The first 200 lines.
اسم من مالوس هارماست مردم معمولا به اسمم مي خندند
ولي ما خانواده معروفي هستيم
، پدر جدم لوكاس يه طبل زن بود
روي پل چارلز در پراگ جنگيده بود
دانش آموزان قلوه سنگ به سربازها مي نداختند
و پدر جدم رو خيلي بد زده بودند
براي همين اون با حقوق يك سكه طلا براي هر روز بازنشست شد
بعد از اون ديگه هيچ كاري نكرد
به غير از هر روز خريدن يك بطري عرق نيشكر و يه بسته تنباكو
خيلي عاليه كه يه يونيفرم گرفتي ، مالوس
دوباره مي گم ، بعضي ها توي خانواده من كارهاشون رو خوب انجام دادند
، پدربزرگم ويليام يه هيپنوتيزم کننده بود
و مردم شهر اعتقاد داشتند شغلي كه انتخاب كرده دليلي بر اين هست كه دوست داره زندگي راحت و آسوده ايي داشته باشه
بايد مواظب باشي هيچ قطاري به هم نخوره
همه شهر براي چنين اتفاقي ازمون متنفر مي شند
، پدرم ، يك لوکوموتيو ران
وقتي 48 سالش بود بازنشست شد مردم حسادت مي كردند
از وقتي كه پدر بدون هيچ كار و زحمتي براي بيست يا شايد سي سال
حقوق بازنشستگيشو مي گيره
وقتي براي اولين بار وارد سكو مي شي
بايد خانوادات رو به ياد بياري
خيلي خوشگل شدي ، مايلوس
پدر جدم لوكاس عادت داشت يه بطري عرق نيشكر
و دو تا بسته تنباكو بخره
،بجاي ماندن در خانه مي رفت كه كارگران رو ببينه
و دستشون بندازه
هر سال پدر بزرگ لوكاس يه كتكي مي خورد
سال 1930 ،پدرجدم يه چندتايي سنگبر رو دست انداخت
كه معدن شون رو كامل تعطيل كردند و اونقدر زدنش تا مرد
و وقتي آلمان ها از مرز ها رد شدند
،و به پراگ پيشروي كردند
پدربزرگ ويليام تصميم گرفت كه با هيپنوتيزم باهاشون مواجه بشه
كه تانك ها را با قدرت ذهن متوقف كنه
، با تكون دادن دست ،چشم غره رفتن به آلمانها
تلاش كرد كه اونها رو به عقب برونه
،اولين تانك حقيقتا ايستاد ،بعد همه نيروها ايستادند
،ولي بعدش وقتي پدربزرگ تكون نخورد
،تانك از روش رد شد و كله اش رو كند
ديگه هيچكي ، جلوي راه ارتش رايش واينساد
جان سوا كفاش
من يه دروه تمريني رفتم براي مامور چراغ بان راه آهن شدن
همه شهر مي دونستند من مي خوام يكي از اونها بشم
چون كه نمي خواستم هيچ كاره ديگه اي بكنم
به جز ايستادن روي سكو با يك تابلو علامت و دوري كردن از هر كاره سختي
وقتيكه بقيه كارها همش كار هست و كار
بادقت قطارها رو بپا
بچه هاي كوچولوي من
اينجا ، فرزندانم ، اين براي شماست
يكمي گندم برداريد ،بچه هاي بالدار من
از طرف كنتس هست خوشمزه است ؟
بخور ،كوچولوي من
دوست داري ؟
بيا ،يكمي بيشتر بخور ، بجنب
كارآموز ميلوس هارما براي كار در خدمت است
خوش آمدي ميلوس . آزاد
پدرت بهترين لوکوموتيوران توي اين ناحيه بود
يكبار متصدي ذغال رو از قطار در حال حركت انداخت بيرون
اونجا ، جوجه هاي كوچولوي من
بياييد اينجا . بپريد ،كبوترها
يكمي گندم برداريد ، بچه ها
يه ايستگاه چيه ، ها ؟ بيشتر شبيه مزرعه است
