The Mirror (Zerkalo)

The Mirror (Zerkalo) (Зеркало)

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

The Mirror 1975 Bluray 1080p AC3 5 1 x264
The Mirror (1975) [BluRay] [720p] [YTS AM]
The Mirror (1975) [BluRay] [1080p] [YTS AM]
Zerkalo 1975 720p BluRay DTS FLAC-Skazhutin
The Mirror 1975 720p BluRay FLAC2 0 x264-CRiSC
Zerkalo 1975 1080p FRA Blu-ray AVC DTS-HD MA 2 0-VXS
Zerkalo 1975 1080p BluRay FLAC x264-EA
A Commentary by GrishVan
🍁GrishVan : ترجمه و زیرنویس🍁 همراه با ترجمه ی دقیقتر اشعار آرسنی تارکوفسکی

Tags

Blu-ray
blu-ray
1080
TS
HD
Blu-Ray
BluRay
x264
720p
720
AC3
YTS
Published on: 2021-02-09
Downloads: 81
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

اسم و فامیلیت رو بگو

اسمِ...من...یوری...ژاریه

اهل کجا هستی؟

اهلِ...خارکوف

در چه مدرسه ای درس میخونی؟

من...هنرستان...میرم

حالا جلسه رو شروع میکنیم

فقط به من نگاه کن

به چشمهام نگاه کن،اینجا

به روبروت

برگرد حالا، پشتت به من باشه

روی دستهام تمرکز کن

دستم داره تو رو به عقب میکشه

دستهات رو باز کن

تمرکز کن،تمام فشارت در دستهات متمرکز شده

دستهات فشرده شده ن

تمام قدرت اراده و شوق بزرگت به پیروزی رو

روی دستهات متمرکز کن

دستهات دارن هر لحظه سفت تر میشن

اونها خیلی سفت شده ن حتی سفت تر از قبل

به انگشتهات نگاه کن ببین چقدر سفت شده ن

فشار از اینجا به انگشتهات منتقل میشه

به دستهات نگاه کن یورا تمرکز کن

وقتی تا سه شمردم دستهات دیگه ثابت و بی حرکت میشن

یک،دو،سه دستهات تکون نمیخورن

نمیتونی اونها رو حرکت بدی

سعی داری دستهات رو تکون بدی ولی اونها قفل شده ن

برات خیلی سخته که کوچکترین حرکتی به اونها بدی

حالا من میخام این فشار ثابت رو از روت بردارم

و بعد تو میتونی آزادانه،راحت و شمرده صحبت کنی

از الان به بعد تو میتونی با صدای بلند و واضح صحبت کنی

به من نگاه کن

من با سه شماره، این فشار رو از روی دستهات و حرف زدنت برمیدارم

یک،دو،سه

:خیلی خب،بلند و واضح بگو من میتونم صحبت کنم

"آینه"

"مارگاریتا ترخووا" در نقش مادر و ناتالیا

:نویسندگان الکساندر میشارین و آندری تارکوفسکی

:کارگردان آندری تارکوفسکی

:فیلمبردار گئورگی رربرگ

:طراح تولید نیکولای دویگوبسکی

:موسیقی ادوارد آرتمیِف

:صدا سمیون لیتوینف

:اشعار آرسنی تارکوفسکی

"آینه"

