The first 200 lines.
«مطمئناً، شکافهایی وجود دارند که از طریق آنها میتوان چیزهای جدیدی دید.»
«مطمئناً، شکافهایی وجود دارند که از طریق آنها میتوان چیزهای جدیدی دید.» الهامبخش فیلم
دیشب ماه بیرون بود
حتی نمیتوانستم بالا را نگاه کنم
ماه روی آب منعکس شده بود
صداهایی میشنوم
شاید صدای افتادن برگها را میشنوم
گاهی حیوانات کوچک اینجا پرسه میزنند. بعضی از آنها روی من هستند
من نمیترسم
اینجا آرام است، شاید به همین خاطر باشد
اگر همینطور تا ابد دراز بکشم چه میشود؟
چرا که نه؟ تا وقتی که بهم صدمه نزنند
«او» مرا به اینجا آورد
اول تمام صداها محو شدند
سپس صدای جنگل را شنیدم
فصل شکار
«تردید»
حالا باید به اصل ماجرا برسیم
اولین چیزی که به تازهواردها در ادارهی قتل میگوییم این است که...
اگر از یک زاویه به مسائل نگاه کنی، فقط یک چیز میبینی
آیا چیزی که میبینی تو را
به راهحل میرساند یا بین تو و واقعیت فاصله میاندازد؟
پیچیده به نظر میرسد، نه؟
بگذارید طور دیگری بگویم. شما نگاه میکنید و این را میبینید
میگویید: «خودشه!» «قاتل این است.»
اگر این نباشد چه؟ ممکن است اشتباه کرده باشید؟
البته!
شاید از جایی که ایستادهاید نمیتوانید قضیه را درک کنید
بنبست
چه کار میکنیم؟
موقعیتمان را تغییر میدهیم. چطور؟
از بنبست خارج میشویم و وارد خیابان دیگری میشویم
راهی پیدا میکنیم که بتوانیم جلوتر را ببینیم
درست است. زاویه دیدمان را تغییر خواهیم داد
یک شکاف پیدا میکنیم و از آنجا نگاه میکنیم تا واقعیت را ببینیم
اسمت حسن است، درست است؟ بله، همینطور است، جناب
مردم اطرافت را زیر نظر بگیر
سعی کن پتانسیل جنایی آنها را حدس بزنی
یک نقاش وقتی برای اولین بار وارد خانهای میشود، به رنگ روی دیوارها نگاه میکند
یک نجار به اتصالات چوب نگاه میکند. به این میگویند ادراک انتخابی
پلیسهای اداره قتل
همیشه دنبال مظنونین میگردند. شما هم باید سعی کنید مجرمین بالقوه را حس کنید
سوءظن، همیشه سوءظن!
برای امروز کافی است
این را در اسرع وقت ارسال کنید، فهمیدید؟
وقتی ارسال شد به من گزارش دهید. بله، قربان
یک دست در جنگل باتلاقی سِلاملی پیدا شده است
فوراً به آنجا بروید و تلفنی به من گزارش دهید
ما شیفت نیستیم، قربان. میدانم، ادریس
اما تیمی که شیفت است دارد جسد دیگری را جمعآوری میکند
آنها نمیتوانند همزمان در دو جا باشند
قانع شدید؟ مورات اونش صحبت میکند
نمیتوانی دهانت را ببندی! اگر حرف زد، فوراً او را بازداشت کنید!
قربان، طاهر آکچا زنگ زد. کدام مورد بود؟
جسد پسرش را در حیاط خلوت، داخل قفس مرغها پیدا کردیم
یادم آمد، چه شده؟ آیا در بازجویی شرکت میکنید؟
قربان، میخواهیم صحبت کنیم؟ چی؟
میخواهیم صحبت کنیم؟ به دفتر من بروید. من هم آنجا خواهم بود
برای بازجویی صدایم کنید
تلفن چی؟ محرم بخار حرف زد. اعتراف کرد.
امیدوارم وقتی وکیلش میاد، نظرش عوض نشه.
و پروندهی دیگهست. جناب، چای؟
پروندهی کی دستته؟ پدرش تو ماشین کشته شد. پسرش...
فکر کنم کار خودشه. داره زیادی براش گریه میکنه. زیادی.
تموم شد؟ تموم شد.
