شرط مي بندم
حالا ديگه نه تنها ژنگ کي نميره
...بلکه اون و لي شو
ممکنه دوباره بهم برسن... آيو اگه اينطوري بشه که گفتم
اون وقت قهرمان بزرگ شرکت فنگ تنگ
لي شو و ژنگ کي، داستانشون به خوبي و خوشي تموم ميشه
زو شان شان، خيلي به خودت مطمئني
...من شکست نمي خورم
آه، اگه موضوع لي شو و ژنگ کي باشه
شان شان تو قهرمان خانواده ي فنگي
شان شان من ازت حمايت مي کنم
!فايتينگ
لي شو! چي شده؟
چي شده؟
باهم حرف نزديد؟
امکان نداره
چرا حرفي نزد
خو چرا؟ ها ها، آيو
ميرم ببينم چه خبره
کي شواي، زود باش تلفنُ جواب بده
زود باش جواب بده
چرا تلفنُ جواب نميده؟
هنوز تلفنُ جواب نميده
دوست بزرگ
اين همون کتابي نيست که لي شو دنبالش ميگشت؟
در چه مورديه؟
حالت خوبه؟
تو کاري به کار من نداشته باش
بين تو و ژنگ کي چي شده؟
No comments yet. Be the first to leave one.