دو تا وروديه همين چيزه سختي نيست باز و بسته در غير اين صورت ، بسته ايم
وقتي ورودي و خروجي داريم در غير اين صورت ، بسته ايم
پس براي چي اين رو نصفه باز نصفه بسته مي گذاري ؟
دوست ندارم ببينم اينجوري بخوريد زمين ، آقاي نواک
اون ساعت چه صداي قشنگي داره
سلام ، ميلوس
سلام ، ماسا - بچه ي تيزي به نظر مي رسي -
تو هم خوب به نظر مي رسي ، ماسا
! عجب دختري
چه جور دختريه ؟
يه خوبش
همه دخترا خوبند
ديگه چي ؟
کنتس ، در خدمت شمام
دو تا واگن مي خوام تا چندتا حيوون رو به کشتارگاه ببره
لازم ام هست که چند تا گوساله رو بفروشم
منطقه ما هي داره بدتر و بدتر مي شه و به فساد کشيده تر
کليساي کوسا لوتا رو بايد کلا از اول تقديس اش کنند
زنا، پشت محراب
! عجب زني
به اون پاها نگاه کن
اون يه رويا است ، نه يه زن واقعي
اگه اون يه روزي با من باشه ، همه دنيا در نظرم هيچه
يه واگن ام نياز دارم ، ولي با حلقه هاي محکم بايد چند تا گاو نر هم بفروشم
از اسب ها که نمي ترسي ؟ - کي ؟ من ؟ -
قبلا در رکاب کنت چوتک و شاهزداه سيلوا ال توره بودم
، دفعه بعد که به قصر اومدي
يه اسب نر به جاي هزينه حمل بار برات مي فرستم
خارج شدن از تصوير subtitle by sokOoooot
ميلوس ، چه روياهاي شگفت انگيزي داشتم
يک زن عالي ترين گوهر طبيعته
همه چيزي که کنتس هميشه مي فرسته دو تا جعبه آبجو هست
...و يک بطري مشروب
خواب ديدم که يه کالسکه شدم
و کنتس هم منو گرفته و
مي برتم به انبار
، تو بايد اينو قبل از جنگ مي ديدي
وقتي ارباب خودش مي رفت جايي
رئيس ايستگاه يه فرشي رو از نرده ها تا سکو پهن مي کرد
و بازنشسته ها با يونيفرم هاشون مي اومدند
، همه احترام نظامي مي دادند و بعد از ظهر همه کالسکه ها پر مي شد از
مشروب , آب جو , عرق و غذا که از قصر فرستاده شده بود
و در مورد دوست دخترت ؟
اوضاع چطوره ؟
اون ساعت صداي قشنگي داره
يه مقداري اينجاها تنگه
بازرس بعدي راه آهن بايستي شبيه يه سرگرد توي ارتش باشه
دقيقا . ولي يادت نره يکي از شونه هاي من از اون يکي کوتاه تره
مدال ستاره طلايي و پولک با نخ طلايي
بايد اينجا با گلابتون دوزي دوخته بشند
بيا تو
-در مورد حيوون هاي کنتس روي مسير 5 بارگيريشون کنيم ؟
بله . اول حيوون هاي اون خانم
دوم هم کفشات رو يه واکسي بزن
و آخرم با بليط جمع کن حرف نزن
، بايد موقعيت ات رو درک کني تو چراغ بان بعدي هستي
، مثله هوبيکا نباش
اون براي ده ساله که هيچ ترفيعي نگرفته
چرا ؟
به خاطر زناش بهتره که من رو سر لوحه خودت قرار بدي
صبح بخير ، دوستان
موقعيت ارتش ما اينه که مي جنگه جهت آسايش
،تمامي اروپا چه بخواد و چه نخواد
با آخرين قدرتش
مجبور شديم به اينجا عقب نشيني کنيم
ولي اينجا به صورت تاکتيکي نيروي هاي ما منطقه بالتيک رو پس گرفتند
يه عقب نشيني تاکتيکي زيبا از دناپر به دونائيب بود
و اينجا يه باز پس گيري تاکنيکي از آمريکا يي ها داشتيم
تا بلژيک
و اينجا ، يه شاهکار توي ايتاليا