چرا هنوز اینجایی؟
بازپرس ماجیت حکمانه. نذار بیفته دنبالم.
من از اون مرد خوشم نمیاد. حالا برو!
ما میریم، اما وضعیت نیروها چی میشه؟
چه نیرویی؟
دو ماهه کمبود نیرو داریم. شب و روز کار کردیم.
ادریس راست میگه، جناب. دیگه نمیکشیم.
باشه، یکی از تازهواردا رو انتخاب کن.
ما یه آدم باتجربه میخوایم.
برو اون پسره رو بیار. کدومو؟
همون که سوالمو جواب داد. فکر کنم اسمش حسن بود.
چرا اون؟ آیا مناسبه؟ به درد میخوره؟ کیه؟
ادریس، فقط پسره رو بیار پیش من!
خدای من!
بگو پسرم. قربان، چی باید بگم؟
چی خوندی؟ از کجا میای، کجا میری؟
قبل از خدمت؟ بله
مردمشناسی خوندم.
در حال حاضر دارم پایاننامهام رو مینویسم. پایاننامهات در مورد چیه؟
در مورد قاتلهای سریالی در ترکیه.
به همین خاطر بخش جنایی رو انتخاب کردم. و خوشبختانه اونا هم منو انتخاب کردن.
مگه تو ترکیه قاتل سریالی داریم که ما خبر نداریم؟
نه، نداریم. پایاننامهام داره به همین سؤال جواب میده. که چرا نداریم؟
اسم پایاننامهام اینه: "ارزیابی مردمشناختی
قتلهای سریالی به عنوان محصولی منحصر به فرد از جامعهی غربی."
اسم خیلی پر زرق و برقی هست، اما نیازی نبود بری دانشگاه
تا بفهمی چرا تو ترکیه قاتل سریالی وجود نداره. ما خودمون بهت میگفتیم.
متأهلی؟ خیر.
دوست دختر؟ بله، قربان.
جدیه؟ یه جورایی.
اونم یه "مردمشناس" هست؟
واقعاً این مهمه؟
نزدیک من بمون، همه چیز رو یادداشت کن. باشه.
سلام. سلام سردار. سلام به همگی.
ادریس، چطوری؟ ممنون. کادیر اینجا نیست؟
بالاخره پیدات شد. منتظرت بودیم.
حق با شماست، ولی ترافیک واقعاً سنگین بود.
آقای دادستان ماجیت، ما که امروز اصلاً نباید شیفت میبودیم. سلام دکتر!
بذارید معرفی کنم. یک عضو جدید به تیم ما اضافه شده، حسن رفعت آدیگوزل.
موفق باشید. حسن صدات کنیم یا رفعت؟
حسن خوبه، آقا. خوبه. وضعیت چیه؟
مرگ مشکوک. تا الان فقط یک بازوی مثلهشده پیدا کردیم.
جستجو ادامه داره. تیم عالی کار کرده.
عضو دیگهای از بدن نیست؟ هیچی.
کی پیداش کرده؟ این آقا دیده.
گارسون چایخونهی روبهرو. ظهر به ما زنگ زد.
هیچ مظنونی ندیده. تو این فصل آدم زیادی هم اینجا رفت و آمد نمیکنه.
بذارید این دست رو یه نگاهی بندازم.
حسن، با دوستمون سلام و احوالپرسی کن.
داری چیکار میکنی، این مدرکه!
میتونم یه نگاهی بندازم؟
دکتر، این چه نوع برشیه؟
فکر میکنم برش چاقو باشه.
ولی این یه حدسه.
به نظر میرسه که بعد از مرگ بریده شده.
خون بدن رو ترک کرده. لکههای جسدی هم این رو تأیید میکنه.
شبیه دست بچه است. ممکنه دست یک دختر جوون هم باشه.
لاک ناخن داره. درسته. دست یه دختر جوونه.
اینجا کمک لازم داریم. میشه یه دستی بهمون برسونید؟
بریم حسن، سلام و احوالپرسیات با دست تموم شد.
و حالا یه تجربهی کاملاً جدید در پیشه.
خوب دووم آوردی.
خیلی از تازهکارها رو دیدم که روز اول غش کردن.
یه استخوون پیدا کردم.
این احتمالاً استخوون یه حیوونه.
دنبال چی میگردیم اینجا؟
هر چیزی که ممکنه به عنوان مدرک حساب بشه. بازو با چاقو بریده شده.