"به "احسو

راهی که به طرف ایستگاه میرفت از وسط ایگناتیوا میگذشت

و بعد نزدیک مزرعه ای کج میشد که ما

تمام تابستانهای قبل از جنگ را آنجا زندگی کرده بودیم

و بعد از وسط جنگل انبوهی از بلوط به درازای خود تامشینو امتداد میافت

معمولا ما خودی ها را به محض اینکه

از پشت بوته ای در میان مزرعه ظاهر شوند تشخیص میدادیم

اگر از بوته به طرف خانه میرفت پدر بود

اگرنه،یعنی پدر نبود

و اینکه پدر هرگز نخاهد آمد

دارم راه رو به طرف تامشینو درست میرم؟

از اون بوته نباید مسیرتو تغییر میدادی

و اینکه چرا؟- چرا چی؟-

چرا اینجا نشستی؟

من اینجا زندگی میکنم- کجا؟روی پرچین؟-

میخای راه تامشینو رو بدونی یا اینکه من کجا زندگی میکنم؟

من همه ی وسایلم رو اوردم ولی کلید رو فراموش کردم

احیانا میخ یا پیچ گوشتی نداری؟

نه ،من هیچ میخی ندارم

چرا اینقدر مضطربی؟

دستت رو بده من من یک دکترم

مزاحم شمردن میشی

میخای شوهرم رو صدا کنم؟

تو شوهر نداری هیچ حلقه ای دستت نیست

اگرچه این روزا مردم دیگه حلقه دست نمیکنن شاید دیگه فقط افراد پیر اینکارو میکنن

یک سیگار بهم میدی؟

چرا اینقدر غمگینی؟

چه چیزی این همه خوشحالت کرد؟

سقوط با زنی زیبا مایه ی خوشحالیه

میدونی من افتادم و اینجا به چیزهای عجیبی برخوردم مثلا این ریشه ها،بوته ها

تا حالا به ذهنت خطور کرده

...که گیاهان میتونن حس کنن و حتی درک کنن

این درختها،بوته های فندق

این درخت توسکاست- فرقی نداره-

اونها سرگردان نیستن

برعکسِ ما که دائم در شتابیم ایراد میگیریم و مهملات میبافیم

و این به این خاطره که ما به طبیعت درونمون اعتماد نداریم

همیشه دچار سوءظن و شتابیم

و وقتی برای ایستادن و فکر کردن نداریم

...ببین،تو به نظر یک خُرده

نه نه چیزی نیست من یک دکترم

در مورد "اتاق شماره شش" نظرت چیه؟ "داستان کوتاهی از آنتوان چخوف"

