The first 200 lines.
یک هفته از رویاروییِ وحشیانهی دیوی
و گرگ میگذره
ولی حرفهای پکستون که تویِ بیمارستان زد هنوز داره توی سر دیوی تکرار میشه
بخاطر همین باهم دوستیم
معلومه که بهش میگه فقط دوستیم
اون فکر میکرد یه حیوونِ وحشی پدرشه
همونقدر که دیوی میخواست یه ادمِ باحال باشه که ملت باهاش سکس کنن
حقیقت روهم میدونست اون یه بازندهی عجیبه
UN و عضو گروهِ
و قطعا امروز هم نمیتونه تغییرش بده
تو پرنسس جزمین هستی؟
نه ولی مرسی, اون خیلی خوشگله
ارل خوشگلتره
علاالدین کجاس؟
من علاالدین ندارم
چون اون میخواد فقط دوست باشیم
...باشه
سلام, دوتا قهوهی سیاه و یه هاتچاکلتِ بزرگ میخوام
ولی میشه لاتههم بزاری؟
میخوام مردم جدیم بگیرن
اه, میشه دخترم باهات یه عکس بگیره؟ خیلی شگفتانگیزی
نه, مرسی
اون خیلی دوست داره عکست رو توی اینستاگرامش بزاره
خیلی فرهنگیه
الان خودم خیلی با لباسام حال نمیکنم
معمولا زیاد حال نمیکنم ولی مخصوصا امروز
اون فقط یه دخترِ کوچولوئه
باشه, جناب لازم نیست اینطوری بگی
نمیخوام عکس بگیرم
همچنین, چرا باید همهچی رو توی فضایمجازی بزاریم؟
همم؟ چرا نمیتونیم توی لحظه زندگی کنیم؟
از وقتی که توی صف بودی کلِوقت توی توییتر بودی
تو یه " ممنونم " به یه تبلیغ که روزِ کارگار رو تبریک گفته بود توییت کردی
باشه, بیا سریع عکس بگیریم تموم شه - برو -
اوکی
دوناتهم میخوای؟
اره, آیرا میخوام, ولی امروز روزهم
اه
رمضان هست؟
نه نیست, آیرا
امروز گنشپوجا هست
تا حالا انجام ندادم فصل یک قسمت چهارم احساسِ خیلی هندی
مثل یه تبلیغ برای هند میمونه درسته؟
یا حداقل وسطِ فیلمِ ایندیاناجونز, ولی نیست
این گنشپوجا هست, عزیزم
گنشپوجا یه عید هندی هست که بزرگداشت خدا گنش رو جشن میگیرن
و زمانی برای اغوشِ گرمِ خانواده
صحبت از اغوشِ گرم خانواده شد
بریم سراغ ویشوکومارها
مامان این ساری خیلی اذیت میکنه
چرا انقدر خارش میاره؟
خارشِ ساری یه گذرگاه برایِ زنهایِ هندیه
باهاش کنار بیا
چرا نمیتونم مثل همیشه کورتا و جین بپوشم؟
که نیاز نباشه هردفعه که میرم دسشویی نیمهلخت بشم
دیوی, دیگه بزرگ شدی
نیمهساری مناسبتره
عق مامان, نگو بزرگشدی
باعث میشه فکر کنم یه دختر توی تبلیغِ دوشِ حمومم
دوش چیه؟ - خیلی خب کسی درمورد دوش حرف نزنه -
خدا گنش نمیخواد دخترهام رو
با جینهایِ پاره و تیشرتهایِ " سیبزمینی بهتر از پسر هست " ببینه
نالینی یکم عصبی بود
این اولین پوجایی بود که بعد از
مرگ ناگهانی موهان و معلول شدن دیوی جشن میگرفتن
هفتهی پیش خانم ایگار اَزَمون خواست که توی پوجا شرکت کنیم
:به نقل از خودش " خیلی بهتون سخت گذشته "
تَرحُم رو توی صداش حس میکردم
