The first 200 lines.
SANDS Movie
مرلین امریس به دنیای زنده ها برگشته.
یه رویا دیدم.
دو اژدها برای مبارزه با هم ظاهر شدن.
اژدها هایی که دیدی، دشمن های تو هستن.
سفید برای سپاه ساکسون ها...
قرمز برای فرزندهای واقعی بریتانیاست...
که پدرشون رو برای رسیدن به تاج و تخت کشتی.
وورتیگرن!
اینجوری، دوران پادشاهی وورتیگرن به پایان رسید...
پادشاه بزرگ بریتانیا.
محکم باشین، مردم جزیره قدرتمندها.
دیفید؟
مرلین.
دیدن تو بعد از این همه سال...
ولی تو حتی یه ذره هم تغییر نکردی.
من دستور دادم آهنگر مخصوص پادشاه بزرگ...
این شمشیر رو برای پدرم بسازه.
شاید بهتره بذاریم این همینجا بمونه.
تو گل سرسبد نژاد خودت هستی.
پادشاه بودن کار بزرگیه، عقاب...
ولی قدرتی وجود داره که حتی پادشاه ها هم باید در برابرش سر خم کنند.
من مرلین رو از خیلی وقت پیش میشناسم.
میخوام مشاور من باشی.
خیلی خب، اورلیوس.
شاید واقعا لیاقت پادشاه شدن رو داشته باشی.
دیفید، برگشتی خونه.
سلام، مادر.
مرلین.
تا حالا این همه آدم یه جا ندیده بودم.
پیروزیای در کار نیست...
مگه اینکه پادشاه های بریتانیا کنارمون باشن.
برای شکست دادن هنگیست، به تک تک اونا نیاز دارم.
،بازی کردن با غذات رو تموم کن .و همین الان تمومش کن
آفرین.
من این حیوون رو در حال جاسوسی از خودم پیدا کردم...
در حالی که من در جهت باد .اردوگاه چمباتمه زده بودم
احمق.
اونقدر مستی که نمیتونی پسر ورتیگرن رو بشناسی؟
شاهزاده پاسنت، گستاخیِ آلدوین رو ببخشید.
اون مجازات میشه.
از پدرت خبری داری؟
پدرم مرده.
چی میخوای؟
پدرم مرده و من وارثِ اون هستم...
پادشاهِ والامقامِ بریتون ها.
توی این شرایط، بدون اطلاع قبلی به اینجا اومدی.
بدون گاردِ تشریفات...
بدون گروهِ جنگجوها.
نمیدونستم برای اینکه به ملاقاتِ یه متحد برم، به گروهِ جنگجو نیاز دارم.
اگه بخوای ریدنش رو تماشا کنی، چرا، لازم داری.
پسرهای کنستانس پدرم رو به قتل رسوندن.
و حالا ادعای تاج و تخت اون رو دارن.
و از من میخوای کمکت کنم اون رو پس بگیری؟
اونا تا موقعی که کل بریتانیا رو توی چنگ خودشون نگیرن، آروم نمیشن.
کل بریتانیا؟
همین الان هم به شرق، به سواحل ساکسن چشم دارن.
بیا قبل از اینکه اونا علیه تو لشکر بکشن، علیه این غاصب ها لشکرکشی کنیم.
من چه نیازی به تو دارم؟
موقعی که پدرم اجازه داد توی این سرزمین ساکن بشید تو قسم خوردی که از حق خانوادهم دفاع کنی.
اجازه داد؟
پیمان ما با خون مهر شد.
باید به اون پایبند بمونی.
پسر وورتیگرن درست میگه.
پیمانی که با خون بسته شده باید محترم حساب بشه.
تا پای مرگ.
.ما به مردان نیاز داریم .برای تدارکات
...مردانی که خواهیم داشت
.از آن سوی دریای باریک
...تدارکاتی که خواهیم گرفت
.مستقیماً از دست اونا
درود بر شاه ماهیگیر.
مرلین.
مرلین!
و همونجا بود که اون رو دیدم...
که تنها روی یه صخره کنار رودخانه نشسته بود...
و مثل نور سحرگاهی میدرخشید.
ما خیلی ازت ممنونیم، پلیاس.
حتی موقعی که ما امیدمون رو از دست دادیم...
تو تمام این سال ها دست از تلاش برنداشتی.
بانوی من.
و تو، دوست مقدس من.
چطوری بعد از این همه مدت، کنارِ نوه منی؟
به خواستِ تقدیر، پادشاهِ بزرگ.
دستِ قدرتِ الهی.
مرلین من رو اسیر شاهِ والامقام، وورتیگرن، پیدا کرد.
اسیر؟
پادشاهی که خادمِ خداوندِ متعال رو گروگان بگیره، با جان خودش قمار کرده.
قماری که وورتیگرن توی اون بازنده شد.
پادشاه آوالاک، من کوتاهی کردم.
بذارید لوتر رو به شما معرفی کنم...
پسر دوم کنستانس و برادر بزرگترش، اورلیوس.
پسرهای کنستانس.
فهمیدم.
معذرت میخوام، من و برادرم نمیخواستیم دیدارِ دوباره شما رو به هم بزنیم.
اورلیوس، وورتیگرنِ غاصب رو شکست داد.
او به خاطر نَسَب و پیروزی...
شاهِ والا مقام اینیس پریدین میشه.
البته اگه قبلش، به ضربه تبرِ یه ساکسون از پا در نیایم.
یا قربانیِ جاه طلبیِ یه پادشاهِ حقیر نشیم.
پادشاه آوالاک، قصد برادرم بی احترامی نبود.