اوه،همه ش ساخته ی ذهن چخوفه

هرازگاهی به تامشینو بیا اونجا اغلب اوقات خوبی داریم

تو خونریزی داری

کجا؟- اونجا پشت گوشت-

لحظه به لحظه ی دیدارمان را

همچون روز موعود جشن گرفتیم

تنها در تمام دنیا

تو سبک تر و جسورتر از پرنده ای

همچون شبحی سرگردان از پله ها پایین آمدی

آمدی تا مرا از جاده ات که از میان یاس های خیس شده در باران میگذشت

به متعلقات خود ببری به جهان آینه ای خود

همچنان که شب زاده میشد

و من با لطفی سرشار رستگار میشدم

دروازه ی محراب باز شد

و در یک تاریکی که تابناک بود

و به آرامی فرود می آمد من بر بدن برهنه ات خم شدم

:و هنگام بیداری ات گفتم خداوند رستگارت کند

اگرچه میدانستم چه اندازه دعایی بی مورد و بی پرواست

زیرا به لمحه ای به خاب رفته بودی

و یاس های بنفش روی میز

در تکاپوی عبور از پلک های آبیِ عالَمگیرِ تو بودند

آنگاه لمس شده با آبی آسمان،پلک هایت

همه آرامش بودند و دست هایت همه گرما

و ازان بود که رودخانه ها در باریکه های بلورین تپیدن گرفتند

کوه ها مه گرفتند و اقیانوسها هجوم آوردند

تو گوی هایی از بلور در چنگ داشتی

و بر سریرت آرام خفته بودی

و آه ای خدای من تنها و تنها متعلق به من بودی

از خاب برخاستی و به یکباره دگرگون شدی

و به زبان انسان سخن میگفتی و می اندیشیدی

پرشتاب و موزون لب به سخن گشودی

و از لبهایت واژه ی "تو"چه معنای جدیدی یافت

و به حسی در معنای پادشاه بدل گشت

ناگهان به لمحه ای همه چیز تغییر یافت

حتی بدیهی ترینِ چیزها که هر روز استفاده و آزموده میشوند

آنگاه که چون نگهبانی میان ما حایل میشوند

آبی شدند جامد و تکه تکه

و ما را به مقصدی نامعلوم رهسپار شدند

پیش چشمهای ما شهرهایی به غایت زیبا

همچون سرابی عقب می نشستند

فرشی از نعناع زیر پایمان گسترده بود

پرندگان ردِپامان را دنبال کردند

ماهی ها در خم رودخانه ها شدند

و همچنان که آسمان پیش چشم های ما گشوده میشد

پشت سرمان تقدیر نیز روانه بود

چونان دیوانه ای تیغ در کف

اوه،خدای من، دونیا

چی شده پاشا؟

بیاید آتیش،ولی سروصدا نکنین

آتیشو دید متوجه میشه

اگه ویتیا اون داخل باشه چی؟ اگه سوخته باشه؟

کلانیکا کجاست؟ کلانیکا

بله؟

بابا

الکسی- سلام مامان-

صدات چه ش شده؟

چیزی نیست یک گلودرد ساده ست

سه روزه با هیچکس حرف نزدم

حتی از این وضع خوشم اومده بد نیست یک مدتی سکوت کنم

کلمات نمیتونن تمام آنچه که انسان

احساس میکنه رو بیان کنن کلمات ناتوان هستن

همین الان تو خواب دیدمت

...وقتی هنوز بچه بودم

راستی چه سالی بود که پدر ما رو ترک کرد؟

سال 1935 ،چطور مگه؟

آتش سوزی چی؟ اون انبار علوفه رو یادته که در مزرعه آتش گرفت؟

اون هم همون سال بود

خیلی خب،سوال پرسیدن بسه دیگه

میدونی...لیزا مرد

کی؟- همونی که با من تو چاپخونه کار میکرد-

اوه خدایا، کِی؟- امروز صبح،ساعت هفت-

الان ساعت چنده؟ چه وقتیه؟

تقریبا شش- شش صبح؟-

تو چت شده؟ معلومه که شش عصر

مامان،چرا ما همیشه با هم دعوا داریم؟

من رو ببخش اگه کار اشتباهی کردم

چاپخانه ایستگاه بعدی:سرپوخوسکایا

این عجله برای چیه؟

سلام،چی شده؟

اون نمونه های چاپی که من میخوندم کجاست؟

نمیدونم،یک لحظه صبر کن

لیزاوتا پاولونا اینجاست

ماروسیا،چی شده؟

تو نمونه های دیروز مشکلی بوده؟

توی نسخه ی گوسلیت؟ اینقدر دستپاچه نباش

باید یه نگاه به پرونده ی حروفچینی بندازیم

چی شده؟- چیز خاصی نیست-

خودش هم تو نسخه ای به این مهمی

تو همچین نسخه ای هیچ اشتباه چاپی نباید وجود داشته باشه

خفه شو، احمق خانوم

چی شده؟- چیز مهمی نیست-

باید یک چیزی رو چک میکردم شاید اشتباه کرده باشم

باید از اول مرورش کنیم

ترجیح میدم خودم اینکارو بکنم

همه عجله دارن هیچکس هیچ وقتی نداره

ماروسا- به نظرت ترسیدم؟-

نه،بذار بقیه بترسن

بعضی ها باید کار کنند و بقیه باید بترسند

خب هیچ اتفاق بدی نیفتاده

اگر هم افتاده باشه کاریش نمیشه کرد ...ما کل شب رو داشتیم چاپ میکردیم

از دیروز صبح، چشم به راهت بودم

آنها چنین میپنداشتند که نخاهی آمد

یادت هست چه هوای دلپذیری بود؟

چونان هوای روزی تعطیل و من بی هیچ نیم تنه ای قدم میزدم

امروز که آمدی،آنها روزی ابری

و ملال انگیز برامان رقم زده اند

باران میبارد و تاریکی دارد از راه میرسد

و قطره های باران بر زمینی سرد فرود می آیند

که نه کلام را یارای رام کردنش هست و نه دست را یارای پاک کردنش

دیدی که چیزی نبود همه چیز مرتبه

...اون میتونست تبدیل به اشتباهی هولناک بشه یک فاجعه

حالا چرا داری گریه میکنی؟

من حتی به نظر دیدم که اون کلمه حروفچینی هم شد

More Farsi Persian subtitles for The Mirror (Zerkalo)

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left