خیلی سخت گذشته, برای گنش پوجا؟ جنده خانم
واو - خاله باید اروم باشی -
چرا انجمن هندو باید پوجا رو توی دبیرستانِ من برگزار کنه؟
خیلی بودجهش کمه
بار میتسوای بن گروس توی تئاتر دالبی بود
جوایز اسکار هم داشتن
یهودیها خوب میدونن چطور سرمایهگذاری کنن
ما هندیها, تا یکم پول دستمون میاد
مستقیم میریم انبارخونه و آبنَما میخریم
ما شیفتهی آبنَما هستیم
اوه, من عاشقِ آبنما هستم
بهرحال, دیوی
میدونی که سانچیتی باتاچاریو هم توی پوجا هست درسته؟
شوهرِ سفید پوستِ بیخاصیتش ران رو یادته؟
مشخص شد که اونقدرا هم بیخاصیت نیست
اون صاحب بزرگترین شرکتِ مشاوره کالج توی لسانجلس هست
نود درصد بچههاشون به بهترین دانشگاهها میرن
و خیلیهم نخبه هستن
اونا حتی کرونل و پن رو به عنوان دانشگاه برتر حساب نمیکنن
اون خیلی موفقه, ماشینِ تسلایِ خودش رو داره
خونهش رو ارزش گذاری کردم
میخوای بدونی داراییش چقدره؟
میلیون دلار 1.8
واو, چقدر پولداره - اره, درسته -
...خب حالا, ران بچههای زیادی نداره, پس
اگه میخوای به دانشگاه پرینستون بری میدونی که باید چیکار کنی
حله, مامان
ابرقدرتِ من پیروز شدن مقابلِ معلمهای پیره
دخترِ خوب
ای خدا, عمهها پیداشون شد
نگاه نکن
کجا؟ کجا رو باید نگاه نکنم؟
لعنت بهت, کامالا
عمهها زنهای بزرگِ هندی هستن که هیچ رابطهی خونیای باهات ندارن
ولی اجازه دارن راجب زندگیت و کاستیهات صحبت کنن
و تو باید باهاشون خوب رفتار کنی چون هندی هستی
خیلی خوب شد دیدمتون, و دیوی
چقدر خوبه که میبینم دیگه چلاق نیستی
چه معجزهای
هرروز براش دعا میکردم
:میگفتم مهم نیست که چرا برای این طلسم انتخابش کردی
لطفا بخاطر تقوایِ من درمانش کن
ممنونم, مطمئنم که دعاهای تو خوبم کردن
اره, مرسی که به یادمون بودی آرجون چطوره؟
آرجون رو که میشناسی یه تئاتر خونگی درست کرده
با دو ردیف صندلی صدایِ دالبی 5.1 احاطه شده
به زودی دستگاه پاپکرن
سونو, با این چیزایی که پشت سر گذاشتن
تئاتر مزخرف خونگیت براشون هیچ اهمیتی نداره
دقیقا میدونم چه حسی دارید
شوهرم پارادیپ, سرطان بیضه داشت
اه خیلی براتون متاسفم
اه نه, اون خوبه
مرحلهی اول بود, زود فهمیدیم
بیضهش رو دراورد, و حالا فقط یه ده کیلوگرم حمل میکنه
درست میگی وضعیتهامون خیلی بههم شبیه هستن
اه, خواهرزادهم کامالارو که میشناسی
داره مدرک دکتراش رو میگیره و بزودی با یه مهندس
ازدواج میکنه
خانوادهی پسره دوتا مرسدس دارن
دوتا مرسدس؟ - عجب شانسی -
همینجور که عمهها ستایشش میکردن کاملا احساسِ فرورفتگی داشت
اون نمیخواست ازدواج کنه
ولی یه چهرهی شاد از خودش نشون داد
مثل من که توی مراسم اهدایِ جام