ولي چرا ؟
واقعا چرا شاهکار ؟
چونکه دشمن خودش با پاي خودش اومد توي تله
نمي بينيد ؟
خوب دقت کنيد
اينجا حمله مي کنيم به خط عقب دشمن
اينجا مي ريم براي روسي ها از توي کوه قفقاز از ترکيه
و به سمت شهر پتگورد از طرف سوئد
اينجا از دشمن دوري مي کنيم و از طريق ساحل سيسيلي نيروها رو تخليه مي کنيم
و اينجا در خط عقب آمريکايي ها در فرانسه
و اونها زمين گير مي شند و ما از دو طرف بهشون حمله مي کنيم
چرا ؟
خوب اينطوري همه مي تونند در شادي زندگي کنند
براي همينه که من اومدم
يه اظهار نامه رو امضا کنم که جوري حرف مي زنه که مي توني بفهمي
که اگه وظايف ات و ايستگاه رو ترک کني
، مي ري به زندان براي کم کم اش ده سال
، شايد براي تمام عمر يا حتي محکوم به مرگ شدن
، اين همه چيزيه که براش اومدم
فقط تعداد کمي چکوسلواکيه ميهن پرست فکر مي کنند که مي تونند مسير تاريخ رو برگردونند
، ولي نيت پيشوا خيره حتي براي چکوسلواکي هاي خوب
... و بر اين اعتقاده که مشيت الهي ما رو ترک نخواهد گفت
... کجا مهر ايستگاه کجاست ؟
بايد دقت مخصوص به اين امر بکنيد که قطار ها رو خيلي خوب و از نزديک مورد بررسي قرار بديد
بله ؟
اينجا
... شايد بهتر باشه برم لباس بپوشم ، از اين طرف
نه ، نه ! وقتي که براي پيروزي نهايي مي جنگي
لباس ها زياد مهم نيستند
بگذار مد رو بگذاريم براي زمان صلح
چرا ؟
پرسيدن اين سوال احمقانه رو بس کن - چرا نبايد بپرسه ؟ جوونه -
چرا ؟ براي نجات انسانيت
چرا ؟
چونکه اين چيزيه که پيشوا مي خواد
ما هم لازمه باهاش بسازيم
چونکه همه سوار بر يه قايقيم
روشنه ؟
بدرود دوستان
دختر عمو ؟
... دختر عمومي چراغ بان
چه گوشهاي کوچولوي خوشگلي داري
تمام چيزي که کم دارند يه جفت گوشواره مرواريده
واقعا ؟
چرا تو در اين مورد کاري نمي کني ؟
جک ديگه ايي بلدي ؟
ماکس ، شام حاضره
يه قصابي عادت داشت که پستون گاوها رو ببره با خودش بيرون از کشتارگاه
تا اينکه يه بازرسي انجام شد
اون اونها رو گذاشت توي شلوارش که ببره
واقعا ؟ داري من رو مي کشي - بله -
، سوار يه تراموا شد و خانمي که کنارش نشسته بود گفت
"آقا ، يه چيزي از توي شلوارتون زده بيرون "
پس مرده يه چاقو در آورد يکي از نوکهاي پستون ها رو بريد و گفت
"مهم نيست ، سه تاي ديگه دارم "
و اون خانمه چي گفت ؟ - غش کرد -
من يه مدل ديگه اين جک رو بلدم
، همه چيز خوب پيش رفت
، قصاب پستون رو بيرون آورد از کشتارگاه
، سوار تراموا شد ، نشست
...خانم هم اشاره کرد که يه چيزي زده بيرون
... و قصاب چاقو کشيد بيرون
...بريد - ... رنگ خانم پريد -
ولي نه به اندازه اي که رنگ قصاب پريد
، قصابه جيغ زد که
"يا خدا ، اين که بريدم راست راستکيه بود "
جناب رئيس ايستگاه دو به صفر به نفع پسر عموم
نه ، نه اين واقعا اتفاق افتاده - آره -
يه نوشيدني مي خوري - ممنون -
No comments yet. Be the first to leave one.