با چاقو شروع کن، بعد سرنگ، لباس زیر، رژ لب.
کیف، گواهینامه، کارت شناسایی. این چیزا رو بهتون یاد ندادن؟
برید جلو.
من کجام؟
من جاهای زیادی هستم.
من همهجام.
متفرق شدم. ناپدید شدم.
من دیگه تماشای بازی رو تموم کردم. چی شد؟
تیم که اصلاً راه هم نمیره چه برسه به دویدن.
ترابزوناسپور قضیهش فرق میکنه. اون تو خون منه.
ادریس، به اکیپ بررسی صحنه جرم بگو
که اینجا اثر کفش و لاستیک وجود داره.
بگو عکس و قالب تهیه کنن.
فردا شب یادت نره! فردا شب چیه؟
شب بازنشستگی کارآگاه مصطفی. قهوهخونهی حاج خالد.
کار تیم پزشکی قانونی رو دنبال کن.
بعد از کار یه نوشیدنی چطوره؟
نمیخوام کژبان رو منتظر بذارم. اون تمام روز منتظر خانوم بوده.
فقط یه دونه. تازهکار، تو هم بیا.
خانومت چطوره؟ خوبه.
اول باید فرمت تحقیقات رو تنظیم کنیم.
منو آوردی اینجا بدون اینکه فرمت رو تنظیم کنی.
تنظیم فرمت فقط دو دقیقه طول میکشه. بذار از این لذت ببریم.
دست و صورتم رو چند بار شستم ولی هنوز بو میده.
تا مدتی این بو میمونه. بوی جسد از بین نمیره.
بزنیم.
نگرانش نباش. همهچی سر وقت درست میشه.
خب، مامانت تو آنکاراست. پدرت چی؟
فوت کرده. مامانم با خواهرم زندگی میکنه.
دوستدخترت اینجاست؟ - بله. کار داره؟
بله. یک رستوران داره و قصابی هم میکنه.
صاحب رستوران و قصاب. جالبه.
پدرش یه رستوران گوشتی داره. ارثیه خانوادگیه.
ازدواج نکردی؟ لازم نیست با من اینقدر رسمی باشی.
اون ازدواج کرده بود ولی دیوونهست. نتونست دختر رو نگه داره.
تو هم همینطور؟
و من بودم که عروسیشون رو برگزار کردم.
آره، چرا براش تعریف نمیکنی؟
اون دختر بیچاره رو دزدید.
نه، اول از «اجازه ندادن برای عروسی» شروع کن.
بعد تو تعریف کن، ما گوش میدیم.
آسیه رو دزدید، ولی خانوادهاش دنبالش رفتن.
تصمیم گرفتن ادریس رو بکشن.
خانوادهی اون هم خیلی سرسخت و باارادهان.
اهل منطقهی دریای سیاه هستن. یه مشت دیوونه.
داشتن وارد یک دعوای خونی میشدن.
اون موقع من داشتم خدمتم رو تو شهر اونا انجام میدادم.
من و پدرش خیلی با هم صمیمی شدیم.
بهم یاد میداد چطور قایق بسازم. با هم میرفتیم ماهیگیری.
خلاصه،
جمیل، پدرش گفت
«اگه دست خودم بود میگفتم بزنید بکشیدش تا درس عبرت بگیره.»
ولی مادرش خیلی ناراحت میشه. گفت: «میتونی کاری بکنی؟»
گفت: «برو یه کاری بکن، نگفت "میتونی؟"»
من برای جمیل هر کاری میکردم، پس با هر دو خانواده صحبت کردم.
اونا بخشیدنش. من جونش رو نجات دادم.
خدا خیرت بده.
بعد از اینکه پدرم تو دریا فوت کرد،
فرمان مثل پدرم شد برام.
به لطف اون من تو این کارم.
هیچوقت نمیتونم جبران کنم.
سخته با این شغل، ازدواج رو حفظ کرد.
آسیه یکم دیوونهست، ولی دختر خوبیه.
من خیلی اذیتش کردم.
تلاش میکردیم درستش کنیم، ولی با این همه دعوا نشد.
کژبان متأسفم، یکم دیر کردم.
حرفشم نزن.
امروز حالش چطوره؟
No comments yet. Be the first to leave one.