اُپنِ فرانسه 1984 به ایوان لندل باختم
میرم ران رو پیدا کنم
باشه, من میمونم اینجا و خودم رو میکُشم
اگرچه دیوی هندی بود
ولی خودش رو انقدر هندی نمیدید مثل این دخترا
که کلا یه چیزِ دیگه بودن
پس یهوقتایی احساسِ غریبی میکرد
بنظر باحال میان
ولی میتونی تصور کنی که چقدر احمقانه میشه اگه جای دیگه غیر اینجا اینکار رو بکنن؟
اون خواهرمه, پریتی
گروهِ رقصِ بالیوودیش توی رژهی روزِ مِیسی
توسط زیپلاک اسپانسری میشد
پس حالا کی احمقه؟
لعنتی دیوی, خواهرِ پریتی نابودت کرد, درکت میکنم
هاریش - دیوی, سلام
دلم میخواست یه ادم باحال اینجا ببینم
ادم باحالی میشناسی که بخواد بیاد؟
اخ, سوختم
خب چرا به این جشنِ حوصله سر بر اومدی؟
الان نباید توی دانشگاه استنفورد در حالِ بازی کردن با کامپیوترت باشی؟
راستش واقعا دلم میخواست بیام
به گنش پوجا؟
به یه دبیرستانِ عمومیِ محلی؟ دیوونهای؟
راستشو بگو به دلیل سلامتِ پزشکی فرستادنت خونه؟
قصدِ خودکشی داری؟
نه
ببین, میدونم هرسال این مراسم رو مسخره میکردم
ولی حقیقتش, دلم برای پوجا تنگ شد
شوخی میکنی؟
وقتی برم دانشگاه پرینستون, دیگه هیچوقت برنمیگردم
یه اتئیست میشم که هرروز با دوستپسر سفید پوستش
چیزبرگر میخوره
منم همینجوری فکر میکردم
ولی وقتی رفتم کالج همهچی فرق میکرد
هماتاقیم نیک, یه امریکاییِ اصیله
و خیلی هم بهش افتخار میکنه
اولش اینجوری بودم که, تو از خانوادت دوری
دیگه نیاز نیست تظاهر کنی که اجدادت برات مهمن یا هرچی
ولی بعد منو برد به محلشون
هیچکس یه گوشه واینستاده بود که بخواد مسخره کنه
همه داشتن شعر میخوندن و میرقصیدن
و حال میکردن و این منو به فکر فرو برد
که چرا من انقدر از هندی بودنِ خودم خجالت میکشم؟
از کجا شروع کنم؟
این چطوره که هرچی مامانم میگه باید عملی بشه؟
با خودم گفتم, من قراره اون پسرِ هندی متزلزل باشم
که از کار های هندی متنفره؟
چون این هویتِ منه, فقط یکی از مزخرفاتشونه
خب, مشخصا که هویت من نیست
من عاشقِ هندی بودن هستم
واقعا متقاعدکننده بود دیوی
من بیشتر هندی بنظر میرسم
باید خاکسترِ موهان رو رها کنی
من خاکسترهای مامانم رو توی چشمهی بلانگو رها کردم
اون معتادِ قمار بود
...خیلی هم خوب, ام
هنوز وقت نکردم که
میدونی که تا وقتی مرگش رو قبول نکنی به بهشت نمیره؟
اوه
میخواستم بعدا ازت بپرسم
میتونی به زیگیلهام نگاه کنی؟ زیرِ سینهی چپم هستن
باشه حتما بررسی میکنم
بعدا میبینمت
این پندیت راجاکریشنن هست
ولش همه صداش میکنن پندیت راج
اوه رهبرِ جامعهی معنوی هست و دقیقا میدونه مراسم رو چطور بگردونه
حالا, همه بعد از من تکرار کنید
No comments yet. Be the first to leave one.