The first 200 lines.
قسمت 37
گمش نکني
ديگه نمي خواد تعقيبش کني
بيا برگرديم
هر وقت خواستم بينمت يه لباس قرمز مي پوشم
يادت نره
....يه لباس قرمز
.....وقتي ديدم بهت حمله شد و توي رودخونه افتادي
حتي يه بارم يادم نرفته
چي شد؟
بدون هيچ مشکلي از شرش خلاص شديم
اين دفعه مطمئن باشم؟
آخرين نفس هاشو خودم با دستاي خودم بريدم
کارت خوب بود
به جو گو اين خبر بده
حالا مي تونه با خيال راحت بخوابه
اشکالي نداره که هنوز به کسي نگفتيم نام بوي زنده است؟
نمي تونيم شکارچيمون رو بکشيم
تقريبا دوبار کشدتش
مطمئنم از طرف من ميکشدش
جو گو اين توي کدوم اتاق مي خوابه؟
من...نمي دونم
خب شاه توي کدوم اتاق مي خوابه؟
...هنوز...هنوز خيلي وقت نيست من به قصر اومدم براي همين
مطمئني؟ - بله بانو گو اين -
جانگ بوي گفت خودش اونو کشته
ببخشيد بانوي من ولي چرا به ارباب کيم آسيب رسونديد؟
ديگه وقتشه راهمون رو جدا کنيم
واقعا دوست داري شاهزاده سوک چول پادشاه بشه؟
حداقل از تاج گذاري شاهزاده بونگ ريم جلوگيري ميشه
...اگه شاهزاده سوک چول شاه بشه
هرگز نميشه
پس چه نقشه اي داري؟
بانو کيم کمکم کنيد
بچه اي که با جينگ عوض کردي
پيداش کن
اون بچه - مي دونم هنوز زنده است -
تا وقتي اون بچه زنده باشه جينگ نمي تونه پادشاه بشه
کيم جا جوم سعي ميکنه ازش عليه من استفاده کنه
اگه بچه ي توي شکمم پسر باشه
اين بچه بايد جا پاي شاه بزاره
چون اين بچه بچه ي منه و مطمئنا شاه ميشه
براي همين جينگ بايد شاه بشه
راهي که اين بچه هم بعدا مي تونه پادشاه بشه
!مادر
چرا بيدار شدي؟
کابوس ديدم
واقعا؟
بيا اينجا
چه کابوسي بود؟
شبح و روح ديدي؟
يا هيولا؟
از الان به بعد با من بخواب
ديگه هيچ روح و هيولايي نزديکت نميشه
اشکالي نداره اگه بلند گريه کني مادر
سونگ لين و سوک کيونگ سنگين خوابيدن
آسمونم به زمين بياد بيدار نميشن
واقعا؟ - بله مادر -
مي ترسم
تنهايي زندگي کردن بيرون قصر
نگرانم که چي پيش مياد
نگرانم اتفاقي براي پسرم بيفته
نگران نباش مادر
من مواظب برادرهام هستم
بله
نميزارم سونگ اين و سوک کيونگ از جلوي چشمام دور شن
وقتي هم بترسم ميرم پيش پدر و ازش کمک ميگيرم
تا حالا تنهايي پدرت رو ديدي؟
بله مادر
وقتي ميبينمش همه ترس هام از بين ميره
فکر ميکردم من دارم ازت مواظبت ميکنم
ولي تمام اين مدت تو مواظب من بودي
بلند گريه کن مادر
طوري که پدر صداتو بشنوه
براي چي اومدي اينجا شاهزاده سوک چول؟
حواست باشه! اون شاهزاده است
....عاليجناب دارن غذا
بيشتر نمي خوري؟
اشتها ندارم. نميتونم بيشتر بخورم
چي کار ميکني؟ يکم به پدرت کباب بده
پدرت گفت ديگه اشتها نداره
بله مادر
پدر
باشه يه گاز ميزنم
خوشتون اومد پدر؟
بله! خوشمزه است
اينجا. بيا ايجا بشين
شاهزاده جينگ چي کار ميکني؟
سرورم نميشه چون اشتها نداريد
غذاتون رو نخوريد
ميگن غذا بهترين دارويه
اينو بهش بده
بله مادر
اينجا اينجا
!جينگ بلندتر شده
بيا بشين اينجا
بانو کيم - بله بانو گو اين؟ -
ميز رو ببريد - بله بانو گو اين -
...لطفا يکم صبر کنيد تا به عاليجناب بگيم
من به عنوان نوه اينجا اومدم که سلام کنم
رسيدنم هردفعه بايد اعلام بشه؟
پدربزرگ! من نوه تون سوک چول اينجام تا بهتون سلام کنم
خوش اومدي
اومدي به عاليجناب سلام کني؟
حالا حالا چرا نمي شيني؟
بيا اينجا
بايد قبل از تعظيم احوال پرسي کني
براي اولين بار مدت زيادي شب رو پيش مادرم بودم
چي داره ميگه؟
داري ميگي شاهزاده در قصر مي خوابه؟
من چند نفر رو فرستادم شاهزاده رو به قصر بيارن