با این حال، اون داره درست میگه.
این سرزمین توی گرداب آشفتگی فرو رفته.
تعداد پادشاه ها از گوسفندها بیشتر شده...
و تعداد شاهزاده ها از کلاغ های میدان جنگ.
همه دنبال گرفتن هر چیزی که میتونن هستن...
هر موقع که بتونن، بدون ذرهای توجه به ناراحتی دیگران.
تا موقعی که توی این جزیره کسی فرمانروایی نکنه که هم عدالت داشته باشه و هم رحم، صلح برقرار نمیشه.
جان اورلیوس توی خطره...
تا موقعی که پادشاه های بریتانیا اون رو به رسمیت بشناسن.
امیدوارم اون بتونه اینجا پناه بگیره...
تا من برای متحد کردن دوست هایی که برامون موندن برم.
تا «ما» برای متحد کردن دوست های تو بریم.
لوتر.
برای اینکه مطمئن بشیم مرلین توی پیش بردن حق تو توی دربارهای دیگه کوتاهی نمیکنه.
مگه نه، مرلین؟
خیلی خوبه، لوتر.
اگر ترجیح میدی شب ها رو به جای راحتی و آرامش قصر آوالاک روی زین اسب بگذرونی.
پس تو اینجا نمیمونی؟
متأسفم، مادر.
مردم من به اندازه کافی شاهد جنگ و مرگ بودن.
پادشاه بزرگ بریتانیا بین این دیوارها در امانه.
به امید آینده ای پر از صلح.
آره، منم عزیزم.
یادته کنار آتش با من چیکار کردن؟
تو مثل یه بچه نگران منی...
وقتی که بقیه من رو نامیرا صدا میزنن.
شمشیر شاه ماهیگیر.
شمشیر تو.
فکر میکردم گم شده.
ولی همینجا بوده و انتظار تو رو میکشیده.
شمشیرِ یه پادشاه بزرگ.
اورلیوس شمشیر داره، شمشیر بریتانیا.
من اون رو به اورلیوس نمیدم.
کمکم کن بلند بشم.
چی؟
متاسفم مادر، ولی نمیتونم این رو قبول کنم.
آینده هر چیزی هم که در پیش داشته باشه...
نمیتونم دوباره اون شمشیر رو دستم بگیرم.
پس دعا میکنم قدرتِ وفا کردن به حرفت رو داشته باشی.
کاش به این زودی نمیرفتی.
و هم اینکه، ماهی ها همیشه وقتی تو اینجایی، توی بهترین حالتشون هستن.
چطور بود، مرلین؟
دیوونه بودن؟
تنها بودن با خدا.
فکر میکنی با اون تنها بودم؟
مگه با کی تنها بودی؟
خیلی دوست داشتم حتی شده برای یه لحظه توی محضر پروردگارم باشم.
تو جزو مردهای خوشبختی، مرلین.
برو، من زیادی وقتت رو گرفتم.
وقتی برگشتی، دوباره در مورد این مسائل حرف میزنیم.
پدربزرگ، تو از گناه هات میترسی...
ولی شک نکن گناه های تو بزرگ تر از گناه های مردهای دیگه نیست.
فراموش کرده بودم که چقدر خوب همه چیز رو میبینی...
با اون چشم های طلایی، عقاب.
ولی راستش، گناه های من بیشتر از چیزیه که بتونیم بشمریم
و همون ها بودن که باعث شدن مورگان به دنیا بیاد
من اون رو دیدم...
مورگان رو...
بین آتش و بین ستاره ها.
نمیدونم که همه این سال ها...
خدا با من توی سلیدون بوده یا نه، پدربزرگ.
ولی میدونم که مورگان بود.
به عیسی توکل کن، عقاب.
اون تنها امید برای مردهایی مثل من و توئه...
اگه اصلاً امیدی داشته باشیم.
خب...
از اونجا برام بگو...
از ماریدونوم.
رومی ها اون رو توی قلب یه دره حاصلخیز ساختن...
نه اونقدر دور از دریا.
خدمتکارت عادت بدی داره که از طرف تو صحبت میکنه، مرلین.
اگه مال من بود، به خاطر این بی ادبی میدادم شلاقش بزنن.
پلیاس همونجوری که خودش خدمت میکنه، با اراده خودش هم حرف میزنه.
این چیزیه که تو میخوای اون باور کنه.
داری میگی که امریس من رو طلسم کرده؟
اینا حرف های توئه پسر، نه من.
غافلگیرم کردی، لوتر.
فکر نمیکردم کسی باشی که به جادو اعتقاد داره.
وقتی نگاه یه مرد به یه زن زیبا گره میخوره...
مگه این خودش یه نوع جادو نیست؟
یا وقتی پادشاهی با مکر و حیله، وفاداری مردمش رو به دست میاره؟
مگه این خودش یه جور جادوگری نیست؟
مرلین، خودت میدونی باید چیکار کنی.
من میبینمت.
میبینمت، حالا بیا اینجا، بیا پیدام کن.
باید پیداش کنی، فقط همون یکی رو لازم داری.
چرا تردید میکنی؟
میدونی باید چیکار کنی.
استاد...
موضوع چیه؟
- میخوای بریم میخانه؟ - آره.
چه جای دوست داشتنی ای.
چرا اومدی اینجا؟
اومدم دنبال یه خونه بگردم که قبلاً میشناختمش.
کدوم خونهست؟
آخرین باری که اینجا بودم...
پندارانِ شمشیر سرخ پادشاه بود.
مرلین؟
فوراً راهشون بدین داخل.
No comments yet. Be the first to leave one.