The first 200 lines.
قسمت 15
ارباب جوان یوون شما اصیل زاده اید
ادم های منحرفا که
چشم چرونی میکنن
منتظرین چیزی ببینین؟
بفرمایید تو
کاری باهام
دارین؟
اگر نمی خواین
جواب بدین
بذارین حدس بزنم؟
در مورد شماست
شما پسر یه صیغه ای
درسته
دقیقا به خاطر پسر یه صیغه بودنم
ارباب جوان هوای
اگر چیزی بخواین
باید کلی سبک، سنگین کنین
که این ازار دهنده اس
و از بقیه انتظارات زیادی دارین
متاسفانه از اولم
هیچ خوشبتی ای
برای شما نبوده
دیگه؟
سرنوشت یه مرد
خدا مشخص میکنه
اگر می خوای
زندگیت تغییر کنه
مطمئنا من نمی توانم کمکت کنم
خانم داری میگی
سرنوشتم تغییر نمیکنه چون بچه یه صیغه ام
پس راهی هم برای
تغییر سرنوشتم داری؟
ارباب جوان هوای
اشتباه امدی
اینجا خانه ی فالگیری نیست
منم پیشگو نیستم
نمی توانم کمکتان کنم
فقط می خوام بدانم اگر روی زندگیم ریسک کنم
به نظرت جواب میده؟
ارباب جوان هوای
فقط می توانم بگم
این که ریسک بکنی یانه
خدا نتیجه اش می دانه
ولی کسی نمی دانه شاید موفق شدی
به برج چشمان خدا نفوذ شده
تقصیر منه
که حفاظت بیش تر نکردم
چشمان خدا
در این سال ها در امان بوده
این تنها اتفاقی نبود که افتاد
وقتی به متوجه شدم
تنها یه زن در موقعیت لیانگ بود
اگر این راز فاش بشه
همه امان توی
دردسر میافتیم
ان جاسوس
نتوانست چیزی پیدا کنه
ولی اون وارد حیاط سبز شد
و به راحتی راه را پیدا کرد
این جشن و ان جاسوس
باید از طرف خانه حیاط قرمز بوده باشه
اون عمدا تو را به انجا دعوت کرد
تا حواست را پرت کنه
در طی جشن
اصلا به نظر
نگران نمیامد
چون
اون فقط یه مترسکه
هنوز چیزی در مورد راز
برج چشمان خدا نمی دانه
حتی د راین صورتم
...این نقشه ی خانه حیاط قرمز
کار یوون شی
اگر کار یکی از
خاندان یوون باشه
حالا یه تهدید برای ماست
باید چی کار کنیم؟
این موضوع مهمیه
باید هرچه سریع تر یه نقشه ای بکشیم
بگو ببینم
ان خدمتکار ، چینگ ار
بلاخره
یه جاسوس شد؟
پدربزرگ ، می دانم ریسکه
ولی با تشکر از اون
حالا مطمئنم
چشمان خدا داره بیدار میشه
بعد از این اتفاق
مطمئن شدم
چینگ ار
همان استعدادیه که میخوایم
به خاطر تو
یه شانس دیگه بهش میدم
ممنون
در را باز کن
بله قربان
ارباب
ارباب جوان میخواد
جاسوس را بگیره
ولی
از چینگ ار هم حفاظت میکنه
اون خیلی براش با ارزشه
وقتشه بکشیمش
نمیذارم نوه ام
اشتباه من بکنه
نمیری باهاش حرف بزنی؟
نه
فقط با تو حرف میزنه
به من چه
می خوای خودت برو . من نمیرم
می دانی به خاطر اون خدمتکاره اس
و الان باید بری در موردش حرف بزنی
چرا؟
مگه برادر نیستیم؟
نمی دانی
چی توی سرمه؟
نمی توانم با کسی باشم
دنبال دردسر نمی گردم
می خوام بدانم
چی چینگ ار دوست داری؟
اون فوق العاده است
ولی فقط به عنوان یه خواهر کوچکتر
اهمیتی نمیدم
حالا که اوضاع این طوری شد
فکرکنم
باید چینگ ار بهم بدی
من رفتم
مواظب باش
این سنگ منه
این فقط یه سنگه
چه اهمیتی داره؟
خیله خب
دیگه میرم
بای شنگ
مثل بچه ها میمانی
یه چیزی برات گرفتن
بعدا
بهت میدم
نمیخوامش. برام مهم نیست
هدیه ام را نمی خوای؟
نمی فهمی
که چیزی نمی خوام
پس چی میخوای؟
بهت نمیگم
که
چی میخوام
گیج شدم
همیشه وانمود می کنی هیچی نمی دانی
باشه
بذار برات یه جوک بگم
نمی خوام بشنوم
تو جوکم نمی خوای؟
دیگه باید برم
وایسا
چه طور دلت میاد تنهام بذاری؟
نظرم عوض شد. جوکت را بگو
خیلی وقت پیش
یه امپراطوری بود
که ارزوش بود موسیقی بنوازه
ولی
ادم های انجا
حتی وسایلشان
به درد نواختن موسیقی
نمیخورد
امپراطور نمی توانست شخصی را
که اون درک کنه، پیدا کنه
اون خیلی
عصبی و ناراحت بود
یه روز
اون از یکی خواست
که زندانی ای را بیارن که منتظر مرگه
بهش گفت
من برات موسیقی مینوازم"
اگر ازش خوشت بیاد
"میبخشمت
بعد امپراطور الت موسیقی اش را بیرون اورد و مشغول نواختن شد
بعداز این که تمام شد
زندانی
جلوش زانو زد و گریه کرد
"و گفت" من از مرگ نمی ترسم
گناهم را فهمیدم"
"لطفا من را بکشین و اعضای بدنم را از هم جدا کنین
چون نواختن امپراطور
خیلی وحشتناک بود؟
نه خوب بود
نواختنش خوب بود
دروغگو
دروازه ها را بستن
نگهبان ها را هم زیاد کردن
مردم هم در روز و هم در شب وارسی میکنن
حتی اب هم در شب
تحت نظر دارن
حتی نقاشی خانم تائو یو را هم
دارن و با مردم تطبیق میدن
انها دراین موقعیت ممکنه به
هر دروازه
و هر مغازه داری متوسل بشن
که می توانه همه چیز براشون راحت تر کنه
بر طبق دستورتان
No comments yet. Be the first to leave one.