...شاهزاده ي جوان خيلي دوست داشت مادرشو ببينه
خداي من - سرورم -
درست نيست که رابطه ي يه مادر و فرزندش رو اينطوري قطع کنين
تا حالا نديدين يه گوساله چطوري براي مادرش گريه ميکنه؟
رابطه ي بين مادر و فرزند طوريه که حتي آسمون ها هم نمي تونن جداشون کنن
فکر ميکني من مادرتو از قصر بيرون انداختم چون تو رو دوست نداشتم؟
سرورم! شاهزاده خيلي جوونه هنوز چيزي نمي دونه
چطور ميشه که نفهمم چي توي فکرتون ميگذره
يعني ميگي مي دوني؟
بهم بگو
منظورت چيه که مي فهمي؟
خدايا! چرا داد ميزني؟ !مي گفتي قفسه ي سينه ات درد ميکنه که
برو برامون يکم چايي بيار
بله بانو گو اين
سرورم يکم صبر کنيد
چاي کمک ميکنه که آرامش داشته باشين
معذرت خواهي کن
چرا اونجا نشستي به من خيره شدي؟
خب...مادرت چي بهت گفته؟
به مادرم ربطي نداره اينا فقط فکر خودمه
چي؟
اگه عمو بونگ ريم شاه بشه
من مي تونم برم بيرون قصر با مادرم زندگي کنم
!تو چطور! توي بچه
گفتم ساکت باش چرا اينقدر داد ميزني؟
سرورم
نگران نباش عاليجناب منو نميکشه
داغه. مراقب باشيد
يکم ديگه هم ميل کنيد
حالم بهتره
باشه. باشه
سيب از درخت نمي افته
اون بدبخت هاي احمق
چرا بدون اينکه به من بگي رفتي اونجا؟
چرا رفتي با پدربزرگت صحبت کني؟
نبايد بهش مي گفتم مي خوام با تو زندگي کنم؟
بهت گفتم نبايد به طرف بدشاه بشي
اشکالي نداره اگه عاليجناب از من خوشش نمياد
مهم نيست چه اتفاقي براي من ميفته
ولي تو نبايد به طرف بد عاليجناب نزديک بشي
تو يه روزي به اين کشور خدمت مي کني
منو فراموش کن
مرگم رو در نظر بگير
مادر
من هيچ وقت به قصر برنميگردم
ببخشيد مادر
ديگه به پدربزرگ بي احترامي نمي کنم
هرکاري که تو بگي ميکنم
پس لطفا ديگه نگو به قصر برنمي گردي
لطفا بهم نگاه کن مادر
ببخشيد
واقعيت اينه که من از مرگ مي ترسم
هروقت به سوک ايل و سوک کيونگ فکر ميکنم
ازاينکه از دست بدمشون خوابم نمي بره
خبر بده من اينجام
سرورم جو گو اين اينجاست
شاهزاده سوک چول خيلي بچه است
بيرون منتظر باش
مي توني بگي بمونه
از نظر من اشکالي نداره
حالا
....اوه خداي
اينقدر دلت واسه مادرت تنگ شده؟
چون ملکه تا حالا بچه نداشته
احساسات يه مادر رو درک نميکنه
براي همين طرف شاهزاده بونگ ريم رو ميگيره
داره سعي ميکنه شاهزاده بونگ ريم رو مثل پسر خودش بدونه
نگران شاهزاده سوک چولي؟
بيشتر نگران بچه هاي خودمم
حتي شاهزاده سوک چول نترس هم
با ترس از مرگ زندگي ميکنه
حالا فکرشو بکن من چقدر نگران بچه هامم که از يه صيغه شاه به دنيا اومدن
يک قدم اشتباه
باعث ميشه هزاران متر سقوط کنن
به خاطر همين کنار تو و بر عليه ملکه وايستادم
چون تو هم مادري فکر ميکنم احساساتمو درک ميکني
و وقتي شاهزاده سوک چول شاه شد با بچه هاي من کاري نداري
چي کار بايد برات بکنم که با بچه هاي من کاري نداشته باشي؟
دارم ازت مي پرسم چي کار مي تونم برات بکنم که با بچه هام کاري نداشته باشي؟
....بايد - بگو -
چطور جرات ميکني جلوي من يه نفر رو به چين بفرستي و اين کارو بکني؟
نمي خواي سعي کني واسه خودت وقت بخري پس امپراطور چين سربازاشو ميفرسته
که شاه رو به چين ببره و شاهزاده سوک چول رو شاه کنه تو هم طرفشو ميگيري؟
!واقعا جاه طلبي
لطفا نجاتشون بده
مي توني منو بکشي ولي بچه هام رو نجات بده
دليل اينکه ديروز توي قصر صدات کردم
به خاطر اين بود که ديگه نمي توني شاهزاده سوک چول رو ببيني
براي همين گفتم واسه آخرين بار همديگه رو ببينين
No comments yet. Be the first to leave one.